|
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
از مهر 86 این وبلاگ رو باز کردم . قبل تر وبلاگ دیگه ای داشتم که مطالبم رو اینجا کپی کردم
خواستم از آزادی اینترنتی استفاده ای کنم و هرچی که دلم میخواد از شعر و نقاشی و خاطره و ... به صورت ناشناس بریزم رو داریه و عکس العمل مخاطبین رو ارزیابی کنم
بدونم چهره پشت نقابم چطور برداشت میشه
به دلایل بی ربط و کم اهمیتی دیگه قصد آپ کردن این وبلاگ رو ندارم. قصد وبلاگ نویسی ندارم. اگر خدا کمکم کنه حضورم رو در اینترنت هم تا جای ممکن کم خواهم کرد
دلم برای نظرات کم و اندکتون تنگ میشه
یاعلی
به امید ظهور
یه پسر نابینا ... کم بینا ... خیلی کم بینا امتحان داشت . دانشجوی ترم اول علوم سیاسی. روی صندلی نشسته بود . سرش تقریبا دوبرابر اندازه معمولی بود . جا خوردم . یکم ترسیدم . گفتن باید کنارش بشینم و سوالها رو براش بخونم و جوابهاش رو توی برگه پاسخگویی علامت بزنم . تردیدم یک لحظه بیشتر طول نکشید . من کشته مرده اینجور هیجانات هستم. خیلی بهتر از مترسک بودن بالای سر دانشجوهایه که به هر جا نگاه میکنن جز به برگه سوال و جواب خودشون!
بعد از چند دقیقه ... یعنی وقتی که دیگه داشتم سوال سوم رو براش میخوندم .از ترس و تردید اولیه ام حسابی شرمنده شدم .با مهربونی و خوش رفتاری و کمک (اطلاعات عمومی) سعی کردم جبران کنم . برای خودم جبران کنم وگرنه اون هیچ توقعی نداشت
امتحان که تموم شد میخواستم برم بگم تمام امتحان های این آقا رو برای من بذارید . مطمئن بودم خودشم اینو میخواد . ولی افسارمو کشیدم : ای الهه دیوونه ... عادی باش ... آدم باش
با خودم فکر میکردم دیگه تا آخر شب فقط به اون فکر خواهم کرد . به دنیای خاموش و تاریکش . به علاقه ای که برای یادگرفتن علم داره . به دینی که به جامعه احساس میکنه . بی هیچ توقع و چشم داشتی ....
تا امتحان بعدی یکساعتی وقت بود که پای اینترنت هدر کردم . با یه نفر
قرار قهر دوروزه داشتم که امروز تموم میشد . آن لاین بود . تحویلم نگرفت .
میدونستم چرا اینکار میکنه . زیادی دلخوره . اون بیش از حد مغروره و من
تبدیل شدم به آنتی غرور . میگه الهه تو دنبال سرکوب دیگرانی . زبونت نیش
داره ... حرفی که تا بحال از هیچ کسی ... چرا جز این از یه نفر دیگه ام
شنیده ام ... اینکه شخصیت طرف رو بکوبم و خوردش کنم
ولی تصمیم نداشتم بقیه روزم و با فکر اون آدم مغرور بگذرونم . اوایل امتحان دوم گوشی رو بی صروصدا دستم گرفتم و به معلم نقاش پیامک (اس ام اس) دادم . برای هر بار که میاد شهر من یه بهانه برای قرار و ملاقات داره و اینبارهم مجله ای که پیش من داشت و چندتا آدرس نوشته شده پشت جلدش . میدونستم برسه زنگ میزنه . برای همین از صبح مجله رو توی کیفم گذاشته بودم و خودم پیش قدم شدم . قرارمون شد ساعت 2 . همون جای همیشگی . گفتم به شرطی که بحث سیاسی نکنیم ... تا بحال اگر میگفت که من اونو یاد کوکب خانم زن پاکیزه و تمییز کتاب فارسی دوم دبستان میندازم - از وقتی که بحث سیاسی داشتیم با هم - شدم کوکب خانم شاخ دار !
12 به نیت خونه مامان از دانشگاه زدم بیرون . اونجا هم نهار خوشمزه و گرم پیدا میشه و هم اینکه از نظر جغرافیایی مابین دانشگاه و محل قرارم با معلم نقاشیه . به میدون که رسیدم منصرف شدم . حالا که اینجام چرا یه سر ---- نرم
یک مقدار زیادی از مطالب رو به علت پشیمانی حذف کردم
پشیمانی از گفتن
چون صداقت با حماقت فرق داره
ساعت 2 عین یک کوکب خانم مشکوک سر قرارم حاضر بودم . پر و لبریز از یک شادی ولرم و دلچسب .
از دور که به طرفش میرفتم دستم رو گرفتم بالای سرم و گفتم شاخ که ندارم ؟!!
خندید . نه راجب نقاشی حرف زدیم و نه راجب سیاست . فقط از زندگی گفتیم
و ازدواج . آخه داره ازدواج میکنه . سعی کردم واقعا مثل یه خواهر کوچکتر
اونچه که به ذهنم میرسه از تجربه ام بهش بگم و کمکش کنم .
وقتی گفتم بدبین نباشین انشاءاله همه چیز خوبه و خوشبخت خواهید شد طعنه زد که همینکه قسمتم نیست با یکی مثل شما زندگی کنم یعنی قراره خوشبخت بشم . بهش خندیدم . با خودم گفتم الهه احمق : چرا خودتو مجبور میکنی پای حرف کسایی بشینی که فکر میکنن چون خودشون به شوهر تو حسودی میکنن توهم باید به همسرآینده اونها حسادت کنی!
دعا دعا میکردم که از دیوید نپرسه . نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و جریان بحث طولانی جهانبینی و خداشناسی که دیشب تا دیروقت با دیوید داشتم رو بهش نگم . اینکه دیوید دره سعی میکنه از خدا متنفر بشه درحالی که درونش بدنبال خدای قابل پرستش میگرده و از مجسمه های خدایی کلیساهای آمریکایی خسته و بیزار شده . اینکه دیشب به وقت ایران 2 شب و نیویورک پنج و نیم عصر در اوج جنون به من گفته که اگر خدایی وجود داشته باشه من باید تا همین امشب تا آخر شب بمیرم ! چون از زندگی خسته شدم . و من فقط بهش گفته بودم که اگر زندگی یه تئاتر تراژدی باشه این خداست که کارگردان و نمایشنامه نویسه و دیالوگ و نقش تو رو معلوم میکنه و نه تو برای کارگردان ! و کلی نگران شده بودم که نکنه خودکشی بکنه و اون گفته بود راستش الهه تو خیلی ساده ای و من اصلا جرأت خودکشی ندارم و فقط امیدوارم یه روز تو تصادف به صورت اتفاقی بمیرم ! ولی زودتر . بین خودمون بمونه ! گفت قبل از مرگ تصمیم دارم اصل یکی از نقاشیهامو برای تو پست کنم !
ساعت 6 بعدازظهر بامامان و خواهر رفتیم دندونپزشکی و به محض اینکه صف
مریض هارو دیدم فهمیدم با وجود اینکه ما درست سر وقت خودمون اومدیم باید
حداقل یک ساعت وقت بکشیم اینجا
بی معطلی زیپ کیفم رو باز کردم و ونگوگ رو درآوردم . تا دیروز که میخوندمش از پاریس خسته شده بود و داشت برای رفتن به جنون فرانسه نقشه میکشید و منتظرمن بود تا باهاش به جنوب فرانسه برم ! از همون مطب دکتر گرمای خورشید زرد و لیمویی روح مجنون ونگوگ رو حس میکردم غرق کتاب شدم . به خودم اومدم دیدم ساعت 8 شده و انگار نوبت من رسیده . نگاه کردم به شماره صفحه کتاب 168 . قبل از اینکه کتاب رو بدم به مامان گفتم ونگوگ تو عاشق خورشید بودی و به خورشید نزدیک شدی ولی من خودم خورشیدم و نمیتونم لذتی از پرتو و حرارت خودم ببرم . من یه اقیانوس دارم که از دور بهش نگاه میکنم و خدا از وجود خنک مردها جز یه تیکه ابر لطیف و دوست داشتنی به اسم وحید چیز دیگه ای به من نداده !
وقتی سه تایی از مطب بیرون می آمیدم متوجه شدم تو اون دوساعتی که با ونگوگ در مرغزارهای جنوب فرانسه نقاشی میکشیدم یه خانمی از من خوشش اومده و به مامانم گفته دختر شما قصد ازدواج نداره؟! که مامان خندیده و گفته دختر من 6 ساله که ازدواج کرده . تو دلم گفتم بهتر . مطمئنم تو با مادرشوهرم خودم هیچ فرقی نداری و الان از اینطور کتاب خوندن من خوشت اومده فردا برمیگردی میگی این دختر آبروی ماروبرده تو مهمونی جلوی چشم چهارتا غریبه کتاب درمیاره میخونه ....
ساعت حدود 10 بالاخره رسیدیم خونه . وحید خسته بود . حق هم داشت که
خسته باشه . روزنامه های ورزشی رو برداشت و روی تخت خواب دراز کشید و بی
هیچ حرف اضافه ای خودشو در اخبارهای مزخرف ورزشی غرق کرد . اما من ...
گفتم بیا باهم خونه رو تمییز کنیم . گفت وقتی زن خونه تا این وقت شب دنبال
ولگردی خودش باشه مرد دیگه نمیاد کمک کنه ! گفتم توهم استخر رفتی گردش
رفتی ... گفت من کار میکنم و پول درمیارم و ... نیم ساعت بعد دیدم تنهایی
فکرهایی رو تو سرم میاره که نباید بیاد ... گفتم بیا یه جایی دراز بکش و
استراحت کن که من ببینمت . من همیشه تو این خونه تنهام . نیاز دارم حس کنم
که توهم هستی . یه جوری نگام کرد و گفت چیزی گفتی؟ که گفتم هیچی . بیخیال
. ولی میدونستم فهمیده چی گفتم . منتظر بودم که بیاد ... ولی نیامد
برای فرار از هجوم خیالات دنبال بهانه میگشتم بیام پیشش و یه حرفی بزنم که تند شد و گفت این کارات یعنی چی؟ نمیبینی دارم روزنامه میخونم ؟ هیچی نگفتم . حرفی نمونده بود .
چندبار شیرآب رو باز کردم تا ظرفهارو بشورم ولی دوباره بستم . به چندتا
کار دیگه دست زدم ولی نتونستم . روی کابینت کنار پنجره نشستم و صورتمو به
شیشه یخ چسبوندم و از سرمای لذتبخشش ... هیچ لذتی نبردم
به دیوید فکر کردم ... آیا ممکنه مرده باشه؟ و به او فکر کرم و سعی
کردم کمی از سرخوشی که از دیدنش بهم دست داده بود یادآوری کنم در قلبم ولی
جز اندوه و تلخی واقعیت چیزی ندیدم . واقعیت همین 140 گوشت و پوست و
استخون و البته چربیه که روی تخت دراز کشیده و روزنامه ورزشی میخونه . به
خودم اومدم دیدم یکساعته همینجور روی کابینت نشستم و...
خوابش برده بود آروم گفتم وحید خوابیدی؟ شام نمیخوری؟ : نه فقط میخوام بخوابم. چند دقیقه بعد صداش بلند شد که : الهه بیا پیشم... کارات که تموم شد یه کم بیا پیش من ... چیزی نگفتم . : الهه میای پیشم؟ گفتم نمدونم شاید بیام و میدونستم که نمیرم
خوب چه بهانه ای لازم دارم برای نشستن پای کامپیوتر؟
مسنجر؟ دیوید؟ اوه ه ه ه . از همه آدمها خسته ام
کاش چندوقت تنها باشم . من که هنوز نمیدونم مهربونم یا بدخلق . پاکم یا شیطون ؟ ساده ام یا عاقل؟
من ؟ اصلا من یعنی چی؟
این چیه که داره این چیزها رو مینویسه؟
کاش یه کابل برق بودم و کشیده میشدم... نه افسردگی دیوید روی من اثر نگذاشته . یا گذاشته؟
من هنوز عاشق زندگی ام
اکثر روزهای من همینقدر پرماجران
من عاشق اینهمه هیجان و ماجرام
خدا نه تنها وجود داره بلکه کارگردانی بی نظیره
خدا شکرت
خدا مارو برای هم نمی خواست . فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ خودش از حسرت ما با خبر بود
خدا مارو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخت مال هم باشیم و بی هم می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمیگم دلخور از تقدیرم اما تو میدونی چقدر دلگیر این عشق
فقط چون دیر باید میرسیدم داره رو دست ما میمیره این عشق
دکتر افشین یدالهی
با صدای احسان خواجه امیری

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم . دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه . که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه . که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟
تو می خندی ... چه شیرینه ... گذشتن... تازه می فهمم
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه . دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من . تو خوشبختی همین بسه برای من
سارا برزویی
با صدای احسان خواجه امیری
شنیدم از راه ریه ها وارد خون میشه و از طریق خون به همه اندام سرایت میکنه و بعد از سالها تک تک سلولهای بدن رو آلوده و درگیر میکنه
امروز که پیاده از خیابونهای سرد و خیس شهر میگذشتم به آدمهایی فکر میکردم که مثل همون گاز خردل میمونن
در جسم شبیه انسانند . یک آدم معمولی . ولی روحشون مثل گازهای نافذ در هوا پخش میشه و فقط چند لحظه استشمام ....
برای همینه که هر چی زمان بیشتری میگذره من احساس آلودگی بیشتری میکنم
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
دوران نوجوونی من از دسته دوم بودم .
تو دوره نوجوونی من بین دخترها یه عادتی بود که وقتی از کسی خوششون میامد و به اصطلاح عاشق میشدند اگر جایی لباس یا کیف یا هر شیئی از اون شخص رو میدیدند اون (شیئ) رو تو بغلشون میگرفتند و بو میکشیدند و ابراز آرامش و احساسات عمیق میکردند .
من هم برای اینکه از قافله عقب نمونم برای خودم عشق های خیالی داشتم که برای دیگرون توصیف میکردم و یه نفر رو در نظر میگرفتم و سعی میکردم با تلقین به خودم بقبولونم که باید عاشق بشم ! ولی در اعماق وجودم همیشه از عشق تصور خیلی متفاوتی داشتم .
یادم میاد یه روز برای اینکه سر از این کار دختر ها در بیارم لباس پسر یکی از اقوام رو که تو خیال خودم سعی میکردم به چشم عشق بهش نگاه کنم تو دستم گرفتم و سعی کردم ادای بچه ها رو در بیارم ولی واقعا منزجر شدم و با خودم فکر کردم احتمالا همه دخترها ادا در میارن و هیچ کسی واقعا لذتی از این کار نمیبره
تا اینکه چند سال پیش . یه جایی . یه شخصی بود که وقتی در یک محیط باهاش قرار میگرفتم معذب میشدم و دعا دعا میکردم که زودتر بره و وقتی میرفت احساس خلاء بهم دست میداد ! و البته به جز این هیچ فکر و تصوری در موردش نداشتم .
تا اینکه یه بار یه شالگردن اتفاقی نزدیک من جا مونده بود بر داشتم و بلند پرسیدم این شال کیه ؟ که گفتن مال فلانی ... و من جریانی شبیه الکتریسیته ! رو از شال به دستهام و بعد به تمام بدنم حس کردم و متوجه شدم که نمیتونم اونو از خودم جدا کنم . در حالی که به آویز رخت اشاره میکردم به بقیه گفتم میذارمش اینجا اومد بهش بدین . و پشت جارختی پناه گرفتم و دور از چشم بقیه شال رو تو بغلم فشردم و احساس توصیف نشدنی بهم دست داد . فقط وقتی که دوباره میون جمع پیوستم و تونستم حواسمو جمع و جور بکنم و به اتفاقی که افتاده بود فکر بکنم یاد جریان لباس ها و دوران نوجوونیم افتادم .
حالا چرا امروز دوباره یاد اینها افتادم و دارم مینویسمش؟
امروز مشغول نظافت روزانه و جمع و جور کردن وسایل خونه بودم . لباسهای شوهرجان تپلم رو طبق معمول از روی مبل ها جمع میکردم و رفتم که روی جارختی مخصوص خودش آویزون کنم ... کتش اونجا بود یه دستی به کت کشیدم و یدفعه احساس کردم دوست دارم کتشو بغل کنم ! لباس رو گرفتم تو بغلم و بو کشیدم و احساس لطیفی شبیه موسیقی لایت در من پیچید ... از خودم و احساسم تعجب کردم ... خاطرات گذشته با یه فلش بک فوری جلوی چشمهام شناور شد .
این چه احساسیه؟ بعد از بیشتر از 6 سال ... همون عشق بعد از ازدواجه که بهم وعده داده بودند و من به کل از پیدا شدنش نا امید شده بودم؟
ولی چرا حالا ؟
شدیدا احساس کردم دوست دارم در موردش با کسی حرف بزنم و ... از این که حرفهامو شنیدی ممنونم
آن که بر برفها قدم میگذارد دیگران را به تعقیب خویش ترغیب میکند.
لورکا ترجمه شاملو
روز: داخلی : اتاق : کامپیوتر- ببخشید - رایانه)
(صدای دکمه های کیبورد)
بعضی خواب ها گاهی برام تکرار میشن . مثل بعضی برنامه های صدا و سیما که به بهانه های مختلف دوباره و سه باره پخش میشن . آره گاهی جریانی رو در خواب چندین بار میبینم. اما این بار با یک سریال خوابی مواجه شدم
منظورم خواب دنباله داره . گرچه این اولین بار نیست این اتفاق برام می افته ولی یه چیزی وجود داره که وادارم میکنه بهش اهمیت بدم ...
(فلش بک: روز : داخلی : دانشگاه : ترم اول)
ورودی 80 مهندسی سرامیک به نظر میامد کلا دختر هستن . برای یه دختر نوجوون با روحیات من این یه ضدحال واقعی بود . تو همون کلاس های اولیه متوجه شدیم با در بین هشتاد و اندی 7 پسر هم وجود دارند که همه به نظر فجیع می آمدن و این داشت رویاهای ما رو برای دوران دانشجویی ( که تا حد زیادی از همین برنامه ها و فیلم های صدا و سیمایی نشأت گرفته بود) به خطر می انداخت .
ولی خوب یه نفر بین اونها بود که میتونست سرگرم کننده باشه . یه پسر جالب که به اندازه کافی میتونست حس کنجکاوی منو برانگیخته کنه .
علیرضا ...... . 4 سال از من بزرگتر بود (از ورودی های 80 2 سال بزرگتر بود و من 2 سال از همه کوچکتر بودم) اوایل انقلاب وقتی تازه به دنیا اومده بود خانواده اش به نروژ هجرت کرده بودند و تا 16 - 17 سالگی که به ایران برگشته بود همیشه مشتاق دیدن وطن بود (که البته یه بار بهم گفت بعد از یک ساعت سرگردانی در فرودگاه تهران پشیمون شده بودم و دوست داشتم برگردم) دوسال در دانشگاه هنر تهران موسیقی خونده بود و عاشق هنر و موسیقی بود و به دلایلی هیچوقت نتونستم بفهمم مجبور شده بود برای تامین معاش زندگی رو پای خودش بایسته و در نتیجه هنر و رها کرد و برای کار به شهر ما اومده بود و بعد هم به دلایل شغلی تصمیم گرفته بود مواد بخونه
آدمی بود به کلی متفاوت که شرح احوال و اخلاقش در این کوتاه نمیگنجه .
تا وقتی که روحیه هنری و خاص خودش رو حفظ کرده بود و البته تفاوت هاش رو کاملا مورد توجه من بود و چون با هم زیاد دیده میشدیم راجب ما یه پچ پچ هایی بین بچه ها بود
ولی به مرور ... شایدم به مرور نبود ... نمیدونم واقعا چرا باهاش سرسنگین شدم و ترم سوم بعد از نامزدی و ازدواجم دیگه به مرور وجودش و شخصیتش کم رنگ و بی اهمیت شد .
و حالا بعد از هشت سال مطمئنا من به کل فراموشش کردم . جز گه گاهی که میخوام نقاشی های قدیمیم رو به کسی نشون بدم و بین اونها به تصویری که از آقای علیرضا الف کشیده بودم بر میخورم و یاد روزی می افتم که : ....
( روز : داخلی : کلاس)
من مثل همه دخترهای عاقل و آب زیرکاه که خوب و بد براشون از دید دیگران معنی داره با احتیاط تمام نقاشی رو توی پوشه جزوه ها گذاشتم و بهش دادم . به این امید که بره خونه ببینه و فردا بی سرو صدا ازم تشکر بکنه و ...
اون اما به طرز وحشتناکی نقاشی رو درآورد و بلند فریاد زد وای اینجا رو ببین من دوتا شدم . انگار آینه دستم گرفتم وای این خیلی خوبه
نگاه من رو خودت تصور کن . البته 4 - 5 نفر بیشتر تو کلاس نبودن و رفتم بالای سرش گفتم : قابلی نداره ولی آقای الف خواهش میکنم ببندینش دوست ندارم همه خبردار بشن
: نه این خیلی خوبه من دوست دارم همه ببینن
میدونستم اصرار من فقط کارو بدتر میکنه چون به غیر از اینکه نقاشی رو به همه نشون میده اضافه میکنه که البته خانم ج دوست نداره کسی بدونه !
دیگه حدس بزن ...به تک تک بچه های کلاس نقاشی رو نشون داد و گفت ببینید من دوتا شدم !
(روز : داخلی : اتاق :1388/8/24)
(صدای تایپ)
جدا از همه این خاطرات من واقعا این آقا رو فراموش کرده بودم .
تا اینکه حدود 10 شب پیش خواب عجیبی دیدم.
خلاصه آقای الف بود که مدام دنبال من میامد و آیدی یاهو و شماره تلفنش رو برای من تکرار میکرد و میگفت خواهش میکنم یادداشت کن و به من زنگ بزن یا برام آف بزار من به کمکت احتیاج دارم . خواهش میکنم و ...
منم تو عالم خواب چند بار شماره و آیدی رو عدد به عدد و حرف به حرف تکرار کردم و بهش میگفتم حفظ شدم مطمئن باش و اون یه تکه کاغذ و مداد و میگرفت جلومو میگفت خواهش میکنم یادداشت کن . فراموش میکنی باید به من کمک کنی و من میخندیدم ...
بعد از اینکه از خواب بیدار شدم تا نیم ساعت کاملا یادم بود آیدی و چندتا از اعداد شماره هم همینطور . فکر میکردم یادم نمیره و یادداشت نکردم . تا شب که اومدم نت و مسنجر و باز کردم و متوجه شدم هیچ چیزی یادم نمونده
به یکی از دوستان که آن لاین بود ماجرا رو گفتم و همینطور که تعریف میکردم احساس میکردم خیلی بی معنیه که من به این خواب اهمیت بدم . برای همین آخرش خودم گفتم فقط یه خواب بود اصلا مهم نیست
و تقریبا فراموش کرده بودم .
تا همین دیشب که آقای علیرضا الف باز به خوابم اومد و این انگار ادامه خواب قبلی بود .
توی ماشین رانندگی میکرد و یه زن کنارش نشسته بود که صورتش پیدا نبود . صورتش پیر شده بود . بهش سلام کردم . ناراحت بود . گفت بیا سوار شو کارت دارم . گفتم ازدواج کردین آقای الف ؟ مبارکه؟ نگاهی به زن کرد و خندید
ته کوچه ای رو که توش بودیم نشونم داد و گفت من همینجا زندگی میکنم . من چهار تا کوچه بالاتر از خونه شما هستم . چرا نمیای به من سر بزنی؟ چرا نمیخوای به من کمک کنی؟ نگاه کردم . گفتم ولی اینجا کجاست ؟ اینجا محل ما نیست. بارون اومده بود و همه جا خیس بود. گفت چرا اینجاست من نزدیک شما زندگی میکنم . من به خونه ها نگاه میکردم و میگفتم اما اینجا شاید خونه بابام اینهاست . شاید خونه مادرجونمه . مادر بزرگم تازه فوت کرده ... نگاه کرد به زن و گفت اینم مادربزرگ منه . اونم تازه فوت کرده .
ترسیدم
دوست داشتم از خاطرات دانشجویی بگیم و زودتر بریم ولی دیگه توی ماشین نبود کنار من بود . بغلم کرد . منم تو عالم خواب هی میگفتم . من ... من ... من متاهلم .... من از زندگیم راضیم ... من ....
یه مشت کاغذ آچهار دستش بود گرفت جلوم . گفت من کاری به زندگیت ندارم . اینجا رو نگاه کن این آدرس منه . این مدارک مهمیه . من دارم از ایران میرم . همین کشور همسایه شمالی . راحت میتونی بیای . راحت میتونی به من زنگ بنی . اینها رو نگه دار باید به من کمک کنی . باید یه درخت برام بفرستی . یه نهال کوچیکش کافیه . باید بخری یا پیدا کنی و برام بفرستی یا خودت بیاری . من کاری به زندگیت ندارم . شاید بخوای بیای اونجا بمونی . با شوهرت دوتایی بیاین . تند تند حرف میزد و من اصلا حالیم نبود چی میگه . فقط به شورهای همسایه شمالی فکر میکردم : روسیه ؟ آذربایجان ؟ ارمنستان ؟ ترکمنستان؟ افغانستان؟...
بعد انگار دوباره میخواستم از خاطرات دوران دانشجویی حرف بزنم و اون داد میکشیدو اضطراب داشت و من میخندیدم . کاغذها دیگه تو دست من بود و نگاه میکردم بهشون . انگار که کار خیلی راحت و واضحی باشه میگفتم بله حتما کار ی نداره درخت و پیدا میکنم. خودم میارم . تو دلم میگفتم وحیدم بدش نمیاد بریم سفر خوش میگذره . آقای الف خیلی مهربونه ...
یادم نمیاد کجای خواب بودم که بیدار شدم . چیزی که یادمه فقط کاغذها و آدرس ها بود و اصرار آقای الف و خنده و بی خیالی من
وقتی بیدار شدم حال خیلی عجیبی داشتم . گفتم این دیگه نمیتونه اتفاقی باشه. درخت چه معنایی میده. سعی میکردم آدرسو به یاد بیارم ... روسیه بود؟ آذربایجان بود؟
گفت الان چهاتا کوچه بالاتر از شمام . اما اونجا اصلا کجا بود؟
گلاب به روتون دستشویی رفتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و انقدر به خواب عجیبم فکر کردم که دوباره خوابم برد و اینبار یه خواب عجیب تر دیدم و بازهم ادامه اون خواب
(فلش بک: روز : داخلی : هشت سال پیش)
نمیدونم موافقید یا نه اما تو دانشگاه از ترم دوم به بعده که گروهای دوستی یواش یواش شکل میگیره و من نمیدونم به چه دلیلی معمولا در اکثر گروهای دوستی یه عضویت قراردادی داشتم . از گروه بچه پولدارهای شمال تهران گرفته ... تا گروه دخترهایی که از روستا میمدن ... تا حتی گروه پسرانی که دختر بین خودشون راه نمیدادن! اما در دو گروه عضویت ثابت بودم. که یکیش گروه سه نفره من و آقای الف و لیلا میم بود
که البته بعد از ازدواج روابط من با همه بچه ها شکل دیگه ای پیدا کرد
(روز : داخلی : امروز ! صدای تایپ به علاوه افکت صدای قار و قور معده!)
ادامه خواب من اینطور بود :
نمیدونم کجا ولی لیلا میم رو دیدم . شروع کرد به سلام و احوالپرسی که من دستهاشو گرفتم و گفتم لیلا علیرضا الف رو یادته ؟ چند وقته من خوابش رو میبینم و خوابهامو براش (در عالم خواب!) تعریف کردم . گفتم به نظرت نباید پیداش کنیم؟ شاید واقعا اتفاقی افتاده باشه. لیلا میخندید و میگفت شنیدی بیماری واگیردار اومده بیا بریم دکتر خودمونو نشون بدیم (حالا اونوسط ما هیچکدوم اسم آنفولانزای نوع آ یادمون نمیومد)
یه دکتری بود که مردم پیشش صف کشیده بودن تا معاینه بشن و لیلا حواسش به حرفهای من نبود . که من یه سری کاغذ آچهار دیدم جایی و برداشتم و گفتم ببین لیلا آدرس و مدارکش تو کاغذهایی شبیه این بود . میگفت با این ها میتونیم راحت بریم روسیه. نمیدونم روسیه بود یا جای دیگه ... باید یه درخت پیدا کنم ولی نمیدونم چه درختی ...؟ شاید منظورش درخت انار بوده... لیلا حواسش به حرفهای من نبود . یه دفعه نگاه کردم دیدم کاغذها همون کاغذهان . وحشت کرده بودم . هرچی سعی میکردم به لیلا بفهمونم من مطمئنم که خواب دیدم پس این کاغذها اینجا چکار میکنه؟ وی اون میخندید و میگفت الهه تو هنوز داری با وحید زندگی میکنی؟
یادم نیست چطوری تو صف معاینه دکتر قرار گرفتیم و نوبت به من رسید و دکتر یه آمپول داد به من و گفت برو اینو بزن . تو حامله ای ولی باید بچه رو بکشی وگرنه میمیری (نمشدونم این تیکه از خوابم تحت تاثیر کدوم فیلم ه؟!!!!!)
چیز دیگه ای که از خوابم یادم میاد اینه که همینطور که کاغذها دستم بود و سعی میکردم بفهمم همه اینها خواب بوده یا بیداری دکمه تلفن خونه رو زدم (نمیدونم چجوری بود که تو خونه بودم !) که پیغامهای ضبط شده رو بشنوم . که دیدم صدای آقای الف روی پیغامگیر هست که میگه باید به من کمک کنی . باید یه درخت با خودت بیاری .... و هی آدمهایی رد میشدن و من هی دکمه رو میزدم که پیغام دوباره پخش بشه و میگفتم من این رو تو خواب دیدم ولی اینجا هم هست و ... هیچ کسی توجه نمیکرد تا اینکهپیغام بعدی پخش شد و به انگلیسی آدرسی روی کاغذ نوشته شده بود تکرار میشد .
وجه تشابه این خوابها تکرار آدرس ها و شماره ها و آیدیهاست که به نظر میاد باید یادم بمونه
با خودم میگفتم چه فرقی داره خواب باشه یا بیداری من آدرسو دارم و میرم . حتما خیلی خوش میگذره . درخت و پیدا میکنم و میبرم تازه یه پالتوی خوب هم از روسیه میخرم !
(بالاخره یه ذره زنانگی هم اگر در من باشه باید تو خوابهام نمود پیدا کنه دیگه !)
از همه صبورهایی که خوندن مطلب رو تشکر میکنم و همین جا میگم که در کل خواب من اصلا به این شکل که گفتم نبود و مثل همه خوابها پر از اتفاقهای غیر عقلانی و عجیب و غریب بود و انسجامش هم اصلا به این صورت نبود ولی من اونچیزی رو تعریف کردم که واقعا در سه خواب بی سروته من وجود داشت
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم اسم و فامیل آقای الف رو سرچ کردم و چهار نفر پیدا شد که برای سه نفرشون آف گذاشتم
نفر چهارم نمیتونه اون باشه چون کارشناس مسائل دینی و شیعه شناسی و این حرفها بود که این آقای الف ما اصلا به کل لائیک بود
حالا شاید تو این سالها متحول شده باشه؟ خوب ضرر نداره برای اونهم پیغام میذارم
به من کمک فکری بدین. اگر واقعا میشه خوابها رو جدی گرفت حاضرم نقاشی رو بذارم تو وبلاگ و از طریق دوستای قدیمی پیگیری کنم و پیداش کنم و حالشو بپرسم. آیا این کار عاقلانه است؟
امروز کلاس 4 ساعته نقاشی داشتم
مغزم انباشته شده بود. معلمم انگار که بخواد دانسته هاشو به من تزریق
کنه مدام حرف میزد و از این شاخه به اون شاخه میپرید . آخه جمعه امتحان
دارم
تا آخر شب چندبار کاغذ و مداد دستم گرفتم ولی نتونستم چیزی بکشم. تن صداش مدام تو گوشم میپیچید
خلاقیت های نقاشانه ... اغراق های نقاشانه ... حساسیت های نقاشانه ... تصویرسازی نقاشانه ... رنگ گذاری شخصی ...
چجوری بفهمم الان کارم گرافیکی شده ... کاریکاتوری شده ... تصویرسازی شده ... داستان سرایی شده یا نقاشی واقعیه ؟
اصلا فرق این چیزا چیه؟ اصلا بیخیال این حرفها ! به من چه که نقاشانه
هست یا نه . من هرچی بیاد پیش چشم و دوست داشته باشم میکشم ... هر اسمی
بخوان بذارن
سعی میکردم بخوابم ... تا چهارشنبه که جلسه آخر کلاس نقاشیه باید
اتوپرتره کار کنم . البته تاکید فرمودند منظور این نیست که بشینی جلوی
آینه صورتتو بکشی . یه سری کار ازت میخوام که خودتو توشون تعریف کنی
بگی من اینم
تو دلم گفتم خوب منم تا حالا داشتم همین کارو میکردم دیگه !
به خودم فکر میکردم ... یاد دیوید (دوست نقاش آمریکاییم) افتادم . امروز مثل همیشه فقط برای چند دقیقه آن شد . گفت من نقاشی هاتو خیلی دوست دارم . خوب هیچکی ندونه خودم میدونم خیلی خام و مبتدی هستم . دوست داشتم بدونم از چی نقاشی هام خوشش اومده . میدونستم اهل اغراق و چاپلوسی نیست ! فقط گفتم من فکر میکنم کارهام اصلا خوب نیستن . همون حرف همیشگی رو گفت . همه از یه جا شروع میکنن . منم اول خوب نمیکشیدم . 18 سال زندگی نکردم نقاشی کشیدم و هنوزم فکر میکنم چیزی بلد نیستم . باید صبور باشی... راستی این سایت نقاشی های دیویده . عکس ها و مجسمه ها و طراحی هاشم هست . البته گفته باشم کارهاش همه با دست و رنگ و قلم مو روی بومن و کامپیوتری نیستن . سبک کارش اینجوریه من تابلوهای نیمه کاره و عکس های در حین کارش رو دیدم . گفتم شاید دوست داشته باشین ببینین
با این فکر و خیال ها خوابم برد . مطمئن نیستم شایدم نبرد ! فقط متوجه
شدم دارم به یه نقاشی فکر میکنم . سریع بلند شدم و به کاغذ و مداد حمله
کردم دوست نداشتم مثل هزارتا فکر خوب دیگه بعدا از یادم بره
تا الان که خدمت کامپیوتر عزیزم هستم مشغول بودم . چندتایی کشیدم از
دوتاش عکس گرفتم . داغ داغه ! برین تو ادامه مطلب ببینید . البته اگر
کنجکاو هستین . اگرم کنجکاوتر بودین به تاریخ و ساعت عکس نگاه کنید که صدق
گفتارم بر شما معلوم بشه
روزگار بر همگی خوش
شیدا ... شیدا ... شیدا شدم
با او بدم ... بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم
چون او ... چون او ... چون او شدم
شیدا ... شیدا ... شیدا شدم ...
