تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 :: 16:53 :: نويسنده : دختر مرداد

روز: داخلی : اتاق : کامپیوتر- ببخشید - رایانه)

(صدای دکمه های کیبورد)

بعضی خواب ها گاهی برام تکرار میشن . مثل بعضی برنامه های صدا و سیما که به بهانه های مختلف دوباره و سه باره پخش میشن . آره گاهی جریانی رو در خواب چندین بار میبینم. اما این بار با یک سریال خوابی مواجه شدم

منظورم خواب دنباله داره . گرچه این اولین بار نیست این اتفاق برام می افته ولی یه چیزی وجود داره که وادارم میکنه بهش اهمیت بدم ...

(فلش بک: روز : داخلی : دانشگاه : ترم اول)

ورودی 80 مهندسی سرامیک به نظر میامد کلا دختر هستن . برای یه دختر نوجوون با روحیات من این یه ضدحال واقعی بود . تو همون کلاس های اولیه متوجه شدیم با در بین هشتاد و اندی 7 پسر هم وجود دارند که همه به نظر فجیع می آمدن و این داشت رویاهای ما رو برای دوران دانشجویی ( که تا حد زیادی از همین برنامه ها و فیلم های صدا و سیمایی نشأت گرفته بود) به خطر می انداخت .

ولی خوب یه نفر بین اونها بود که میتونست سرگرم کننده باشه . یه پسر جالب که به اندازه کافی میتونست حس کنجکاوی منو برانگیخته کنه .

علیرضا ...... . 4 سال از من بزرگتر بود (از ورودی های 80 2 سال بزرگتر بود و من 2 سال از همه کوچکتر بودم) اوایل انقلاب وقتی تازه به دنیا اومده بود خانواده اش به نروژ هجرت کرده بودند و تا 16 - 17 سالگی که به ایران برگشته بود همیشه مشتاق دیدن وطن بود (که البته یه بار بهم گفت بعد از یک ساعت سرگردانی در فرودگاه تهران پشیمون شده بودم و دوست داشتم برگردم) دوسال در دانشگاه هنر تهران موسیقی خونده بود و عاشق هنر و موسیقی بود و به دلایلی هیچوقت نتونستم بفهمم مجبور شده بود برای تامین معاش زندگی رو پای خودش بایسته و در نتیجه هنر و رها کرد و برای کار به شهر ما اومده بود و بعد هم به دلایل شغلی تصمیم گرفته بود مواد بخونه

آدمی بود به کلی متفاوت که شرح احوال و اخلاقش در این کوتاه نمیگنجه .

تا وقتی که روحیه هنری و خاص خودش رو حفظ کرده بود و البته تفاوت هاش رو کاملا مورد توجه من بود و چون با هم زیاد دیده میشدیم راجب ما یه پچ پچ هایی بین بچه ها بود

ولی به مرور ... شایدم به مرور نبود ... نمیدونم واقعا چرا باهاش سرسنگین شدم و ترم سوم بعد از نامزدی و ازدواجم دیگه به مرور وجودش و شخصیتش کم رنگ و بی اهمیت شد

و حالا بعد از هشت سال مطمئنا من به کل فراموشش کردم . جز گه گاهی که میخوام نقاشی های قدیمیم رو به کسی نشون بدم و بین اونها به تصویری که از آقای علیرضا الف کشیده بودم بر میخورم و یاد روزی می افتم که : ....

( روز : داخلی : کلاس)

من مثل همه دخترهای عاقل و آب زیرکاه که خوب و بد براشون از دید دیگران معنی داره با احتیاط تمام نقاشی رو توی پوشه جزوه ها گذاشتم و بهش دادم . به این امید که بره خونه ببینه و فردا بی سرو صدا ازم تشکر بکنه و ...

اون اما به طرز وحشتناکی نقاشی رو درآورد و بلند فریاد زد وای اینجا رو ببین من دوتا شدم . انگار آینه دستم گرفتم وای این خیلی خوبه

نگاه من رو خودت تصور کن . البته 4 - 5 نفر بیشتر تو کلاس نبودن و رفتم بالای سرش گفتم : قابلی نداره ولی آقای الف خواهش میکنم ببندینش دوست ندارم همه خبردار بشن

: نه این خیلی خوبه من دوست دارم همه ببینن

میدونستم اصرار من فقط کارو بدتر میکنه چون به غیر از اینکه نقاشی رو به همه نشون میده اضافه میکنه که البته خانم ج دوست نداره کسی بدونه !

دیگه حدس بزن ...به تک تک بچه های کلاس نقاشی رو نشون داد و گفت ببینید من دوتا شدم !

(روز : داخلی : اتاق :1388/8/24)

(صدای تایپ)

جدا از همه این خاطرات من واقعا این آقا رو فراموش کرده بودم .

تا اینکه حدود 10 شب پیش خواب عجیبی دیدم.

خلاصه آقای الف بود که مدام دنبال من میامد و آیدی یاهو و شماره تلفنش رو برای من تکرار میکرد و میگفت خواهش میکنم یادداشت کن و به من زنگ بزن یا برام آف بزار من به کمکت احتیاج دارم . خواهش میکنم و ...

منم تو عالم خواب چند بار شماره و آیدی رو عدد به عدد و حرف به حرف تکرار کردم و بهش میگفتم حفظ شدم مطمئن باش و اون یه تکه کاغذ و مداد و میگرفت جلومو میگفت خواهش میکنم یادداشت کن . فراموش میکنی باید به من کمک کنی و من میخندیدم ...

بعد از اینکه از خواب بیدار شدم تا نیم ساعت کاملا یادم بود آیدی و چندتا از اعداد شماره هم همینطور . فکر میکردم یادم نمیره و یادداشت نکردم . تا شب که اومدم نت و مسنجر و باز کردم و متوجه شدم هیچ چیزی یادم نمونده

به یکی از دوستان که آن لاین بود ماجرا رو گفتم و همینطور که تعریف میکردم احساس میکردم خیلی بی معنیه که من به این خواب اهمیت بدم . برای همین آخرش خودم گفتم فقط یه خواب بود اصلا مهم نیست

و تقریبا فراموش کرده بودم .

تا همین دیشب که آقای علیرضا الف باز به خوابم اومد و این انگار ادامه خواب قبلی بود .

توی ماشین رانندگی میکرد و یه زن کنارش نشسته بود که صورتش پیدا نبود . صورتش پیر شده بود . بهش سلام کردم . ناراحت بود . گفت بیا سوار شو کارت دارم . گفتم ازدواج کردین آقای الف ؟ مبارکه؟ نگاهی به زن کرد و خندید

ته کوچه ای رو که توش بودیم نشونم داد و گفت من همینجا زندگی میکنم . من چهار تا کوچه بالاتر از خونه شما هستم . چرا نمیای به من سر بزنی؟ چرا نمیخوای به من کمک کنی؟ نگاه کردم . گفتم ولی اینجا کجاست ؟ اینجا محل ما نیست. بارون اومده بود و همه جا خیس بود. گفت چرا اینجاست من نزدیک شما زندگی میکنم . من به خونه ها نگاه میکردم و میگفتم اما اینجا شاید خونه بابام اینهاست . شاید خونه مادرجونمه . مادر بزرگم تازه فوت کرده ... نگاه کرد به زن و گفت اینم مادربزرگ منه . اونم تازه فوت کرده .

ترسیدم

دوست داشتم از خاطرات دانشجویی بگیم و زودتر بریم ولی دیگه توی ماشین نبود کنار من بود . بغلم کرد . منم تو عالم خواب هی میگفتم . من ... من ... من متاهلم .... من از زندگیم راضیم ... من ....

یه مشت کاغذ آچهار دستش بود گرفت جلوم . گفت من کاری به زندگیت ندارم . اینجا رو نگاه کن این آدرس منه . این مدارک مهمیه . من دارم از ایران میرم . همین کشور همسایه شمالی . راحت میتونی بیای . راحت میتونی به من زنگ بنی . اینها رو نگه دار باید به من کمک کنی . باید یه درخت برام بفرستی . یه نهال کوچیکش کافیه . باید بخری یا پیدا کنی و برام بفرستی یا خودت بیاری . من کاری به زندگیت ندارم . شاید بخوای بیای اونجا بمونی . با شوهرت دوتایی بیاین . تند تند حرف میزد و من اصلا حالیم نبود چی میگه . فقط به شورهای همسایه شمالی فکر میکردم : روسیه ؟ آذربایجان ؟ ارمنستان ؟ ترکمنستان؟ افغانستان؟...

بعد انگار دوباره میخواستم از خاطرات دوران دانشجویی حرف بزنم و اون داد میکشیدو اضطراب داشت و من میخندیدم . کاغذها دیگه تو دست من بود و نگاه میکردم بهشون . انگار که کار خیلی راحت و واضحی باشه میگفتم بله حتما کار ی نداره درخت و پیدا میکنم. خودم میارم . تو دلم میگفتم وحیدم بدش نمیاد بریم سفر خوش میگذره . آقای الف خیلی مهربونه ...

یادم نمیاد کجای خواب بودم که بیدار شدم . چیزی که یادمه فقط کاغذها و آدرس ها بود و اصرار آقای الف و خنده و بی خیالی من

وقتی بیدار شدم حال خیلی عجیبی داشتم . گفتم این دیگه نمیتونه اتفاقی باشه. درخت چه معنایی میده. سعی میکردم آدرسو به یاد بیارم ... روسیه بود؟ آذربایجان بود؟

گفت الان چهاتا کوچه بالاتر از شمام . اما اونجا اصلا کجا بود؟

گلاب به روتون دستشویی رفتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و انقدر به خواب عجیبم فکر کردم که دوباره خوابم برد و اینبار یه خواب عجیب تر دیدم و بازهم ادامه اون خواب

(فلش بک: روز : داخلی : هشت سال پیش)

نمیدونم موافقید یا نه اما تو دانشگاه از ترم دوم به بعده که گروهای دوستی یواش یواش شکل میگیره و من نمیدونم به چه دلیلی معمولا در اکثر گروهای دوستی یه عضویت قراردادی داشتم . از گروه بچه پولدارهای شمال تهران گرفته ... تا گروه دخترهایی که از روستا میمدن ... تا حتی گروه پسرانی که دختر بین خودشون راه نمیدادن! اما در دو گروه عضویت ثابت بودم. که یکیش گروه سه نفره من و آقای الف و لیلا میم بود

که البته بعد از ازدواج روابط من با همه بچه ها شکل دیگه ای پیدا کرد

(روز : داخلی : امروز ! صدای تایپ به علاوه افکت صدای قار و قور معده!)

ادامه خواب من اینطور بود :

نمیدونم کجا ولی لیلا میم رو دیدم . شروع کرد به سلام و احوالپرسی که من دستهاشو گرفتم و گفتم لیلا علیرضا الف رو یادته ؟ چند وقته من خوابش رو میبینم و خوابهامو براش (در عالم خواب!) تعریف کردم . گفتم به نظرت نباید پیداش کنیم؟ شاید واقعا اتفاقی افتاده باشه. لیلا میخندید و میگفت شنیدی بیماری واگیردار اومده بیا بریم دکتر خودمونو نشون بدیم (حالا اونوسط ما هیچکدوم اسم آنفولانزای نوع آ یادمون نمیومد)

یه دکتری بود که مردم پیشش صف کشیده بودن تا معاینه بشن و لیلا حواسش به حرفهای من نبود . که من یه سری کاغذ آچهار دیدم جایی و برداشتم و گفتم ببین لیلا آدرس و مدارکش تو کاغذهایی شبیه این بود . میگفت با این ها میتونیم راحت بریم روسیه. نمیدونم روسیه بود یا جای دیگه ... باید یه درخت پیدا کنم ولی نمیدونم چه درختی ...؟ شاید منظورش درخت انار بوده... لیلا حواسش به حرفهای من نبود . یه دفعه نگاه کردم دیدم کاغذها همون کاغذهان . وحشت کرده بودم . هرچی سعی میکردم به لیلا بفهمونم من مطمئنم که خواب دیدم پس این کاغذها اینجا چکار میکنه؟ وی اون میخندید و میگفت الهه تو هنوز داری با وحید زندگی میکنی؟

یادم نیست چطوری تو صف معاینه دکتر قرار گرفتیم و نوبت به من رسید و دکتر یه آمپول داد به من و گفت برو اینو بزن . تو حامله ای ولی باید بچه رو بکشی وگرنه میمیری (نمشدونم این تیکه از خوابم تحت تاثیر کدوم فیلم ه؟!!!!!)

چیز دیگه ای که از خوابم یادم میاد اینه که همینطور که کاغذها دستم بود و سعی میکردم بفهمم همه اینها خواب بوده یا بیداری دکمه تلفن خونه رو زدم (نمیدونم چجوری بود که تو خونه بودم !) که پیغامهای ضبط شده رو بشنوم . که دیدم صدای آقای الف روی پیغامگیر هست که میگه باید به من کمک کنی . باید یه درخت با خودت بیاری .... و هی آدمهایی رد میشدن و من هی دکمه رو میزدم که پیغام دوباره پخش بشه و میگفتم من این رو تو خواب دیدم ولی اینجا هم هست و ... هیچ کسی توجه نمیکرد تا اینکهپیغام بعدی پخش شد و به انگلیسی آدرسی روی کاغذ نوشته شده بود تکرار میشد .

وجه تشابه این خوابها تکرار آدرس ها و شماره ها و آیدیهاست که به نظر میاد باید یادم بمونه

با خودم میگفتم چه فرقی داره خواب باشه یا بیداری من آدرسو دارم و میرم . حتما خیلی خوش میگذره . درخت و پیدا میکنم و میبرم تازه یه پالتوی خوب هم از روسیه میخرم !

(بالاخره یه ذره زنانگی هم اگر در من باشه باید تو خوابهام نمود پیدا کنه دیگه !)

از همه صبورهایی که خوندن مطلب رو تشکر میکنم و همین جا میگم که در کل خواب من اصلا به این شکل که گفتم نبود و مثل همه خوابها پر از اتفاقهای غیر عقلانی و عجیب و غریب بود و انسجامش هم اصلا به این صورت نبود ولی من اونچیزی رو تعریف کردم که واقعا در سه خواب بی سروته من وجود داشت

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم اسم و فامیل آقای الف رو سرچ کردم و چهار نفر پیدا شد که برای سه نفرشون آف گذاشتم

نفر چهارم نمیتونه اون باشه چون کارشناس مسائل دینی و شیعه شناسی و این حرفها بود که این آقای الف ما اصلا به کل لائیک بود

حالا شاید تو این سالها متحول شده باشه؟ خوب ضرر نداره برای اونهم پیغام میذارم

به من کمک فکری بدین. اگر واقعا میشه خوابها رو جدی گرفت حاضرم نقاشی رو بذارم تو وبلاگ و از طریق دوستای قدیمی پیگیری کنم و پیداش کنم و حالشو بپرسم. آیا این کار عاقلانه است؟

 



دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 4:11 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

امروز کلاس 4 ساعته نقاشی داشتم

مغزم انباشته شده بود. معلمم انگار که بخواد دانسته هاشو به من تزریق کنه مدام حرف میزد و از این شاخه به اون شاخه میپرید . آخه جمعه امتحان دارم

تا آخر شب چندبار کاغذ و مداد دستم گرفتم ولی نتونستم چیزی بکشم. تن صداش مدام تو گوشم میپیچید

خلاقیت های نقاشانه ... اغراق های نقاشانه ... حساسیت های نقاشانه ... تصویرسازی نقاشانه ... رنگ گذاری شخصی ...

چجوری بفهمم الان کارم گرافیکی شده ... کاریکاتوری شده ... تصویرسازی شده ... داستان سرایی شده یا نقاشی واقعیه ؟

اصلا فرق این چیزا چیه؟ اصلا بیخیال این حرفها ! به من چه که نقاشانه هست یا نه . من هرچی بیاد پیش چشم و دوست داشته باشم میکشم ... هر اسمی بخوان بذارن

سعی میکردم بخوابم ... تا چهارشنبه که جلسه آخر کلاس نقاشیه باید اتوپرتره کار کنم . البته تاکید فرمودند منظور این نیست که بشینی جلوی آینه صورتتو بکشی . یه سری کار ازت میخوام که خودتو توشون تعریف کنی

بگی من اینم

تو دلم گفتم خوب منم تا حالا داشتم همین کارو میکردم دیگه !

به خودم فکر میکردم ... یاد دیوید (دوست نقاش آمریکاییم) افتادم . امروز مثل همیشه فقط برای چند دقیقه آن شد . گفت من نقاشی هاتو خیلی دوست دارم . خوب هیچکی ندونه خودم میدونم خیلی خام و مبتدی هستم . دوست داشتم بدونم از چی نقاشی هام خوشش اومده . میدونستم اهل اغراق و چاپلوسی نیست ! فقط گفتم من فکر میکنم کارهام اصلا خوب نیستن . همون حرف همیشگی رو گفت . همه از یه جا شروع میکنن . منم اول خوب نمیکشیدم . 18 سال زندگی نکردم نقاشی کشیدم و هنوزم فکر میکنم چیزی بلد نیستم . باید صبور باشی... راستی این سایت نقاشی های دیویده . عکس ها و مجسمه ها و طراحی هاشم هست . البته گفته باشم کارهاش همه با دست و رنگ و قلم مو روی بومن و کامپیوتری نیستن . سبک کارش اینجوریه من تابلوهای نیمه کاره و عکس های در حین کارش رو دیدم . گفتم شاید دوست داشته باشین ببینین

با این فکر و خیال ها خوابم برد . مطمئن نیستم شایدم نبرد ! فقط متوجه شدم دارم به یه نقاشی فکر میکنم . سریع بلند شدم و به کاغذ و مداد حمله کردم دوست نداشتم مثل هزارتا فکر خوب دیگه بعدا از یادم بره

تا الان که خدمت کامپیوتر عزیزم هستم مشغول بودم . چندتایی کشیدم از دوتاش عکس گرفتم . داغ داغه ! برین تو ادامه مطلب ببینید . البته اگر کنجکاو هستین . اگرم کنجکاوتر بودین به تاریخ و ساعت عکس نگاه کنید که صدق گفتارم بر شما معلوم بشه

روزگار بر همگی خوش



... ادامه مطلب


چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 4:3 :: نويسنده : دختر مرداد
پیدا شدم ... پیدا شدم... پیدای ناپیدا شدم

شیدا ... شیدا ... شیدا شدم

با او بدم ... بی او شدم

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی سو شدم

چون او ... چون او ... چون او شدم

شیدا ... شیدا ... شیدا شدم ...

بقیه نقاشی ها در ادامه مطلب



... ادامه مطلب


پنجشنبه سی ام مهر 1388 :: 22:26 :: نويسنده : دختر مرداد
پام رفت رو مداد زردم ........ دلم شکست!



... ادامه مطلب


سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: 14:23 :: نويسنده : دختر مرداد



شنبه یازدهم مهر 1388 :: 13:23 :: نويسنده : دختر مرداد

امروز شنبه است

یکم زودتر از روزای دیگه از خواب بیدار شدم . گفتم به فال نیک بگیرم و یکم بیشتر به خودمو زندگی برسم

خوب طبق معمول زندگی در اولویته. گوشه سالن ایستادمو یه نگاه کلی به ریخت و پاش های دیشب انداختم .

به نظرم زیاد اومد . یه دفعه خونه و کارهای دائمش به نظرم یه دشمن همیشگی اومد . یه موجود بدذات که همیشه آمادست تا وقت و انرژی آدمو درون خودش بمکه

دست آخر چیزی که میمونه نه تمیزیه نه کارایی که انجام دادی چون اصلا دیده نمیشه

با هر قدم که به طرف تمیز شدن برمیداره فقط کثیفی های کوچیک تر و ناچیزترش بیشتر نمایان میشه

به نظرم یه هیولای هفت سر اومد که هر سرشو میزنی ۱۰ تا سر اضافه میشه

چی؟ من منفی نگر و بدبینم؟ نباید اینجوری فکر کنم؟

نه اصلا تو منو نمیشناسی که اینجوری فکر میکنی

همون موقع به خودم گفتم چه بهتر . حالا که تو هیولایی منم باهات میجنگم!

به قول معروف موتورخونه رو روشن کردم و دست به کار شدم .

ما زن ها یه خاصیتی داریم که وقتی واقعا مشغول به کاری میشم جریان سیال ذهنمون هم به کار میافته و تا جایی که ممکنه مانع از ارتباط حواس پنجگانه ما با محیط واقعی و اشیاء میشه .

دست کم من که اینطوریم

سریع گریز میزنم به تمام زندگی . از کل به جزء و از جزء به کل

همیشه اهل جنگ بودم . وقتی یه هدف برام حکم مبارزه پیدا میکنه بالاخره پیروز میشم یا کار و به جایی میرسونم که همیشه بدونم تلاش خودمو کردم

ولی یه جاهایی بد شده نقطه ضعف و بلای جونم . اونم قسمت هایی هست که بهشون در حد یه دشمن واقعی بها ندادم

مثل همین کارهای خونه

چرا همیشه فکر کردم زن هایی که تمام عمرشون و صرف تمییز نگه داشتن خونه میکنن - به حدی که هر لحظه سر زده وارد خونشون بشی همه چیز از تمییزی برق میزنه - چون شهامت روبرو شدن با دنیای واقعی رو ندارن .خودشون رو تو این چهار دیواری حبس میکنن و ذهن و جسمشون رو تو کارهای روزمره غرق میکنن و...

نه واقعیت اینه که نخواستم خودمو محک بزنم

ته وجودمم به نظرم غیر ممکن میاد که بشه یه خونه ۹۰ متری رو در هر لحظه تمییز نگه داشت و دیوونه نشد!

چون حتی اگر تو یه خونه هیچ آدمیزادی هم زندگی نکنه باز یه نفر باید دست کم روزی دوبار همه جارو گرد گیری کنه .

حالا دوتا آدم بیعار(املاش درسته؟) و شلخته هم روزی حداقل۱۰ ساعت یه جایی باشن و تازه پخت و پز و کارهای دیگه ام انجام بدن و ....

خودمو مرور که میکردم دیدم این همیشه بزرگترین نقطه ضعف من بوده از بچگی تا بحال . که بجای اینکه مرد و مردونه (زن و زنونه !) جلوش وایستم و یه فکری بکنم - همیشه با تمسخر و ابراز ناتوانی از کنارش گذشتم.

دیگه تو فکر کن روز خاستگاری اولین حرفی که به وحید بیچاره گفتم این بود که من اهل کار خونه نیستم و اصلا ازم بر نمیاد و ...

اونم که مثل اکثر آقایون هیجان زده بدون اینکه عمق فاجعه رو درک کرده باشه مدام میگفت به به چه خوب اصلا اشکال نداره من خودم کار خونه دوست دارم انجام میدم !!!!!!!!

در حین گلاویز شدن با ظرفهای کثیف شام دیشب در میدان نبرد سینک ظرفشویی بودم که با خودم گفتم الهه العان بهترین وقته!

حالا که سه ماه تا شروع کلاسهای دانشگاه وقت دارم. تمام روزهای هفته هم خونه ام . باید تکلیفم و با این غول بی شاخ و دم هفت سر روشن کنم

حالا که دوست داره باهات بجنگه . بهتر . بجنگ

اگر العان نتونم از پسش بربیام . فردا (سه ماه دیگه) که چند روز بیشتر در هفته خونه نیستم این منم که از پا درمیام

حالا که دونفر هم بیشتر نیستیم. دیگه فکر کن اگر یه روز و روزگاری لطف خدا هم شامل شد و یه نفر سوم بلا زده و راه گم کرده هم به جمع این خانواده نا حسابی اضافه شد

(بین خودمون باشه فکرشم منو به وحشت میندازه!گرچه دیگه نمی خوام ناشکری کنم . هرچه از دوست رسد نیکوست)

تا همین جا که اومدی با من ممنون . اگر حوصله داری بیا "ادامه مطلب" از افکار بی سرو ته من بخند.

یاعلی . سید علی

(اینو از یه دوست جدید یاد گرفتم خوشم اومد!)



... ادامه مطلب


دوشنبه سی ام شهریور 1388 :: 2:37 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

عیدتون مبارک

امروز عید بود عید فطر.

بعضی ها میگن نباید گفت ولی من میگم: نتونستم از ماه رمضون اونجور که باید استفاده کنم

یه جورایی مفت از دست دادمش

برای همین بابت عید بودن امروز شادی خاصی نداشتم

البته اتفاق های دیگه ایم افتاد

جشن رتبه های برتر قلمچی

من . نفر دوم شهرستان بودم

وحید نیومد . اگر میامد تعجب میکردم. نمی تونم درکش کنم ولی فکر میکنم باید بهش حق بدم . شاید اگر مرد بودم و حس میکردم همه زن منو تمجید میکنن و به هم نشون میدن حس خیلی بدی پیدا میکردم

با مامان و بابام رفتم

مراسم بیشتر از ۴ ساعت طول کشید

هدایایی هم گرفتیم ولی فکر وحید نمیذاشت کامل بهم خوش بگذره

البته گاهی هم فراموشش میکردم و خودمو با شادی بچه هایی که ۸-۹ سال ازم کوچک تر بودن قاطی میکردم

وقتی روی سن رفتم شادی و غرور و تو نگاه پدر و مادرم دیدم و همین برام کافی  بود

یکی دوساعت بعد خبرها به گوش خاله اش (خاله وحید)رسیده بود . زنگ زد باهم خوش و بش کردیم. گفت وحید چرا نیومده بود ؟گفتم خاله گفت حوصله ندارم نیومد . گفت میدونم برای چی نیومده

بهش میگم خودم که باید به خانومش افتخار کنه که مارو سرافراز کرده و ...

از وقتی که اومدم خونه وحید تمام سعیش رو کرده که حالمو بگیره

سعی کردم با خوش اخلاقی و حوصله وشوخی جلوی اینکار بچگونه اش رو بگیرم. گفتم اگر از چیزی ناراحتی بگو و بهانه نگیر . یه سری موضوعات کلی رو گفت . گفت نمیتونم باهات مهربون باشم . گفتم همه آدم ها برای یه موضوعات کلی از دست هم دلخورن ولی ما باید روزها و شبهامون و خوش بگذرونیم ولی اون انقدر روی رفتارش پافشاری کرد تا عاقبت پیروز شد

حالم گرفته است

دیگه باهاش یک کلمه هم حرف نزدم

رفت که بخوابه

منم اومدم تو اتاق خودم نشستم پای درد دل گیتار

نیم ساعتی "پدرخوانده" رو زدم

بعدم اومدم اینجا که بگم:

دلم گرفته



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 12:11 :: نويسنده : دختر مرداد

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم ایران هستیم!

 


ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

  از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

 

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

 



صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!

روزگاری شهر ما ویران نبود


دین فروشی اینقدر اسان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود


هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود


رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

پشت پا بر دین زدن آزادگیست


حرف حق گفتن عقب افتادگیست

بی تو منکرها همه معروف شد


کینه توزی با دلی مکشوف شد

 

بی تو دلهامان به جان آمد بیا


کاردها بر استخوان آمد بیا



سه شنبه دهم شهریور 1388 :: 13:6 :: نويسنده : دختر مرداد
چند روز پیش یه دوستی از من راجب دوست داشتن و عشق پرسید

میگفت از زندگی بی احساس خسته شدم ولی چون دوستی رو قبلا تجربه کردم و میدونم ایجاد رابطه مانع رسیدن به دوست داشتن واقعی میشه نمی خوام برم دنبال دوستی و این حرفها

می خوام احساس نابتری رو تجربه کنم

باهم کلی بحث کردیم

به نتیجه ای نرسیدیم

زیادی حساب و کتاب میکرد

گفتم فایده نداره دیدگاهمون به موضوع کاملا متفاوته

دیگه هم راجبش با اون شخص حرف نزدم

ولی ذهنم حسابی درگیر شد یه مدت

تا اینکه دیروز اتفاقی کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" رو خوندم

امروز به خودم گفتم الهه دیگه باید بنویسی!

اگر واقعا دوست داری حرفهامو بخونی یه سر به ادامه مطلب بزن

یاعلی



... ادامه مطلب


دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 11:44 :: نويسنده : دختر مرداد

چند روزه می خوام پست بزنم نمیدونم چی بگم - چجوری بگم

نه که حرف برای گفتن ندارم ها - نه ! بس که حرفهای نگفته ام زیاد شده !

حرفهایی که برای گفتن دارم . اگر جمع بزنی با حرفهایی که برای نگفتن دارم دیگه ...

سه سال پیش با این نوشته با خانم نظرآهاری آشنا شدم و این یه آغاز بود

فکر کنم چند بار تو این وبلاگ گذاشتم این متن رو ولی

بازهم بخونیدش

شاید برای شما هم یک آغاز باشه:

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385
4 بهمن 1385 11:35 بֽظֽ
 


 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها