تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 4:11 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

امروز کلاس 4 ساعته نقاشی داشتم

مغزم انباشته شده بود. معلمم انگار که بخواد دانسته هاشو به من تزریق کنه مدام حرف میزد و از این شاخه به اون شاخه میپرید . آخه جمعه امتحان دارم

تا آخر شب چندبار کاغذ و مداد دستم گرفتم ولی نتونستم چیزی بکشم. تن صداش مدام تو گوشم میپیچید

خلاقیت های نقاشانه ... اغراق های نقاشانه ... حساسیت های نقاشانه ... تصویرسازی نقاشانه ... رنگ گذاری شخصی ...

چجوری بفهمم الان کارم گرافیکی شده ... کاریکاتوری شده ... تصویرسازی شده ... داستان سرایی شده یا نقاشی واقعیه ؟

اصلا فرق این چیزا چیه؟ اصلا بیخیال این حرفها ! به من چه که نقاشانه هست یا نه . من هرچی بیاد پیش چشم و دوست داشته باشم میکشم ... هر اسمی بخوان بذارن

سعی میکردم بخوابم ... تا چهارشنبه که جلسه آخر کلاس نقاشیه باید اتوپرتره کار کنم . البته تاکید فرمودند منظور این نیست که بشینی جلوی آینه صورتتو بکشی . یه سری کار ازت میخوام که خودتو توشون تعریف کنی

بگی من اینم

تو دلم گفتم خوب منم تا حالا داشتم همین کارو میکردم دیگه !

به خودم فکر میکردم ... یاد دیوید (دوست نقاش آمریکاییم) افتادم . امروز مثل همیشه فقط برای چند دقیقه آن شد . گفت من نقاشی هاتو خیلی دوست دارم . خوب هیچکی ندونه خودم میدونم خیلی خام و مبتدی هستم . دوست داشتم بدونم از چی نقاشی هام خوشش اومده . میدونستم اهل اغراق و چاپلوسی نیست ! فقط گفتم من فکر میکنم کارهام اصلا خوب نیستن . همون حرف همیشگی رو گفت . همه از یه جا شروع میکنن . منم اول خوب نمیکشیدم . 18 سال زندگی نکردم نقاشی کشیدم و هنوزم فکر میکنم چیزی بلد نیستم . باید صبور باشی... راستی این سایت نقاشی های دیویده . عکس ها و مجسمه ها و طراحی هاشم هست . البته گفته باشم کارهاش همه با دست و رنگ و قلم مو روی بومن و کامپیوتری نیستن . سبک کارش اینجوریه من تابلوهای نیمه کاره و عکس های در حین کارش رو دیدم . گفتم شاید دوست داشته باشین ببینین

با این فکر و خیال ها خوابم برد . مطمئن نیستم شایدم نبرد ! فقط متوجه شدم دارم به یه نقاشی فکر میکنم . سریع بلند شدم و به کاغذ و مداد حمله کردم دوست نداشتم مثل هزارتا فکر خوب دیگه بعدا از یادم بره

تا الان که خدمت کامپیوتر عزیزم هستم مشغول بودم . چندتایی کشیدم از دوتاش عکس گرفتم . داغ داغه ! برین تو ادامه مطلب ببینید . البته اگر کنجکاو هستین . اگرم کنجکاوتر بودین به تاریخ و ساعت عکس نگاه کنید که صدق گفتارم بر شما معلوم بشه

روزگار بر همگی خوش



... ادامه مطلب


چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 4:3 :: نويسنده : دختر مرداد
پیدا شدم ... پیدا شدم... پیدای ناپیدا شدم

شیدا ... شیدا ... شیدا شدم

با او بدم ... بی او شدم

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی سو شدم

چون او ... چون او ... چون او شدم

شیدا ... شیدا ... شیدا شدم ...

بقیه نقاشی ها در ادامه مطلب



... ادامه مطلب


پنجشنبه سی ام مهر 1388 :: 22:26 :: نويسنده : دختر مرداد
پام رفت رو مداد زردم ........ دلم شکست!



... ادامه مطلب


سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: 14:23 :: نويسنده : دختر مرداد



شنبه یازدهم مهر 1388 :: 13:23 :: نويسنده : دختر مرداد

امروز شنبه است

یکم زودتر از روزای دیگه از خواب بیدار شدم . گفتم به فال نیک بگیرم و یکم بیشتر به خودمو زندگی برسم

خوب طبق معمول زندگی در اولویته. گوشه سالن ایستادمو یه نگاه کلی به ریخت و پاش های دیشب انداختم .

به نظرم زیاد اومد . یه دفعه خونه و کارهای دائمش به نظرم یه دشمن همیشگی اومد . یه موجود بدذات که همیشه آمادست تا وقت و انرژی آدمو درون خودش بمکه

دست آخر چیزی که میمونه نه تمیزیه نه کارایی که انجام دادی چون اصلا دیده نمیشه

با هر قدم که به طرف تمیز شدن برمیداره فقط کثیفی های کوچیک تر و ناچیزترش بیشتر نمایان میشه

به نظرم یه هیولای هفت سر اومد که هر سرشو میزنی ۱۰ تا سر اضافه میشه

چی؟ من منفی نگر و بدبینم؟ نباید اینجوری فکر کنم؟

نه اصلا تو منو نمیشناسی که اینجوری فکر میکنی

همون موقع به خودم گفتم چه بهتر . حالا که تو هیولایی منم باهات میجنگم!

به قول معروف موتورخونه رو روشن کردم و دست به کار شدم .

ما زن ها یه خاصیتی داریم که وقتی واقعا مشغول به کاری میشم جریان سیال ذهنمون هم به کار میافته و تا جایی که ممکنه مانع از ارتباط حواس پنجگانه ما با محیط واقعی و اشیاء میشه .

دست کم من که اینطوریم

سریع گریز میزنم به تمام زندگی . از کل به جزء و از جزء به کل

همیشه اهل جنگ بودم . وقتی یه هدف برام حکم مبارزه پیدا میکنه بالاخره پیروز میشم یا کار و به جایی میرسونم که همیشه بدونم تلاش خودمو کردم

ولی یه جاهایی بد شده نقطه ضعف و بلای جونم . اونم قسمت هایی هست که بهشون در حد یه دشمن واقعی بها ندادم

مثل همین کارهای خونه

چرا همیشه فکر کردم زن هایی که تمام عمرشون و صرف تمییز نگه داشتن خونه میکنن - به حدی که هر لحظه سر زده وارد خونشون بشی همه چیز از تمییزی برق میزنه - چون شهامت روبرو شدن با دنیای واقعی رو ندارن .خودشون رو تو این چهار دیواری حبس میکنن و ذهن و جسمشون رو تو کارهای روزمره غرق میکنن و...

نه واقعیت اینه که نخواستم خودمو محک بزنم

ته وجودمم به نظرم غیر ممکن میاد که بشه یه خونه ۹۰ متری رو در هر لحظه تمییز نگه داشت و دیوونه نشد!

چون حتی اگر تو یه خونه هیچ آدمیزادی هم زندگی نکنه باز یه نفر باید دست کم روزی دوبار همه جارو گرد گیری کنه .

حالا دوتا آدم بیعار(املاش درسته؟) و شلخته هم روزی حداقل۱۰ ساعت یه جایی باشن و تازه پخت و پز و کارهای دیگه ام انجام بدن و ....

خودمو مرور که میکردم دیدم این همیشه بزرگترین نقطه ضعف من بوده از بچگی تا بحال . که بجای اینکه مرد و مردونه (زن و زنونه !) جلوش وایستم و یه فکری بکنم - همیشه با تمسخر و ابراز ناتوانی از کنارش گذشتم.

دیگه تو فکر کن روز خاستگاری اولین حرفی که به وحید بیچاره گفتم این بود که من اهل کار خونه نیستم و اصلا ازم بر نمیاد و ...

اونم که مثل اکثر آقایون هیجان زده بدون اینکه عمق فاجعه رو درک کرده باشه مدام میگفت به به چه خوب اصلا اشکال نداره من خودم کار خونه دوست دارم انجام میدم !!!!!!!!

در حین گلاویز شدن با ظرفهای کثیف شام دیشب در میدان نبرد سینک ظرفشویی بودم که با خودم گفتم الهه العان بهترین وقته!

حالا که سه ماه تا شروع کلاسهای دانشگاه وقت دارم. تمام روزهای هفته هم خونه ام . باید تکلیفم و با این غول بی شاخ و دم هفت سر روشن کنم

حالا که دوست داره باهات بجنگه . بهتر . بجنگ

اگر العان نتونم از پسش بربیام . فردا (سه ماه دیگه) که چند روز بیشتر در هفته خونه نیستم این منم که از پا درمیام

حالا که دونفر هم بیشتر نیستیم. دیگه فکر کن اگر یه روز و روزگاری لطف خدا هم شامل شد و یه نفر سوم بلا زده و راه گم کرده هم به جمع این خانواده نا حسابی اضافه شد

(بین خودمون باشه فکرشم منو به وحشت میندازه!گرچه دیگه نمی خوام ناشکری کنم . هرچه از دوست رسد نیکوست)

تا همین جا که اومدی با من ممنون . اگر حوصله داری بیا "ادامه مطلب" از افکار بی سرو ته من بخند.

یاعلی . سید علی

(اینو از یه دوست جدید یاد گرفتم خوشم اومد!)



... ادامه مطلب


دوشنبه سی ام شهریور 1388 :: 2:37 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

عیدتون مبارک

امروز عید بود عید فطر.

بعضی ها میگن نباید گفت ولی من میگم: نتونستم از ماه رمضون اونجور که باید استفاده کنم

یه جورایی مفت از دست دادمش

برای همین بابت عید بودن امروز شادی خاصی نداشتم

البته اتفاق های دیگه ایم افتاد

جشن رتبه های برتر قلمچی

من . نفر دوم شهرستان بودم

وحید نیومد . اگر میامد تعجب میکردم. نمی تونم درکش کنم ولی فکر میکنم باید بهش حق بدم . شاید اگر مرد بودم و حس میکردم همه زن منو تمجید میکنن و به هم نشون میدن حس خیلی بدی پیدا میکردم

با مامان و بابام رفتم

مراسم بیشتر از ۴ ساعت طول کشید

هدایایی هم گرفتیم ولی فکر وحید نمیذاشت کامل بهم خوش بگذره

البته گاهی هم فراموشش میکردم و خودمو با شادی بچه هایی که ۸-۹ سال ازم کوچک تر بودن قاطی میکردم

وقتی روی سن رفتم شادی و غرور و تو نگاه پدر و مادرم دیدم و همین برام کافی  بود

یکی دوساعت بعد خبرها به گوش خاله اش (خاله وحید)رسیده بود . زنگ زد باهم خوش و بش کردیم. گفت وحید چرا نیومده بود ؟گفتم خاله گفت حوصله ندارم نیومد . گفت میدونم برای چی نیومده

بهش میگم خودم که باید به خانومش افتخار کنه که مارو سرافراز کرده و ...

از وقتی که اومدم خونه وحید تمام سعیش رو کرده که حالمو بگیره

سعی کردم با خوش اخلاقی و حوصله وشوخی جلوی اینکار بچگونه اش رو بگیرم. گفتم اگر از چیزی ناراحتی بگو و بهانه نگیر . یه سری موضوعات کلی رو گفت . گفت نمیتونم باهات مهربون باشم . گفتم همه آدم ها برای یه موضوعات کلی از دست هم دلخورن ولی ما باید روزها و شبهامون و خوش بگذرونیم ولی اون انقدر روی رفتارش پافشاری کرد تا عاقبت پیروز شد

حالم گرفته است

دیگه باهاش یک کلمه هم حرف نزدم

رفت که بخوابه

منم اومدم تو اتاق خودم نشستم پای درد دل گیتار

نیم ساعتی "پدرخوانده" رو زدم

بعدم اومدم اینجا که بگم:

دلم گرفته



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 12:11 :: نويسنده : دختر مرداد

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم ایران هستیم!

 


ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

  از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

 

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

 



صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!

روزگاری شهر ما ویران نبود


دین فروشی اینقدر اسان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود


هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود


رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

پشت پا بر دین زدن آزادگیست


حرف حق گفتن عقب افتادگیست

بی تو منکرها همه معروف شد


کینه توزی با دلی مکشوف شد

 

بی تو دلهامان به جان آمد بیا


کاردها بر استخوان آمد بیا



سه شنبه دهم شهریور 1388 :: 13:6 :: نويسنده : دختر مرداد
چند روز پیش یه دوستی از من راجب دوست داشتن و عشق پرسید

میگفت از زندگی بی احساس خسته شدم ولی چون دوستی رو قبلا تجربه کردم و میدونم ایجاد رابطه مانع رسیدن به دوست داشتن واقعی میشه نمی خوام برم دنبال دوستی و این حرفها

می خوام احساس نابتری رو تجربه کنم

باهم کلی بحث کردیم

به نتیجه ای نرسیدیم

زیادی حساب و کتاب میکرد

گفتم فایده نداره دیدگاهمون به موضوع کاملا متفاوته

دیگه هم راجبش با اون شخص حرف نزدم

ولی ذهنم حسابی درگیر شد یه مدت

تا اینکه دیروز اتفاقی کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" رو خوندم

امروز به خودم گفتم الهه دیگه باید بنویسی!

اگر واقعا دوست داری حرفهامو بخونی یه سر به ادامه مطلب بزن

یاعلی



... ادامه مطلب


دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 11:44 :: نويسنده : دختر مرداد

چند روزه می خوام پست بزنم نمیدونم چی بگم - چجوری بگم

نه که حرف برای گفتن ندارم ها - نه ! بس که حرفهای نگفته ام زیاد شده !

حرفهایی که برای گفتن دارم . اگر جمع بزنی با حرفهایی که برای نگفتن دارم دیگه ...

سه سال پیش با این نوشته با خانم نظرآهاری آشنا شدم و این یه آغاز بود

فکر کنم چند بار تو این وبلاگ گذاشتم این متن رو ولی

بازهم بخونیدش

شاید برای شما هم یک آغاز باشه:

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385
4 بهمن 1385 11:35 بֽظֽ
 


جمعه شانزدهم مرداد 1388 :: 22:57 :: نويسنده : دختر مرداد
روز تولد کسیه که به اسمش وبلاگ می نویسم

ولی خاموش و مغمومم

چی بگم آقا؟

من بد من ظالم من فاسد من فاسق من مجرم من نامسلمون ...

تو بیا !

خدای گنهکارها عیدی چی میدی به بنده هایی که جز تو کسی رو ندارن و هواسشون هم نیست؟

خدای گنهکارها

خدای گنهکارها

خدای گنهکارها

بیاد ! باشه؟!



 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها