امام رضای جان دوباره مرا طلبید
۵ شنبه ۱۳ تیر می رم یکشنبه ۱۶ برمی گردم
حسودی نکنید واقعا خودش جور شد ...
مامانم این ها فردا میرن کربلا . دوست داشتم برم باهاشون شوهر جانم اجازه نداد . در عوض امام رضا طلبید
دعا کنید حضرات عراق هم بطلبند.
.
.
برام دعا کنید
این روزا پر از حس شرمندگیم
از زمین و زمان و آسمون خجالت می کشم
این مطلب (ذیل) از باکس نظرات وبلاگ آقای جواد زاده کپی کردم
راست و دروغش با خداست
فکر کردم به یه بار خوندنش می ارزه
در روزهايي كه فعاليت سايت بازتاب ممنوع شده بود، تلاشهاي بي سابقه و شگفت آوري در حمايت از اين سايت و تخريب دولت و حتي شخص وزير ارشاد در راديو جوان صورت مي گرفت. تقريبا هر روز در پر شنونده ترين برنامه آنروزهاي شبكه بنام «جواني به وقت فردا» متنهايي با لحن تمسخر آميز عليه دولت و حتي نظام جمهوري اسلامي و خفقان(!) موجود در ايران تنظيم و خوانده مي شد و دو سه تا نماينده اي كه قراردادهاي سياسي سرّي با شبكه امضا كرده بودند نيز آماده به خدمت به اين ماجرا بودند.
عماد افروغ و سعيد ابوطالب دو نماينده اي بودند كه در ازاي اهداي آنتن زنده شبكه جوان به آنها براي تبليغ خود و تخريب دولت، حاضر شده بودند عليرغم تمام انتقادها از راديو جوان با سايت هايي مثل بازتاب و آفتاب نيوز مصاحبه كنند و از شبكه جوان حمايت كنند. اكنون منافع شبكه جوان، سايت بازتاب و اين نمايندگان (كه حتي از هداياي شب عيد مدير شبكه جوان نيز محروم نمانده بودند) به هم گره خورده بود. (مي توانيد به تبليغ گسترده ي ابوطالب در راديو جوان براي انتخابات مجلس هشتم توجه كنيد)
يك روز عصر شدت مجيز گويي افروغ از بازتاب در شبكه جوان و متن هاي هتاكانه برنامه فوق الذكر به حدّي رسيد كه تحمل يكي از تهيه كنندگان راديو جوان تمام شد. مدير شبكه تمام همّ خود را مصروف تخريب شخص وزير ارشاد و البته خوش خدمتي حضرات(!) كرده بود. بعدها معلوم شد خجسته وسيله اي براي تسويه حساب ضرغامي با ارشاد بوده است. این یک سوءاستفاده آشکار سیاسی از رسانه ملیبه حساب می آید.
اوج ماجرا آنجایی است که گزارشی از آقايان آريان منش و يحيي زاده و يكي از خبرنگاران فارس راجع به عملكرد سايت بازتاب و نقد آن توسط این تهیه کننده در برنامه شب پخش می شود.
هنوز آيتم 15 دقيقه اي برنامه تمام نشده است كه مدير شبكه به تلفن همراه او زنگ ميزند و با صدايي هيجان زده و لحني عصباني(شبيه كسي كه از تهديد كسي ترسيده باشد!) او را نسبت به اين عمل غير مسئولانه (!) مورد بازخواست قرار مي دهد
چند روز بعد نامه اي ارسال مي شود كه در آن اين تهيه كننده به صراحت بخاطر عملكرد غير مسئولانه اش كه حيثيت راديو را لكّه دار كرده است(!) مورد توبيخ قرار مي گيرد. همان روزها از طرف معاون صداي سازمان جناب خجسته نيز بخاطر حضور كارشناساني مثل آقاي جليلي در يك جلسه علني مورد سرزنش قرار گرفته و تنها چند هفته بعد شد آنچه بايد مي شد: حسن خجسته او را اخراج كرد.
حسن خجسته نياز به معرفي ندارد. او عضوي از تيم سياسي اصولگرايان تكنوكرات است كه از نسبتشان با بيت مكرم حضرت آقا سوء استفاده سياسي مي كنند. رگه هاي ديگر اين تيم در خاندان مكرّم رئيس سابق مجلس هفتم آقاي حدّاد عادل، سازمان تبلیغات اسلامی و شهرداری تهران است. در حال حاضر آنان پس از سرخوردگی در انتخابات سوم تیر ۸۴ تخریب دولت نهم را مهمترین هدف و برنامه خود دانسته اند
اما روزهاي اخير در پي بركناري رسوا كننده ي مدير راديو جوان سايت تابناك پاداش خوش خدمتي گيل آبادي را به سايت بازتاب پرداخت كرد(و مي كند). مكرراً بركناري او را نتيجه فشارهاي دولت مي خواند و عملكرد او را بي نظير و در خور ستايش مي داند. با او مصاحبه مي گيرد و كساني كه او را تحمل نكرده اند(!) را نادان و ... خطاب مي كند.
اين ماجرا براي آنانكه تصور مي كنند خطاهاي سياسي و فرهنگي سازمان صدا و سيما صرفاً اشتباهاتي سهوي است، پيام روشني دارد: همه چيز برنامه ريزي شده است. اتحاد راهبردي مثلث نمايندگاني مانند ابوطالب ، راديو جوان و سايت بازتاب نظير و مانندهاي فراواني در صدا و سيما دارد كه البته چندان ناشناخته و مخفي هم نيستند. بزودي وجوهي ديگر از اين اتحاد هاي راهبردي را كه با هدف تخريب دولت نهم، تبليغ برخي چهره هاي سياسي و حتي انزواي حضرت آقا تشكيل شده اند را افشا خواهم كرد.
ان شاء الله
خداوند خائنین به دولت نهم و مملکت را نیست و نابود بگرداند.....آمین ![]()
این مطالب از اخرین پست وب کافه اندیشه ابرداشته شده است....
راستی از مشهد سوغاتی چی بیارم این دفعه؟
بعضی موقع ها فکر می کنم دیگه آپ نکنم
همه زندگیم شده پر از حرف و کلمه
حرف حرف حرف صدا صدا صدا نوشته متن موسیقی ... تصویر تصویر تصویر
خوب زندگی هم همینه دیگه نه؟
این چیزا که خرج نداره پس گرونی چرا انقدر اذیتمون می کنه؟
هیچی نمی خواد بگی خودم می دونم : غذا نخوریم و لباس نداشته باشیم بپوشم که نمی تونیم حرف بزنیم و موسیقی بشنویم و ...
حالا که باید غذا بخوریم دوست داریم بهترین نوعش باشه و حالا که می خواییم لباس بپوشم باید بهترین جنسش باشه (عمراْ) و ...
از خودم حرررررررررررررررررسم می گیره (این جمله از نظر دستوری درسته؟!)
آخه این چرت و پرت ها چیه من مینویسم
همون سنگین ترم که دیگه آپ نکنم نه؟
تازه العان برق هم طبق روال هر روزه میره و ضایع می شم
گول نمی خورم دیگه . هر چند خط که مینویسم تو یه فایل ورد سیو می کنم (آدمیزاده با هر شرایطی کنار میاد)
خلاصه که یه خاطات تلخ و شیرینی هست که نمیذاره ما دست از سر کچل این اینترنت و وبلاگ نویسی برداریم
امروز روز شهادت دکتر علی شریعتی بود
همه می گن وفات من می گم شهادت . هرکی خوشش نمیاد نیاد
می خواستم بیوگرافی بنویسم یه دوستی زحمتش رو کشیده :..........
من پرت و پلا یه چیزایی که دوست دارم می نویسم . می خوای بخون . نمی خوای نخون . چه خوشت بیاد چه نیاد
از اولش گفتم تو این وبلاگ واسه دل خودم می نویسم کاری هم به خوشایند کسی ندارم
منبع : شعله بیقرار - گفته ها و ناگفته هایی درباره دکتر علی شریعتی - محمد اسفندیاری- انتشارات صحیفه خرد - قم
باری - شریعتی از معدود متفکرانی است که هرکس باید تکلیفش را با او روشن کند . اما این کاری است دشوار . نه از آن روی که افکار او پیچیده است . بلکه بدین دلیل که در آثارش محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و استثناهای فراوان بر قاعده و نیز مبهمات و سخنان مضطرب وجود دارد . ... در هر موضوعی که درباره او حکم کنیم فی الفور باید چند ولی و اما نیز بیاوریم . ...
غالب مردم می پندارند که درباره هر موضوعی دو گزینه وجود دارد : قبول و رد . حال آنکه گزینه ای دیگر نیز هست آن عبارت است از توقف.
به نظر من این جمله - کلیشه حقیقت است : که شریعتی اشتباهاتی دارد اما همه حقیقت این نیست و تنها بخش کوچکی از آن است . مضافا اینکه از کلیشه "شریعتی اشتباهاتی دارد " غالبا نتیجه اشتباهی گرفته می شود : این نتیجه که باید شریعتی را به کناری بگذاریم و آثارش را فرو بندیم ... برخی چنان با شدت و حدت می گویند " شریعتی اشتباهاتی دارد" که گویا دیگران اشتباهاتی ندارند . . این جمله که گفته می شود مانند این است که گفته شود " بالای چشم شریعتی ابروست " امام بالای چشم همکان ابروست ! با این تفاوت که می توان گفت بلای چشم شریعتی ابروست اما نمی توان گفت بلای چشم دیگران ابروست !!!!...شریعتی ده ها فکر بکر و نظریه عرضه کرد و البته اشتباه هم کرد . او فراوان سخن گفت و بسیاری از سخن های ناگفته را گفت و البته خطا هم گفت . .. اما دیگران که نتوانستند اینهمه ... خطا هم گفتند ... اشتباه داشتن شریعتی از امتیاز و سخنش نمی کاهد...
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
همواره معدودی اشخاص هستند که زود به دنیا آمده اند و مناسب است " زودآمدگان " نامیده شوند ... در مقابل " دیرآمدگان " را می توان قدمای معاصر نامید . .. هیچگاه قدمای معاصر نمی توانند مفسر اسلام در عصر خویش باشند ... عصر شریعتی به دو لحاظ باید عصر مبارزه و انقلاب خوانده شود : یکی بدین لحاظ که ظلم عریان وجود داشت و دیگری بدین لحتظ که مکتبی دیگر (مارکسیسم) ادعای مبارزه با ظلم را داشت . .. درچنان عصری زیستن - هر مسلملت زمان آگاهی را بر آن می دارد که بر بعد انقلابی و حماسی اسلام انگشت نهد ... شریعتی فرزند زمان خویش بود . نه از زودآمدگان بود نه از دیر آمدگان - بلکه به هنگام آمده بود . ..باری برچنان بستری بود که شریعتی بر بعد سیاسی و سیاست مبارزاتی اسلام که مغفول مانده بود انگشت نهاد.
درباره نقش شریعتی در پیروزی انقلاب ایران هم فراوان سخن رفته است و هم زیاد سکوت شده است ... آن عده که سکوت کرده اند در واقع بی انصافی خود را ثابت کرده اند...شریعتی سید جمال (الدین اسدآبادی) انقلاب اسلامی است .
میشل فوکو - فیلسوف فرانسوی :
اینجاست که با سایه ای روبرو می شویم که بر همه زندگی سیاسی و دینی ایران امروز افتاده است . سایه علی شریعتی که مرگ او در وسال پیش به وی منزلت وجود حاضر غایب را که در تشییع مقامی ویژه است - بخشیده است ...گفتنی است که پشتوانه انقلاب اسلامی " اسلام انقلابی " بود...
{وصیتنامه}
تنها رنجم این است که نتوانستم کارم را تمام کنم و بهتر بگویم ادامه دهم و این دیریغی است که برایم خواهد ماند و رنج دیگرم این که ... بسیاری از کارهای اصلیم ...آنها همه باید تجدید نظر شوند ... غلطگیری لفظی و معنوی...
آری شریعتی خود به ضرورت تصحیح و تکمیل آثارش تصریح کرد . اما متاسفانه این فرصت را نیافت و دوستدارانش هم که فرصت یافتند از زیر این کار شانه خالی کردند.
پاره ای از دوستاران شریعتی در او توقف کرده اند افکار شریعتی برای اینان چون سدی شده است که پشت آن مانده اند و از آن نمی توانند گذر کنند و افقهای دیگر را ببینند . اینان فقط چیزهایی را می فهمند که شریعتی گفته است ... همه مریدان کوچک شخصیت های بزرگ به شخصیت زدگی دچار می شوند ...دچار تحجر شده و سرانجام فسیل می گردند ...
در گرداگرد همه شخصیت های بزرگ دوستاران نادان یافت می شوند که با رفتارشان فرد مورد علاقه شان را بدنام می کنند ... این چنین بود که مارکس گفت : من مارکس هستم - مارکسیست نیستم . درست گفت نظامی ...:
هر ناموری که او جهان داشت بدنام کنی ز همرهان داشت
مرگ یا شهادت؟
... در ۲۸ خرداد دو فرزند شریعتی به لندن رسیدند و شریعتی به استقبال آنها رفت ... ساعت ۸ صبح ۲۹ خرداد پیکر شریعتی را در آستانه در ورودی اتاق که پنجره اش باز شده بود به پشت افتاده و درحالی که بینی اش سیاه شده و باد کرده بود بی جان یافتند . ...پزشک قانونی پس از کالبد شکافی علت مرگ را سکته قلبی اعلام کرد... شریعتی بسیار سالم و قبراق بود و چنان از سلامتی خود مطمئن بود که پس از آزادی از ۱۸ ماه سلول انفرادی گفت : من آنم که سلول تاریک هم نتوانست بر سلامتیم تاثیر بگذارد. ... نتیجه کاردیوگرافی دکتر فرهودی پس از آزادی از زندان نشان داد که شریعتی از ناحیه فلب کاملا سالم است ...
علی فکوهی از بستگان شریعتی که در آن شب با او بوده می گوید :
آن شب من ناگهانی و سرزده به اتاقی که فکر نمی کردم کسی درآنجا باشد وارد شدم . دفعتاْ دکتر را دیدم که با حالتی بسیار عرفانی به نماز ایستاده است . بی اختیار محو آن حالت شدم . بسیار از آن خلسه سکرآور تاثر پذیرفتم . پس از تمام شدن نمازش رسیدم : دکتر چرا اینقدر منقلب و دگرگون هستید ؟ جواب داد : نیروهای امنیتی با جلوگیری از خروج پوران و مونا نبض مرا در دست گرفته اند . این تنها برگ برنده ای است که در دست دارند ... احساس می کنم فصل تازه ای در زندگی ام آغاز شده است ...
باری شریعتی سکته قلبی کرد - اما ناشی از فشارهای سنگین و هیجانات شدیدی بود که در آخرین شب چون شوکی بر او وارد شده بود ...پس اگر ساواک را عامل قتل شریعتی ندانیم مسبب آن می دانیم...
همسر شریعتی می گوید که شریعتی درآخرین سفر به مشهد به خانه خواهرش رفت ناگهان در کنار پنجره ایستاد و گفت : چه خوب است اگر آدم می میرد در زینبیه دفن شود. .............................. برای شادی روحش فاتحه مع الصلوات

تا چشم در نگاه تو دوخته ام - درخت برایم معجزه می کند و دریا بستر کرامات من می شود
بابلسر ۱۴/۳/۸۷ الهه
وقتی رقص برگها گواه وزش باد می شود - من چگونه از خنده های تو به وجود خدا پی نمی برم؟
مشهد -۱۶/۳/۸۷ الهه
آنقدر چله نشستم و دخیل بستم که دیشب دختر سلاله آسمان ها به خوابم آمد عاقبت
چه آمدنی بانو ؟!
حرفهایم در بطن ذهن خشکیدند
وقتی جای انگشتهایم را برصورتت کبود دیدم
و در زخم پهلوی تو خنجر به خون آغشته من بود آنگاه که بی هوا چشم در چشم شیطان خنده شهوت سرداده بودم و یا شاید جدید ترین مد روز را پوشیده و ...
یا لیتنها
یافتنم قاتل دختر رسالت را
خونشش سالها به دستهایمان می خشکد و ... امان از رفیق ازلی ناباب ... امان از فقر شعوری ... امان از احتیاج حیوانی
.
.
.
از گفتن معذورم ای کلمات
افکار مرا شطرنجی کنید
مشهد - حرم یار - ۱۶/۳/۸۷ الهه
مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه کوچ ....
اگر خدا بخواد فردا مسافرم
دارم میرم که عزای کوثر زلال بهشت رو به هشتمین پله تکامل بشریت تسلیت بگم
فردا مسافرم
می رم که نباشم
من میروم مقصد من نا مشخص است
هرجا روم بی شک از این شهر بهتر است
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
دیگه...
هرچی شعر که خودتون راجب سفر بلدین
می خوام برم یه جایی که من باشم و یه دکتر رضای نازنین و یه کوله بار گریه و غصه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگه دوسم داره
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاره
می دونم یه جوریه ببخشید مریضم حسابی
دعا کنید تو مسافرت حالم بدتر نشه که ...

بی مقدمه سلام
همه حرفهایی که می گم از دید خودمه ، تو ممکنه نظر دیگه ای داشته باشی
رادیو جوونی ها همونجوری هستن که انتظار داری باشن
از این که به خودت رنج و مشقت وارد کردی که ببینیشون پشیمون نمی شی
اصلاً تو ذوقت نمی خوره
چون اونها همونی هستن که میشنوی
متواضع و گرم و صمیمی، هم با همدیگه و هم با شنونده ها
به هم که میرسن همدیگه رو بغل می کنن و می بوسن انگار چند وقته که همو ندیده باشن
ساده لباس می پوشن همونجور که ساده حرف می زنن تو رادیو و ساده برنامه می سازن - یه جوری که حس می کنی عضوی از خانواده تو هستن یا تو عضوی از خانواده اونا هستی یا ...
سعید پور محمودی (عکس اول) شیطون و سرحال - ساده و مثبت در عین اینکه چشماش از یه شادی غمناکی خیسه . اعتماد به نفس خوبی ام داره
با حامد جوادزاده رفته بودن یه گوشه حرف می زدن ولی دوربین من ولکن اونها نبود(عکس پایینی)

تازه وارد (پارازیتی) شل و وارفته برنامه اجرا می کرد اون چند روز - حالا واسه ابتکار بود یا واقعاً پنچر شده بود نمی دونم

باز هم سعید پور محمودی . هم برنامه اجرا می کرد و حواسش هم به همه جا بود....

لارنس (امین) نبی الهی - سردبیر پارازیت - اصلاً فکر نمی کردم اینقدر جوون باشه

و...
محبوب ترین شخصیت رسانه ای من در حال حاضر بعد از وحید جلیل وند:
حامد جواد زاده
داره کتاب منو امضا می کنه
قد بلند - تیپ رسمی - از دور اخمو - جدی - خیلی مردونه(شاید یه کم مغرور) به نظر میاد
اما این برداشت تا قبل از اینه که باهاش حرف بزنی
به محض صحبت کردن با یه آدم متواضع و خوش برخورد مواجه میشی که می خواد خیلی با حوصله جواب همه رو بده چون از اون مدل آدمهاست که سعی می کنه همه رو راضی نگه داره - صداش زیاد به چهرش نمی خوره ولی به نگاهش چرا !
وقتی حرف می زنه همون صدایی رو میشنوی که ساده و خالصانه سر برنامه سپید مثل شب شبهای ذی الحجه پای تلفن با وحید جلیلوند گریه می کرد و حسی داره که توصیف کردنی نیست ( نمی خوام غلو کنم ولی خوب چیزی نیست که بتونم در غالب واژه بگم)
هر بار که نمایشگاه کتاب می اومدم کمتر از پنجاه هزار تومن خرید نمی کردم
اینبار بودجه نداشتم . یه کتاب ۱۲۰۰ تومنی رو با تخفیف ۱۰۰۰ تومن خریدم (همین که تو دست آقای جواد زاده می بینی) که بیشتر از تمام کتابهایی که می خواستم بخرمم و نتونستم برام ارزش پیدا کرد
وقتی سردبیر محبوبم کتابم رو تو دستش گرفت و خوشش اومد و تمجید کرد و بعد شاید حدود ۱۰ دقیقه باور نکردنی راجب کتاب و شریعتی و برنامه و حالا هرچی با من صحبت کرد . سخت بود که مکان و فضا رو درک کنم و روی حرفهاش تمرکز کنم
سخت بود که سعی کنم درونش رو از دریچه نگاه و سیاهی رنگ چشمهاش (از اون مدل که تفاوت مردمک و عنبیه رو متوجه نمی شی) بخونم و حس نکنم این منم که دارم خونده میشم ... که سعی کنم با سختی شخصیت سردبیر محبوبم رو بشناسم و ناخوداگاه حس کنم که دارم شناخته میشم...(می دونم گستاخیه - شاید بعدا این قسمت رو پاک کنم)
بعد وقتی میرسی به شهر و دیار و خونه ات ساعت ۸ شبه . میدوی رادیو رو روشن کنی سربزنگ اذان مغربه بعد از اذان - سعید پورمحمودی می خواد یه چیزی رو که سردبیر تو گوشش زمزمه کرده رو یادش رفته بگه دوباره می گه یه کتاب کوچیک زرشکی رنگ در مورد دکتر علی شریعتی با ریز مشخصات ... بعد هی با خودت میگی نه نه نه امکان نداره اون کتاب رو خریده باشه ...
بعد حس می کنی در فضا معلقی ... رفته بودی تاثیر بگیری از کسایی که نزدیک به هفت ماهه باهاشون زندگی می کنی یا تاثیر بذاری؟
بعضی موقع ها نفس عمیق کشیدن سخت ترین کار دنیا میشه
که چشمهات رو ببندی و نفس عمیق بکشی و هی بگی خدایا کمکم کن نباید این همه مهم باشه . این یه وهمه یه پنداره ... یه هیجان زودگذره ... فقط یه برنامه رادیوویی همین و بس...
خدا همیشه همین دور و ور هاست
تو برنامه فردا شب که صدات رو پخش می کنن که یه متن از دفترهای سبز شریعتی رو خوندی
دیگه به خودت مسلط شدی که ...
مثل رسم همیشگی دنیا تو شروع می کنی و تموم میشه
تو تموم میشی و شروع میشه
نمی دونم نای حرف زدن ندارم
سپید مثل شب میره ...
و من ؟
و من
من
آخر غربت دنیاست مگه نه؟ بر سر دوراهی آشنا شدن
خدایا باش ... مثل همیشه نزدیک... فقط یه برنامه رادیویی بود دیگه
زندگی هنوز ادامه داره دیوونه
هرچند یه صدایی که سعی می کنی جدیش نگیری نجوا می کنه : الهه یه بار دیگه ظرفت ترک برداشته نشت می کنه : احتیاج به تعمیر اساسی داری


0
وقتي از كنار سبزه ها رد مي شم تو خيابون – سبزه هاي توي باغچه ها و بلوار ها رو مي گم – يواشكي بهشون دست مي كشم كه باهاشون حرف بزنم ، توي دلشونو بخونم ، آخه سبزه ها كه مثل آدمها نيستن هزار تا رنگ و رو داشته باشن . تا زنده ان سبزن ، اگر سبز نبودن بدون كه مردن
سبزه هاي خيس و تر و تازه صبح شنبه آخر فروردين ، پر از انرژي هاي خوب – لطافت، تازگي و از همين حرفهاي كليشه اي عشقولانه – راستي چقدر بده كه همه كلمه هاي خوب كليشه شده ولي تا وقتي منفي بافي كني انگار كه داري حرف جديد مي گي شايد چون هميشه (چقدر قيد!) حرفهاي منفي مشتري بيشتري دارن
به هر حال كليشه باشه يا نباشه ، باورداشته باشي يا نه ، باهاشون حرف زدم . آروم با دست لمسشون كردم و از طريق ذهنم بهشون گفتم : مي دونم ذكر و نمازتون رو به هم مي زنم ولي خواهش مي كنم با من حرف بزنيد ، رازتون رو به من بگين
فكر نكن عين فيلمها و كارتونهاي تخيلي و توشيجان مي خوام بگم صدايي شنيدم كه باهام حرف زد – نه
همين طور كه بي خيال سبزه ها از خيابون رد مي شدم با خودم گفتم : ببين سبزه ها تا مي تونن شادن و سبزن و رشد خودشون رو دارن حالا تو هر وضعيت و موقعيتي كه سبز بشن براشون فرق نداره فقط كافيه فرصت رشد بهشون داده بشه . اونها كار خودشونو مي كنن . فكر كن اگه اونهام مثل آدمها مي خواستن با هم بحث كنن كه تو جات بهتره تو لب جدولي تو آفتاب بيشتر مي گيري ؛ خوش به حال اونايي كه تو پاركن – نه بابا پارك چيه خبر نداري اونها كه تو دشتن ! من افسردم بيشتر از پنج سانت نمي تونم رشد كنم! – اوا خواهر شنيدم گوسفند و گاو ميارن نسلشون و ور مي داره از رو زمين !!!!...برو تا آخر !
نه نه مطمئنم اين جنگ و جدالاي بي خردانه و ناشكري ها خاصه ما آدمهاي به اصطلاح اشرف مخلوقاته . اين موجودات قشنگ و فروتن وقت اين هذيان گويي ها رو ندارن . اونها سرشون خيلي شلوغه . مدام مشغول كارن ! شغلي هم جز ذكر و تسبيح حق و بهترين بودن ندارن . اونها بهشتشون تو همين دنياست . قدر هر لحظه زندگي رو مي دونن ...
خلاصه تا برسم اداره واسه خودم حسابي بافتم و خجالت كشيدم از سبزه ها كه به بهانه فكر و خيال و سختي و كار و مشكل، درس و گيتار رو ول كردم به امون خدا ، خدا ، خدايا چقدر تو ماهي ! بگو بگو جان الهه دوست داري چجوري صدات كنم ؟الارحم الرحمين ؟ بازم بخشيديم ؟ دمت گرم ، مثل هميشه شرمندتم الارحم الرحمين من . الارحم الرحمين – الارحم الرحمين – الارحم الرحمين ..................31/1/87
***
1
قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است
يازده بار شمرديم و يكي باز كم است
اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
شنبه شب زنگ زدم رادیو جوان که این شعر رو برای سپید مثل شبی ها بخونم . نمی دونین چه حس خوبی داشتم ، منتظر بودم صدای پیغامگیر رو بشنوم و بعد از صدای بوق بخونم ولی یهو یکی گوشی رو برداشت گفت الو بفرمائید نمی دونم چرا لال شدم یهو !!! دوباره گفت الو که قطع کردم کلی هم حالم گرفته شد.....
2
می خواستم یه خبر خیلی خیلی خوش (برای خودم ) رو تو آپ جدید بنویسم که شادیم رو باهاتون قسمت کنم ولی قسمت نشد که قسمت بشه ! دوست مهربون چندین و چند سالم تقریباً داشت نامزد می کرد ولی به هم خورده انگار L تا این لحظه حتی جرعت نکردم بهش زنگ بزنم خوب می دونم این جور موقع ها دوست داره تنها باشه و از اینکه به دیگرون جواب پس بده متنفره آخه طفلی بار اول نیست که این بلا سرش می یاد ... یواش یواش هممون داریم خرافاتی می شیم آخه حدود چهار سال پیش یه نفر بهش گفت که بختش رو بستن و هم خودش هم من و بقیه حسابی به ریش یارو خندیدم (خانوم بود البته ریش نداشت ! می شه گفت به تاتوی ابروهاش خندیدیم !) همون خانومه با ابروهای تاتو کرده گفت 25 هزار تومن میگیره که یه دعایی بهش بده قبلش البته 6-7 هزارتومن گرفته بود و بهش دعا داده بود. چی بگم خواهر ! این رفیقم از اول از ترشیده شدن می ترسید و از همون موقع که دوتامون مجرد بودیم هروقت خانوم مجردی رو میدید که سنش از سی گذشته دستهاش یخ می زد و با ترس می گفت الهه آدم خیلی راحت ترشیده میشه !! من همیشه می گفتم بهتر ببین چقدر مستقلن مگه چی کم دارن فکرش و نکن و از همین حرفها... بر عکسش من همیشه این دخترهای هول رو که تند تند شوهر می کردن مسخره می کردم و تو رویای خودم واسه مرد ایده آلم هزارتا شرایط و خصایص طراحی می کردم ... سرت رو درد نیارم کار قسمته یا انرژی و امواج فکری و قدرت جاذبه و تلقین یا هرچی که هست قسمت من شوهر کردن قبل از تموم شدن 18 سالگی و دوست مهربون و پاک سرشتم دیگه داره وارد 27 سالگی میشه و برای چندمین بار نامزدیش بعد از جواب بله بهم می خوره . اون شبی که به اصطلاح همشهری های من" پاگیره "بود رفتم امامزاده و از ته دل براش دعا کردم که هرچی به صلاحشه همون بشه ... خدا رو چه دیدی حتماً صلاح و مصلحتی درکاره ... راضی هستیم به رضای خدا ... نباشیم چه کنیم؟
3
رادیو جوونیهاش حتماً این آهنگ رو از رادیو جوون زیاد شنیدن :
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
..........
خیلی بعید بود ولی سی دی هفته عاشقی با صدای روزبه نعمت الهی رو تو یکی از کلوپ های شهر خودمون پیدا کردم ... صداش خیلی خیلیه ... آهنگ ها هم انصافاً خوب کار شده ولی به جز دوسه تا از شعرها ، بقیه ترانه هاش از نظر معنی و کیفیت خود شعر راضیم نمی کنه
آخه حیف نیست اینها با این حنجره ها بعضی چرت و پرت هارو می خونن که همچین سروتهی نداره بدبختی ردیف و قافیه و وزن آنچنان هم نداره . فکر کنم سروده خواهرشه آخه بیشتر ترانه ها اسم شاعرش مسرور نعمت الهیه !
یاد شادمهر عقیلی افتادم که با اون همه استعداد و صدای خوب چطور تو هجو ترانه های مزخرف گم شد و دیگه پیدا نشد . من یه روزی عاشق صداش بودم مخصوصا اون ترانه که اون وقتها از تلوزیون پخش می شد : اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت ولی ...
بعضی کارهای اخیرش رو حتی دوست ندارم یه بار تا آخر بشنوم .
می گن اینجور خواننده ها محض مشروعیت و ایجاد اعتبار تو آلبوم های اولشون یکی دوتا ترانه مذهبی و وطن پرستی و ... می خونن و بعد که کارشون میافته رو قلطک (املاش درسته ؟!)می زنن به جاده خاکی
آقایون گرامی حنجره طلا ! خودتون میدونید و صداتون و تارهای صوتیتون! ولی مگه این علیرضا عصار بی نظیر آلبوم به آلبوم غنی تر و بهتر و نمونه تر کار می کنه کم طرفدار و کشته مرده داره ؟ تازه همیشه چندتا ترانه شاد و پر هیجان جوون پسند هم داره مثل : خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم ......
به هر حال که من از صدای این روزبه خان خیلی خیلی خیلی ام و حیفم میاد نکنه ...
***
4
اگه تا اینجا رو خوندی حتماً فهمیدی اصلاً قصد خلاصه گویی و تمرین کم حرفی و این جور کارها رو ندارم ...باباااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم پره بذارررررررررررررررررر بگم
چونه عالی مستدام !
5
خواهران خدمتکار بینوایان (خواهران روحانی مسیحی) روز و شب در راه وظیفه خویش که سودمنترین و دشوارترین شکل احسانی است که من دیده ام زحمت می کشند. لازم نیست به رم بیائید تا آنها را ببینید. پیری و بینوائی در همه جای جهان است و همه جا هم می توان خواهران خدمتکار بینوایان را با کیسه و زنبیل خالیشان دید. رخت های کهنه تان را در زنبیلشان بگذارید، قد و اندازه اهمیتی ندارد! هر قد و اندازه ای بکارشان می آید . چیزی از پس انداز خود در صندوق اعانه خواهران بریزید اگر چه یکشاهی باشد باز در خور است و باور کنید هرگز پولی را به جایی مطمئن تر از این نسپرده اید . آنچه را که در صفحه دیگر همین کتاب نوشته ام به یاد آرید : چیزی را که نگه می دارید از دست میدهید و آنچه را که می بخشید برای همیشه نگه می دارید. از آن گذشته شما هیچ حق ندارید که این پول را برای خود نگه دارید مال شما نیست . پول از آن شیطان است که با دفتر و دستک خود روز و شب در پس کیسه های زر نشسته است و سرگرم خرید و فروش روح مردم است .سکه پلیدی را که در دست شما می گذارد مدت بس درازی در چنگ خود نفشارید هر چه زودتر آن را از خود دور کنید وگر نه این فلز نفرین شده بزودی انگشت شما را می سوزاند و در خونتان راه میابد و اندیشه تان را آلوده می سازد و قلبتان را سخت می کند. آن را در صندوق اعانه خواهران بگذارید و یا در نزدیک ترین گنداب رو بیندازید که جای واقعی اش همانجاست. پول روی هم انباشتن به چه درد می خورد؟ به هر صورت آن را از دست شما بیرون می کشند. کلید دوم گاوصندوقتان در دست مرگ است...
...
مگر شما شیطان را دیده اید ؟ خوب بله ! روی یکی از برج های کلیسای نتردام ایستاده وبه جان پناه آن تکیه داده بود. بالهایش را به هم آورده و سرش را میان دو دست گرفته بود . گونه هایی فرورفته داشت و زبانش از میان لبهای پلیدش آویخته بود. با سر و رویی عبوس و اندیشمند پاریس را زیر پای خود نگاه می کرد. خشک و بی حرکت مانند سنگ . تقریباً از هزارسال پیش آنجا ایستاده بود و چنان به پاریس خود چشم دوخته بود که گویا نم توانست نگاه خود را از آنچه می دید برگیرد. آیا این همان بالاترین دشمن، همان قهرمان سترگ شر در نبرد جاوید نیکی و بد ی بود که نامش جان مرا به هنگام کودکی از وحشت لبریز می کرد؟
با تعجب نگاهش کردم با خود می گفتم چهره اش از آنچه می پنداشتم بسیار کمتر زشت است و من در زندگی چهره هایی بسی زشت تر از او شناخته ام... پیر و خسته به نظر می رسید – خسته از پیروزی های آسان خسته از دوزخ خویش
تو ای ابلیس پیر ! اگر نیک بنگریم شاید وقتی که در دنیای ما کارها در مسیر بد جریان میابد تقصیر همه از تو نباشد . آری هرچه باشد این تو نبودی که جهان ما را زندگی بخشیدی ، تو نبودی که درد و مرگ را میان آدمیان رها کردی. تو به وقت آفرینش با بال زائیده شدی نه با چنگال . خداست که تو را شیطان کرد و در دوزخ خود سرنگون کرد تا نگهبان نفرین شدگان باشی. اگر کار خود را دوست می داشتی هزار سال اینجا در طوفان و باران بر قله یکی از برج های نتردام نمی ماندی. یقین آن کس که با بال آفریده شده شیطان بودن بر او ناگوار است. تو ای فرمانروای تیرگی ها! برای چه آتش های کشور زیرزمینی خود را خاموش نمی کنی و نمی آیی تا مانند یک بورژوای ثروتمند که جز خوردن و نوشیدن و روز تا شب پول های خود را روی هم چیدن آرزویی ندارد با ما در یک شهر بزرگ زندگی کنی ؟ چرا رباخوار یا صاحب یک سیرک دوره گرد نمی شوی که جانوران بی دفاع آن در پس میله ها ی آهنین از گرسنگی میمیرند؟ یا برای تغییر آب و هوا چرا نزد آلمانی ها نمی روی و برای ساختن آخرین گاز زهر آلود خود کارخانه تازه ای برپا نمیکنی؟ ... و اینک در ازای رهنمایی هایی که کرده ام اجازه می خواهم چیزی از تو بپرسم . برای چه زبانت را اینطور بیرون آورده ای؟ من نمی دانم در دوزخ این کار را به چه معنایی می گیرند ولی در کمال احترام باید بگویم که پیش ما این کار نشانه تحقیر و مبارزه جویی است. خوب قربان برای چه کسی همیشه زبانت را بیرون می کشی؟ ...
کتاب نامه سان میکله نوشته" دکتر اکسل مونته" ، پزشک سوئدی که دوران جنگ جهانی دوم زندگی می کرده رو تازه خوندم . یعنی خوندنش رو تموم کردم. این بخش رو علامت زده بودم که حتماً براتون بخونم ! ببخشید بنویسم (چه فرقی می کنه؟)
می خوام یه مورد به پیشنهاد های دکتر مونته به شیطان اضافه کنم :
جیگرم چرا نمی یای طراح این مانتوهای جدید LLL بشی . هم راحته هم پول توشه ! فقط تا می تونی پوشش رسمی خانومها رو شبیه لباسهای زیر و لباس خواب و ... طراحی کن. هم فرت فرت می خرن و می پوشن هم با یه کاسبی قانونی و مجاز با یه تیر به بیشتر از هفتصد میلیون هدف می زنی . چون خانومهای دل نازک و مهربونی که آزارشون به مورچه نمی رسه و خدایی نکرده نامه اعمالشون زیادی پاکه با پوشیدن یه مانتوی آنچنانی و چرخ زدن تو خیابونها در هرلحظه حق دست کم صد نفر رو زیر پاهای مامانی و عریانشون له می کنن ...
( شرمنده اگه یه جوری نوشتم ولی جدا فکر می کنم مسئله حجاب در انظار عمومی اصلا مسئله شخصی نیست و کاملاً حق الناس حساب می شه . از همونها که اگه حتی شهید بشیم ازش نمیگذرن اون ورا که هممون می ریم! اگه حرف و بحثی داری نظر بذار باهات می بحثم!!)
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
6
خیلی بال بال زدم که برم نمایشگاه کتاب ولی هنوز نمی دونم قسمت میشه یا نه ! انگار کتاب باید مارو بطلبه(گرچه من بودجه ای برای خرید ندارم امسال – به عشق رادیو جوونی ها می خوام برم !)
7
از باغ مي برند چراغانيت كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند
اي گل گمان مكن كه به جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند
8
از همه مهربونها و با معرفتهایی که برام کامنت گذاشتن خیلی خیلی دستتون بی بلا!
بعدن میام دونه دونه دستبوسی به عمل می آورم از ایشان.

تو شهر ما قحطی اینترنت نیست - فقط آسمون به من که می رسه می تپه !!
متن آپم رو آمده کردم تو کامپیوتر که اگه از آسمون اینترنت بارید آپ کنم ولی کامپیوترم سر به زنگها خراب شد . حالا سعی می کنم حد اقل نقاشیمو درست حسابی بذارم تا فرصتی پیش بیاد گوش شیطون کر آپ کنم.
راستی
سلام ![]()
بالاخره اومدم..........................................![]()
0
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل شد . می بایست نیکی را به شکل عیسا و بدی را به شکل یهودا - یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند - می کشید.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش طرح ها و اتودهایی برداشت.
سه سال گذشت . تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود
پیدا نکرده بود . کاردینال کلیسا کم کم به او برای اتمام تابلو فشار می آورد. نقاش بعد از روزها جستجو جوان ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند . دستیاران سراپا نگه داشتنش و در همان حال داوینچی از خطوط بی تقوایی - گناه و خودپرستی که در چهره او به خوبی نمایان بود تصویر برداشت.
وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و تابلوی مقابلش را دید. با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام!
داوینچی شگفت زده پرسی کی ؟
:" سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم . زندگی پر از رویایی داشتم . هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!
یا می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند. همه چیز بدان بسته است که هرکدام کی سر راه انسان قرار بگیرند
***
1
دلواپس من نباش . من تو را نواخته ام
بی کلام بی صدا – سالهاست نازنین تو را سروده ام نواخته ام ، ساخته ؛ پرداخته ام
به تو پرداختم پیش از آن که صحرا به خشکی – دریا به آب – فرهاد به کوه – یوسف به چاه
تو را بی صدا می نواختم و لبخند می زدم که مبادا سیم های گیتارم لرزش سرانگشتانم را جار بزنند
رازهای مگویم را. لحظه هایی که رگهای چشمهایم به پای نگاهت گره می خورد و چشمهای تو به زمین پرت می شد.
تنها گیتار شاهد بزرگترین گناه من نبود .... قلبم گواه خیانت خویش است . مدام اعتراف می کنم ....
پس دلواپس من نباش نازنین..............................
++++
دلواپسم نباشی من که تو رو نواختم
از خیلی وقت های دور بدون حرف و وزنی
شعر تو رو می ساختم
شبیه تو میشدم
از قبل اینکه خورشید یاد بگیره گرم باشه
یا دریاهای آبی پر از آب سرد باشه
فکر نکنی که فرهاد منو ندید و دل باخت
متن های مشق کوه رو از عشق من بر می داشت!
یوسف که موند ته چاه ، خودم هواشو داشتم!
از مهربونی تو مرحم براش می ذاشتم
تار که اومد تو دستم ، می خندیدم ندونه
لرزش دستای من ؛ موج دریای خونه
می خندیدم نبینن چشمام تو چشمهای توست
وقتی که تو شمردی گل فرشهای خونه
دلواپسم نباشی گناه من کم نبود
حقم بیش تر از این هاست گیرم عشقم کم نبود
خنگی من بود اگر ، نفهمیدم کجایی
جلوی چشم های تو جسارتم کم نبود
هرچی می گم با زاری خیلی بدم می دونم
برو با یار بهتر ، خیلی کمم می دونم
اگر بری بیچارم ته دلم می دونم
معرفتی که داری تو خوابم نمی خونم
هیچ کسی هم ندونه خودم همیشه می گم
هرچی که پام می مونی بازم آدم نمی شم
هر دو سه روزی اگر دست منو ول کنی
فوری می گم کجا رفت؟ می دونه گم نمی شم؟
تو بی نظیری خوبم ، بزرگی و شهریار
بذار نگم – ندونن چقدر بدم واسه یار
تو که برام می میری ، اخم دوروغی نیار
عاشق هر نگامی ، تابلو بازی در نیار !
حرفهای من که کم نیست نگفته خوب می دونی
چونم اگر گرم بشه ؛ باز می دونم صبوری
من واسه گفتن از تو دلیل فراوون دارم
اما کاش که بدونم تو از من چی می دونی
دلیل عشق من رو پرنده ها می دونن
اونا که سهله جونم ، حتی سگها می دونن
اما الهه چی داشت برای موندگاری؟
خودت بهتر می دونی .................
............. تو ... آفریدگاری
20/1/86
الهه
***
2
به درخواست یه خواننده فهیم وبلاگ بخش ۲ رو حذف می کنم
***
3
فقط تو دوتا خط : عذر تقصیر جهت تاخیر (ببین کم حرف شدم یا نه!!!!!)
به جهت اسباب کشی تا مدتی کامپیوتر خونه تعطیل بود که اگر هم نبود فایده ای نداشت چون در خانه جدید هنوز خط تلفن ثابت نداریم ... وای دو خطم تموم شد ... ای وای هولم نکن چیزه .. چیز .. کامپیوتر اداره هم نرم افزار – مشکل – آپ غیر ممکن ام......... L
4
یه کتاب جدید دارم می خونم حیفم میاد بعضی جاهاش رو نشونت ندم . تو وبلاگ قبلی که اصلاً بخش مخصوص معرفی کتاب داشتیم :
پندار
ریچارد باخ
ترجمه لادن جهانسوز
هست آن پندار او زیرا به راه صد هزاران پرده آمد تا اله (مولوی)
(بخش هایی از مقدمه کتاب)
... هیچ از نوشتن لذت نمی برم . آنجا ، در تاریکی اگر قادر باشم که به ایده ای پشت کنم و یا از گشودن دری به سوی آن امتناع ورزم ، هرگز دست به قلم نخواهم برد. اما گاه ، انفجار مهیب دینامیتی از شیشه و آجر و تراشه های در حال پرواز در دیوار روبرویی رخ می دهد و شخصی که با احتیاط از روی خرده شیشه ها عبور می کند ، گلوی مرا به چنگ می آورد و به نرمی می گوید : تا وقتی که مرا با واژه ها به کاغذ نیاوری ، اجازه نمی دهم بروی
چنین بود که من پندار را ملاقات کردم ....
... چه می شد اگر می توانستم فردی متعالی و کمال یافته را ملاقات کنم... چه می شد اگر یک سیدارتا یا یک مسیح با نیرویی مسلط بر پندارهای جهان به عصر ما قدم می نهاد ، چون او واقعیت پنهان آنها را می شناخت. و چه می شد اگر خود من با او دیدار می کردم، در حالی که هواپیمایی را می راند و با من در مرغزاری فرود می آمد . از چه چیز سخن می گفت و چه شکلی بود.....
.... این ها چیزهایی است که این یگانه برایم بازگو کرد:
- هرچه را که ما در فکر خویش نگه می داریم ، به زندگی مان جذب می کنیم-
... من چنین اندیشه ای را بر می گزینم و فکر می کنم که مسیحای من در بعد دیگری به سر می برد و به هیچ روی خیالی نیست....
{ جهت اطلاع : ریچارد باخ روزنامه نگار بود و به عنوان شغل دوم خلبان هواپیمای تفریحی }
+++
فکر کنم تو کتاب زهیر ... شایدم شیطان و دوشیزه پریم :
يكي بود يكي نبود، مردي بود كه زندگياش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد، همه ميگفتند به بهشت رفتهاست. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت ميرفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشتهای كه بايد او را راه ميداد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت، او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوتنامه يا كارت شناسايي نميخواهد هر كس به آنجا برسد ميتواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نميدانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستادهايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد ... در چشمهايشان نگاه ميكند ... به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و ميبوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصهاش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
پائولو كوئلیو
***
5
خب
صبر کن یه کش و غوس به خودم بدم ......................خستگیم در بره ! ...... آخیش !!!!!! بعد برم سراغ دوستام
عینکی دوست خوبم نوشته بود برام :نمی دونم از کی رادیو جوونی شدی . از ماه رمضون پارسال ... ماجراش مفصله پست اول رمضون پارسال تو همین وبلاگ رو لینک می کنم اگه حوصله داشتی یه نگاه بنداز.مثل این شاید هم این - بالاخره این - اگر هم یه کم مثل من کم ... می تونی کل آرشیو مهرماه رو بخونی
می دونم که خود رادیو جوونی ها می دونن که پارسال ماه رمضون خیلیییییی به شنونده هاشون اضافه شد . بس که تلوزیون بی خود و بی ربط شده به حال و هوای رمضون (استثنا داره) و رادیو هم از فرصت استفاده کرد و تو دل و برنامه زندگی خیلی ها مثل من جای اساسی باز کرد و تلوزیون رو پرت کرد یه گوشه !!!
همین العان که دارم می نویسم دارم جوونی آزاد گوش می کنم ... دیگه خودت ببین
فائقه خانوم دوست جدیدم که هم اسم دوست قدیمی منه و حسابی رادیو جوونیه اینجا کلیک کنید و . بهش سر بزنین
آقای ایمان متولد بهمن لطف داری به من . آپ تو هم خوب بود ولی نتونستم برات نظر بذارم – آف گذاشتم براتL
آقای حمیدرضا شروه دوتا شعر سپید از خودشون برام گذاشته بودن . خوب بود ... کوچیک تر از این حرفهام که انتقاد کنم ولی چون یه مدت تو انجمن ادبی و این حرفها آمد و شد داشتم همین قدر می دونم که شعر سپید گرچه بدون هیچ قائده و قانون و وزن و آهنگ و خلاصه مثل جوونی ، آزاده ! مدل جدیدش هم بیشتر جمله های کوتاه و ظاهراً بی ربط به هم ولی در کل هم باید حتماً معنای روشنی تو ذهن خواننده ایجاد کنه هم اینکه حس خوب یا بد ولی حتماً یه حسی ایجاد کنه ...(به قول خودم شعره و حس و خیال!)
یه آدم با معرفت - یه وبلاگ همیشه خوندنی : شنیدن کی بود مانند دیدن:یه جوون م3 من م3 تو....
سکوت چیست- چیست- ای یگانه ترین یار...
6
دیروز یه جلسه از سخنرانیهای آقای دانشمند رو گوش می دادم
می گفت یهودی دوتا الگو بیشتر نداره : موسی و هارون/ مسیحی دوتا الگو بیشتر نداره : عیسی و مریم / سنی وضعش بهتره : بعد از حضرت رسول : ابوبکر و عمر و عثمان (گرچه خودم شخصاً سنی هایی رو می شناسم که از حضرت علی و ابالفضل و... خیلی آشکار الگو برداری می کنن)
ولی ما شیعه ها واسه هر سنی هر حالتی ....
خودم می خوام به لیستش اضافه کنم : صهیونیست .............
ذرتشت:...
هندو........
لائیک .....
کمونیست...............
اگزیستانسیالیست................
این تیپ های جدید مثبت اندیشی مثل همین پیروان راز secret
تو اگه چیزی اومده تو ذهنت معطلش نکن همین العان بنویس برام تو پست بعدی راجبش حرف میزنیم
هنگام رسیدن ::::::::::::::::::::سلام !
۰
سالهاست که گم شدهام
و نیست تک ستارهای!
نشانهای ندارم
تو اگر همانی که باید،
مرا پیدا کن!
الهام ناصری
***
۱
می خوام کم حرف بشم (یعنی می شه؟!؟!؟!)
دیوار کوتاه تر از وبلاگ هم ندارم (توضیح اضافه ام نمی دم)
***
۲
شیعه مرده پرستی نیست
شیعه یعنی مرگش هم واسه من نعمتی می شه برای پیدا کردن راهم
می گی نه؟
همین دو سه شبه مراسم رحلت ببین چیا یاد گرفتم:حاج آقا نقویان(حرف نداره)
-پیامبر از آدم های پر حرف بیشتر از هر کسی متنفر بود( بازگشت به قسمت اول !(Lگرفتی ؟!))
-امام حسین موقع سفر به کربلا فقط کسایی رو با خودش برد که به مردم بدهکاری نداشتن
- امام حسن از زندگی راضی بود و شکایت نمی کرد (حتی با اینکه احتمالا می