تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
و امروز اولین روز باقی عمر من شد...
خوب دیروز حالم خیلی گرفته شده بود که اونجوری نوشتم . ولی همونجوری نموند

یعنی وحید از دلم درآورد

شب موقع خواب با رضایت خدا رو شکر کردم

این که وحید می فهمه من دلخورم و می یاد از دلم در میاره یعنی خیلییییی تغییر کرده

از وقتی خودش باور کرده که می تونه تغییر کنه این موضوع واقعا داره اتفاق می افته

هرچند که خیلی جزئی ولی خودش خیلیه

فکر می کنه علت اصلیش تغییراتیه که من در خودم دارم ایجاد می کنم

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 17:50  توسط دختر مرداد  | 

من لی غيرک؟

با درود به معدود خواننده های وبلاگ نه چندان موفق من!

چند روزی خبری ازم نبود چون وقت نداشتم اینترنت نداشتم ...انگیزه نداشتم البته حرف برای نوشتن مثل همیشه زیاد...زیاد

امان از این روح جهان یا سرنوشت یا هرچی که اسمش هست چه فرقی می کنه؟ همونی که همه جا رو احاطه کرده و حواسش به همه هست شاید خدا... نمی دونم

همون که با کوچکترین شروع تغییر در درونت سریع دست به کار می شه و شروع به تغییر شرایط و محیط اطرافت می کنه . گاهی هلت می ده گاهی سنگ جلوی پات می ندازه . می گن حکمت این چیزاش دیگه با اون رحمن رحیمه!

من حقیر سراپاتقصیر و گنهکار ، بنده بی ادب خدا ، بعد یه بحران شدید و یه دوره رکود  وحشتناک روحی اومدم یه جنب و جوشی از اون ته تها به این جسم و روح سرکش و بی صاحب خودم بدم . ولی دست تقدیر داره مثل همیشه جلوتر واسه من رقم می زنه

فکرای بد نکنید ، فکرهای خوب هم البته....چرا فکر خوب بکنید بلکه ختم به خیر بشه

یه بار دیگه به نیروی ذهن و فکر اعتقاد دارم....پس تا می تونید برای من فکرای خوب بکنید

خودم هم سعی می کنم

اولیش هم اینه که بعد سقوط شدیدم یه بار دیگه یواش یواش و با احتیاط می خوام به اون که خدا می خوننش اعتماد کنم

عین بچه ای که یه حرفی به مادرش گفته و مادرش محکم تو گوشش خوابونده ، هنوز درد سیلی تموم نشده یه بار دیگه می خواد به خودش شهامت بده و چشم تو چشم مامانه بایسته و حرفش و بزنه

حتما اون سیلی خوب بوده و حکمتی داشته گرچه یه دوره ای بچه رو از مادر متنفر کرد و دورش کرد....ولی چاره چیه؟ مگه بچه جز مادر دلسوز و پشت و پناه داره تو دنیا؟

پس...........منم...........با خجالت...با شرمندگی...

دلم و به دریا می زنم...اشتباه از من زشت بخشش از تو زیباست

الهی و ربی من لی غیرک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان هان هان؟واقعا من لی؟

آدمک مرگ همينجاست بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطي که تورا عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

..فکر کن اشک تو زيباست بخند

الهه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 17:38  توسط دختر مرداد  | 

امروز کلی سرحال بودم

کلی برنامه ریزی کردم

خیلی امیدهای تازه واسه خودم ساختم

کلی تصمیمات مفید

مطالعات مفید....

عصر با دوستم رفتیم بیرون کلی خوش گذشت

بعد با مامانم اینها رفتم بیرون بازم خوش گذشت

تا ساعت ۹ آقا اومدن دنبالم

هی خندیدم هی شوخی کردم هی خوش و بش کردم باهاش

به زور جوابم و می داد

بعد گفت می خوام برم جایی

گفتم باشه منو بذار خونه گیتار تمرین کنم

دیدم زیادی سرسنگینه منم بغض کردم و ساکت شدم

نرفت

اومدیم خونه تا چند دقیقه همونطوری بود

بعد دید من زیادی ساکتم صدام کرد گفت تو از دست من ناراحتی . گفتم نه انگار تو از دست من ناراحتی

گفت من خسته ام

یه خورده خونه رو جمع و جور کردم اومدم پای این یار قدیمی

اونم دراز کشیده هم روزنامه می خونه (ورزشی) هم اخبار ورزشی تلوزیون و گوش می کنه

هر کی نبینه هیکل و قیافش رو فکر می کنه چقدر ورزشکاره که همه زندگیش این چیزهاست

عیب نداره دختر چرا خودتو آزار می دی

این که چیز جدیدی نیست همیشه اینطوریه

با همه اینها... خداجون شکرت

من لی غیرک؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:7  توسط دختر مرداد  | 

یکی دوتا دیگه پست از وبلاگ قبلی بذارم دیگه تموم می شه . حالا از پست های پارسالی هم شاید بعدا بذارم ولی دیگه به روز می شم :)

شعر اکرم پیدا شد !قشنگ تا کرده بودم و گذاشته بودم تو کیفم. حالا کی یا چرا اصلا یادم نمی یاد! انگار که اون موقع اصلا من نبودم که این کار رو می کردم . حالا ببین تو یه فکر دیگه بودم یا ... نمی دونم

گفتم که جدیداً از این ماجراها پیش می یاد زیاد برام عجیب نیست!

حالا این شما و این شعر اکرم خانوم گل من که زیادی منو تحویل می گیره!:

توی این قاب تکرنگ     روی شاخه سفید   توی جاده سیاه

تو شهر زمستونی یه پرنده زاده شد

قشنگی ها رو می شد رو تن پرنده دید     تنهایی ها رو می شد تو چشاش زل زد و دید

نم نمک یا کم کمک داش چشاش بسته می شد    

توی سوسو زدناش : با بال شکسته ای دید دل خجسته ای

یه فرشته یه هوری      دید یه کوثر زلال

تا دل شکسته و بالهای شکستش و    داد با عطر روح جلا

پرنده الهه دید یه نور بی همتا دید

بعد از اون قاب یکرنگ دیگه تنهایی ندید

آخه یه کوثر ناب رو تن شاخه رویید    دیگه سرما سوز نداشت

آخه اون فرشته بود    آخه اون پرنده بود

همدم تنهایی ها ، خستگی ها    توی این جا ...هر کجا

رود جنت خدا

کوثر خاک زمین

یه الهه دیانا

یه فرشته رو زمین

یه الهه دیانا

...

۸۶/۷/۱۸

من این شعر رو به خاطر این دوست دارم که لطافت روح و زیبایی درون اکرم رو نشون می ده . چیزی که اون در من می بینه و مطلقا من نیستم روح پاک و زیبای خود اکرمه ...شاید یه روزی منم یه ذره از این لطافت رو داشتم که ... افسوس

من و اکرم خیلی شبیه همیم (از نظر شخصیتی) با این تفاوت بزرگ که با این که تقریبا همسن هستیم اون گذشته منه . وقتی که می تونستم عاشق بشم و دوست داشته باشم . وقتی که شجاعت دلبستن داشتم . قبل از اینکه خورد بشم ...قبل از اینکه اون الهه رو که اکرم توصیف می کنه در خودم بکشم... افسوس

من خیلی نگران اونم که جا پای من نذاره . قبل از اینکه ازدواج کنه هزار بار براش توضیح دادم وساعت ها  حرف زدم که تو نباید اشتباهات منو تکرار کنی . من کسی رو نداشتم که چشم هامو بازکنه . همه تصمیم گیری رو به عهده خودم گذاشتن . من فقط ۱۸ سالم بود . اشتباه کردم . ولی تو ۲۳ سالته و من دارم عیناً آینده رو برات تصویر می کنم و....

ولی اکرم خیلی زود جا پای من گذاشت و دقیقا به طرز من همسرشو انتخاب کرد اولها خیلی ناراحت بود ولی به مرور علاقه مند شده و خیلی امیدواره . منم به شوهرم علاقه مند شدم . مشکل خاصی هم نداریم و جدا امیدوارم که اتفاق خاصی نیافته و اکرم که الهه دیروزه به الهه امروز تبدیل نشه . خیلی خیلی امیدوارم به لطف و عنایت خدا و این دختر پاک و پر احساس رو به خودش می سپارم

خدا رو برای داشتن دوست خوبی مثل اون شکر می کنم ولی همه نگرانی من بابت اکرم برای سرنوشتش نیست . از علاقه ای که به من داره می ترسم . من تا حدی سعی کردم از چهره شخصیت های نا مطبوع درونی خودم براش پرده بردارم ولی اون جدا اذیت می شه منم دلیلی برای این آزار نمی بینم . اون دوست داره من رو مطلق خوب تصور کنه و این جز هراس برای من نداره که چرا دیوی که تو روح من خونه کرده اینقدر می تونه خودشو پنهان کنه که اینطور تکیه گاه یه دختر همسن خودم باشم . به خودش چندبار گفتم که می ترسم از روزی که همینقدر دوسم داری ازم متنفر بشی و دلت بشکنه و مثل خودم بشی ولی انگار نمی شنوه دوست نداره بهش فکر کنه می گه الهه من امکان نداره ازت متنفر بشم

ای خدا که این هم دقیقا موضوعیه که برای خودم اتفاق افتاد و من رو به اینجا کشوند و این اکرم دیوونه باز داره جا پای من می ذاره و هیچ کاری از من بر نمی یاد

وقتی که الهه اون روز یکی بود مثل اکرم امروز و یه مرد که گویی نمیه من بود بی نهایت شبیه به من و اون الهه امروز بود و خود من بود ولی اونموقع تفاوتش رو حس نمی کردم و از اینکه مدام منو می ترسوند و دورم می کرد و آزارم می داد هیچی نمی فهمیدم. از اینکه مدام می گفت چرا وقتی هیولای درونم و بهت نشون می دم چشاتو می بندی چرا نمی خوای ببینی که چیزی که تو می پرستی اینه نه اون ظاهر خوب و مطلوبی که تصور کردی. مدام می گفت از دوست داشتنت می ترسم . می ترسم از روزی که ناخوداگاه بشکنمت و ازم متنفر بشی

و این اتفاق افتاد...

وقتی اکرم این شعر رو برای من خوند  حس بدی داشتم . دوست داشتم همون موقع بلند شم . توی گوشش بزنم و از اون جا برم . اصلا از این شهر برم و نذارم دیگه پیدام کنه . الهه رو فراموش کنه

ولی یادم افتاد که اون مرد هم بارها این کار رو با من می کرد و جز زجر و شکنجه چیزی برام نداشت و بعد از مدتی قهر دوباره عین یه کفتر جلد روی بومش می شستم و این بار عاشق تر از قبل . این یه حسه . تو حس می کنی که روحت با کسی درآمیخته . نه از روز آشنایی. از خیلی وقت پیشش . شاید از روز ازل و هیچ کدوم از این اداها و بهونه ها نمی تونه این حقیقت رو وارونه جلوه بده و این ادامه پیدا می کنه تا اونجا که این عشق به درجه ای از خلوص می رسه و خدا دست به کار می شه و همون ماجرای "پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است"(کل متن رو در ادامه مطلب بخونید . حتماً)

اونوقت چوب این اشتباه بزرگ رو می خوری . و شیرفهم می شی که عشق خاصه خداست و نه هیچ انسانی . انسانها در اوج خوبی و نزدیکی لایق دوست داشته شدن هستن و این دوست داشتن برای زندگی بهتر از عشقه . اون روز وقت مرگ ققنوسه و سوختن و آتیش گرفتن و اما...برای تولد ققنوس جوون ایمان قوی لازمه که وای به حال امثال من که هیچوقت نخواستن داشته باشن و دلشون به این خوشی ها دوروزه دنیا بسته بوده .

این تجره تلخ روح انسان رو وسعت می ده آره قبوله . ولی چیزی رو از دست می دی که دیگه محاله بدست بیاریش

نمی دونم چیه ولی من این خلا عظیم رو در وجودم دارم. حالا که ...

خودم هم نمی فهمم چی دارم می گم . اصلا خیال نداشتم این چیزا رو اینجا بنویسم ولی ای خدا ...

همه چیزش رو حکمته . و چه حکمت عجیبی داره این دوستی من و اکرم . چطور می شه که این علاقه شدید در دو نفر همجنس بوجود می یاد. نمی فهمم من البته خیلی خوب آمیختگی روحم رو با اکرم حس می کنم ولی دیگه شهامت و توان برای دوست داشتن ندارم و اگرهم چیزی باشه شدیدا پنهانش می کنم که می دونم فقط مضره . و العان می فهمم که چرا اون مرد اونطور علاقش رو از من پنهان می کرد و هربار چیزی از دهنش در می رفت .انگار که پادزهر بزنه یه کاری می کرد که قهر کنم و دلخور بشم. ولی اگر اونموقع تقریبا همیشه من از علاقه اون به خودم مطمئن بودم و این و حس می کردم پش حتما العان اکرم هم خوب می دونه که منم دوسش دارم هرچقدر که ظاهرا بی اعتنایی بکنم!

پس چکار باید کرد؟

فقط سعی می کنم نذارم اون روند تکرار بشه و اون فرجام وحشتناک رو داشته باشه . اگر اون آقا بعد از سه سال آزار و تندخویی به من گفت که از روز اول من رو جزئی از خوش می دونسته و هر حرکت من براش آشنا بوده و مدام می دیده که دارم جا پای اون می ذارم و همه تلاشش این بوده که این اتفاق نیافته ، من همون اوایل این چیزارو به اکرم گفتم . التماسش کردم که جا پای من نذار.ولی ...

نمی دونم . توکل برخدا

خدایا پناه می برم به تو از شر ... خودم و خودم و خودم و شخصیت چند وجهی (به قول روانشناسم) آزار دهنده و نابودگرم . از همه الهه ها به تو پناه می برم که با من چنان می کنن که لزومی به دخالت شیطان نیست.

گاهی حس می کنم شیطان گوشه دیوار وایستاده و دستاش رو روی هم گذاشته و با یه لبخند و خیال راحت نگاهم می کنه که چطور مدام تیشه به ریشه خودم می زنم و از پس خودم بر نمی یام

خدایا جز شکر و سپاس تو کاری ندارم در این لحظه

شکر که به من توفیق شکرگذاری خودت رو دادی

بازم می گم : خدایا اسمت رو از لب من نگیر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:53  توسط دختر مرداد  | 

بازم....

طالع روزانه :وقتی دریك كار موفق نمی شوی نتیجه می گیری كه همیشه و همه جا چنین خواهد بود. در حالی كه اینطور نیست و بدبینی حاصل از چنین منطقی زندگی تو را آسیب پذیر خواهد كرد باید دلایل واقعی هر كاری را فهمید

بازم حالم گرفته است

قصه اش مفصله

می گم

می گم

اگر...

می گم

بدرود تا فرصتی برای گفتن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:39  توسط دختر مرداد  | 

 

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

يه دکتر اصفهاني زنش ميميره روي سنگ قبرش مي نويسه : آرمگاه زري همسر دکتر ر حيمي مختصص زنان و زايمان، مطب: خيابان جلفا کوچه سوم پلاک 20 ساعات پذيرايي: 16 الي21

رشتيه به زنش ميگه : کجا بودي ؟ چرا دير اومدي ؟زنش ميگه : يه مرتيکه عوضي راه افتاده بود دنبالم ، خيلي يواش ميومد

خدايي قشنگ بود دلم نيومد ننويسم از هموطن هاي اصفهاني و رشتي معذرت مي خوام . شما ببخشيد

برادرم چند دقيقه پيش يه اس ام اسي فرستاد كه بعد از چندين سال سومين شب قدر شب جمعه شده . از اذان مغرب تا نميه شب چهل بار دعاي فرج رو بخونيد كه فردا صبح آقا بياد

اگر راست باشه تا خود صبح مي خونم . اگه اينجوري مي ياد .... هرچند از عاقبت خودم مطمئن نيستم ولي...به خاطر بچه هاي فلسطين و عراق به خاطر هرچي بدي تو دنياست ... خيلي چيزا كه سرنوشت من توشون گم مي شه

از همينجا مي گم: از ته دلم: الهم عجل لوليك فرج................................

بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد

دعا كبوتر عشق است بال و پر دارد

بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب

كه روزگار بس فتنه زير سر دارد

بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا

ز پشت پرده غيب بر ما نظر دارد

حرف مثل همیشه برای گفتن زیاده ولی چه فایده از این همه گفتن و گفتن....

یه شعر بخونید که خوندنیه !


اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم!
قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:36  توسط دختر مرداد  | 

صحرا خشک خشک و بغض آسمان به نگاهی بند است

آسمان هم برای خراب شدن سیاهی چشمان تو را بهانه می کند

من که روشنی روزم را به خمیازه عقربه ساعت فروخته ام

جوابهای گرفته ام را در بدهیات رها کردم و نگاه دلدارم را به توهمی باختم

آنگاه که هپروت دختری را بلعید

چقدر دوست داشته شدن هراسناک می شود

وقتی در میان یاران ، عزیز چشم تو می شوم

...

22/7/86

این رو دیشب نوشتم. فکر کنم تحت تاثیر شعر اکرم بود که البته ربطی هم نداره. شکر اکرم رو پیدا کنم می نویسم اینجا

هنوز که پیداش نکردم

این چیزی که نوشتم (شعر که نیست . نمی دونم چیه!) ادامه داره. می دونم که ادامه داره ولی خدا می دونه ادامه اش کی می یاد فردا . یه هفته دیگه . یه سال دیگه یا هیچوقت ! نمی دونم ولی ادامه داره

فردا اگر خدا بخواد کلاس گیتار دارم . جلسه پنجم. خوشحالم

درس که فعلا تعطیله ! ولی باید بخونم باید خودمو مجبور کنم . ولی باور کن که سخته

دیگه... حرف زیاده ولی انگیزه نیست

بذار با یه شعر تمومش کنم:

در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراری تو را خواست

و می دانم چرا خواست

و می دانم که پوچِ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست

اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:9  توسط دختر مرداد  | 

الهه؟

طالع روزانه :یك اتفاق خوشایند می افتد كه برای تو امیدوار كننده خواهد بود. از هر چیز كوچكی باید برای تقویت روحیه خود استفاده كرد و برای مقابله با موانع و مشكلات آماده شد. موفقیت تو حتمی است.

اين طالع امروز من در سايت كلوپ! امروز يه مقدار روحيه ام خراب بود كه خودمم نمي دونستم دليلش چيه. خوب كه فكر كردم دوتا دليل بيشتر پيدا نكردم : يكي خواب بد و عجيبي كه صبح ديدم - از اون خوابها كه ...- يكي ام احتمالا اينكه سه چهار روز بود اينترنت نداشتم.

اعتراف جالبي نيست ولي يه جورايي انگار معتاد شدم . يعني بدون اينكه خودم متوجه بشم بعد از چند روز حالت افسردگي بهم دست مي ده -بي دليل - بعد كه يه ساعتي مي شينم پاي كامپيوتر سرحال مي شم !

مهم نيست چون اينجوري نمي مونه . تا يه مدتي زياد اينترنت نخواهم داشت ، تا يه مدتي سخته ولي خيلي زود عادت مي كنم.

امشب شب قدره . به قول يه شاعر به آواز همايون شجريان: دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من.............

نمي دونم اتفاق خوشايندي كه قراره بيافته چيه ،‏اصلا اهميتي هم نداره به هرحال من جدا اميدوارم- به چي نمي دونم- ولي براي چي -شايد براي اينكه اين شب ها آدم بيشتر از هميشه حس مي كنه كه خدا وجود داره

يه جمله اي خوندم از يه فيلسوفي كه اسمش يادم نيست

اگر عاشق باشي خدارو به واضحي استشمام يك گل حس مي كني

ولي اگر عالم باشي وجود خدا رو در انتهاي پيچشده ترين فرمول و مساله هم ممكنه نتوني اثبات كني

امشب تنهام

شب ۱۹ هم تا دیروقت تنها بودم

اینجور مواقع تنهایی خیلی بهتره

گرچه من همیشه یه بهانه خوب واسه تنهاییهام پیدا می کنم

ولی به هرحال امشب از اینکه تنهام خیلی خوشحالم

وحید رفت با دوستاش نمی دونم کجا که عزاداری کنن

منم تشویقش کردم که بره هم خودم به تنهایی احتیاج داشتم هم دیدم حالش گرفتست . می دونم اینجور مواقع یه مجلس سینه زنی و گریه حسابی احتیاج داره ولی من جور دیگه خلوت می کنم که با روحیات اون سازگار نیست.

دیگه این موضوع برامون جا افتاده که تفاهم به این معنی نیست که روحیه زن ئ شئهر عین هم باشه(اگر اگر شبیه باشه خیلی بهتره) همین که همدیگرو درک کنیم و به سلیقه هم احترام بذاریم و لج نکنیم خودش خیلیه

اگر مطالب قبلی رو خونده باشی حتما می دونی که یه مدته دارم سعی می کنم نکات مثبت زندگیمو ببینم و سعی کنم بسازمش به جای اینکه با فکر کردن به نداشته ها و حسرت خوردن تیشه به ریشه زندگیم بزنم

یه باره دیگه با تموم وجودم به این نتیجه رسیدم که نقص های زندگیم همه پله های موفقیت من خواهند شد

نمی خوام اشتباهات گذشته رو تکرار کنم

یه باره دیگه می بینم که خالیه خالی ام جز خدا پناهی ندارم

حرف برای گفتن زیاده

ولی

حرفها رو ولش کن یه شعر بخون


موج سودا
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا بروز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای ، آسیا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

مولوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:27  توسط دختر مرداد  | 

من خوبم تو چی؟

بعد از سلام و احوالپرسی !

من خوبم

تایپیستمون رفت

من کاراشو انجام می دم (با کامپیوتر خودم)

حسابی سرم شلوغ شده

دارم یه کتاب خیلی خوب در مورد هلوکاست می خونم . هروقت تموم شد نتیجه اش رو براتون می نویسم

دیشب یه کم درس خوندم-تحقیق در عملیات- خوشم میاد از بحثش فعلا

دخترا -پسرا- آقایون - خانومها- سر نماز دعام کنید- من برای همه دعا می کنم

فیلم میوه ممنوعه رو می بینید؟

پیر اگر باشم چه غم عشقم جوان است ای پری

تازه این عشق جوانی عنفوان است ای پری

هرچه عاشق پیرتر عشقش جوان تر ای عجب

دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری

اصلا دوست ندارم هستی دل حاج آقا رو بشکنه و دوسش نداشته باشه. کاش که اونم علاقه من شده باشه . نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:24  توسط دختر مرداد  | 

همه جا رو گشتم نبود

صبح که از خونه رفتم بیرون روی مبل بود و برگشتم نبود! من آخرین نفر رفتم بیرون و اولین نفر اومدم یعنی کسی نبوده توی خونه!

پس چی شده؟ حسابی کلافه ام . شاید خودم جایی گذاشتم ولی اصلا یادم نمی یاد

همه جا رو هم گشتم. بازم امکان داره خودم جایی گذاشته باشم . سابقه داره که کارهایی می کنم یا حرفهایی می زنم که اصلا چیزی تو ذهنم نمی مونه. شاید یه جور اسکیزوفرنیه !

به هر حال خدا همه مریض ها رو شفا بده

حالا از مطالب قدیمی یک دوتا بخونید تا من شعر اکرم و پیدا کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:20  توسط دختر مرداد  | 

شب و سکوت و تنهايی

شبه. نیمه شب هم گذشته

سکوته تنهایی . تنهام

تو ذهنم یه ترانه هست از افتخاری

باز غم غریبی باز بیقراری

باز دل شکسته حالی نداری

مثل یک پرنده در کنج لونه

باز کدوم فصل گل رو در انتظاری

.

.

.

اینم از رهی:

تو را خبر زدل بیقرار باید و نیست

مرا امید وصال تو می باید و نیست

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 2:27  توسط دختر مرداد  | 

ساعت از دو شب گذشت. از بچگی همیشه فکر می کردم نیمه شب یعنی دو شب به بعد

فکر نکنید بی خوابی به سرم زده . منتظرم آب اسفناجی که در حال پخته شدن روی اجاق گازه تموم بشه تا با خیال راحت برم بخوابم

رادیو روشنه . خشایار اعتمادی . مرد مردستان طه

عجب شبیه امشب. یعنی بهتره بگم عجب روزی بود امروز: میوه ممنوعه . خوب تموم شد. راضی بودم از پایانش

اکرم ...وای اکرم .اکرم

نمی دونید آحه اکرم دوستمه امروز اومده اداره به من سر بزنه (کتاب برده بودم براش) . دیوونه یه کاغذ درآورده از تو کیفش می گه این شعر رو خودم نوشتم ببین خوبه . بعد که می خونه با نهایت شگفت زدگی می بینم مخاطب شعرش منم ! وای اکرم . اکرم

این محبت ها از ظرفیت من بیشتره. کاش بدونی اکرم که به چی می گی زلال و پاک!

فردا متن شعرش رو می نویسم اینجا

وای اکرم . اکرم آخه این تن و روح پر گناه کجا و سوژه پاک تو برای شعر نابت کجا؟ اونم چی . از خواب بیدار شده نوشته!!!!!

منی که از شرم پشت در نشستم روم نمی شه در بزنم . منی که تو کوچکترین امتحان از خود شیطان جلو زدم...

نمی دونم چرا نمی تونم بیشتر از این خودمو نشون بدم. آخه دیگه باور دارم که خدا در من وجود داره یعنی من جزئی از وجود خدام نه فقط یه نعمت و محصولی تولیدی!

پس حتی اجازه ندارم به خودم بیش از حد توهین کنم

بذار به جای این حرفها بگم... اکرم مهربون اکرم عاشق ... اکرم پر احساس من    برام دعا کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 2:19  توسط دختر مرداد  | 

یه دفعه چندتا از پست های اون یکی وبلاگ رو کپی کردم چون می خوام بازم بنویسم ولی دوست دارم اگر عزیزی لطف می کنه و من رو همراهی می کنه مروری بر جریانات یکی دو ماه پیش داشته باشه . شایدم از قبل ترهاش نوشتم بعداْ

دیشب دوتا داستان از صدق هدایت خوندم از کتاب سه قطره خون

امروز هم یه فصل از هری پاتر هفت

چند تا آیه از سوره دخان

ربطی به هم ندارن نه؟

اين روزها كه ميگذرد
                                                         شادم
                                زيرا يك سطر درميان
                                                        آزادم
                              و مي توانم
                                           هرطور و هركجا كه دلم خواست
                                جولان دهم
                                           - دربين اين دو خط -

                                                                                  قیصر امین پور


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:38  توسط دختر مرداد  | 

اگر بيکاری اينارو بخون!

امروز نرفتم سر کار. یه جورایی به خودم مرخصی دادم. بعد چند روز که کارای تایپیست رو انجام دادم حالا که خودش از سفر اومده کامپیوتر من رو اشغال کرده چون پیرینتر خودش خرابه . البته اینو نمی دونستم. فقط می خواستم یه ساعت دیر برم چون می خواستم به مشاورم زنگ بزنم.

به عبارتی مشاور سابقم . چون به بن بست رسیدیم و دیگه نمی تونست کاری بکنه برام

چند روز پیش آن شده بود و هرچی پی ام دادم جواب نداد .فکر کردم عمدا این کار رو کرده می خواستم بهش ثابت کنم که با همه علم روانشناسیش هنوز نمی تونه حتی من رو پیش بینی کنه.

اتفاقا همین جوری هم بود از حرفایی که زدم خیلی خیلی تعجب کرد . گفت بازم زنگ بزن . برام آف بزار. قبلش گفت بیا پیشم گفتم نمی یام!

بهش گفتم شروع به تغییر کردم ولی می ترسم مثل هزار بار قبل برگردم سر پل اول. گفت این ترس خودش تو رو برمی گردونه. راست می گفت ترس هم به اندازه امید و ایمان قوی و تاثیر گذاره

گفتم دیگه نمی ترسم مطمئنم که موفق می شم . اتفاق هایی که باید می افتاده افتاده . من موقعیتم رو پذیرفتم و چیزی رو که هستم قبول کردم .می خوام پله پله بالا برم . دیگه نمی خوام پرش کنم. گفتم از اشتباه های قبلیم درس می گیرم و دیگه تکرارشون نخواهم کرد چون مجالی برای تکرار اشتباه نیست . اگر هم قراره از این به بعد باز هم اشتباه کنم دوست دارم اشتباه های جدید باشه !

بذارین همینجا بنویسم من سال دیگه همین روز دانشجوی فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دانشگاه آزاد تهران یا نراق خواهم بود . همین شغل پاره وقت . یا تو کاسبی که قراره شوهرم کنار شغلش ایجاد کنه بهش کمک می کنم . همچنان بچه ای هم درکار نخواهد بود

از نظر روحی: عاشق - عاشق عشق- و نه هیچ بنی بشری از جنس خاک

پر از آرامش - از نظر ذهنی ابرهای تیره آسمونم رو عبور می کنم و بر بالای ابرها پرواز خواهم کرد جایی که ابری نیست و زمین با همه بستگانش کوچیک و ناچیز دیده می شن

خدایی خواهم داشت به وسعت همه عالم - به بزرگی خدا - و اونو درون خودم جا می دم -به کوچیکی روح و جسم الهه- خدایی که از جنس روح من . تفکر من. عشق و احساس من هست

خدایی که پادشاهه عالمینه و درون من زندگی می کنه پس وقتی به چیزی نگاه می کنم اونم داره از چشم های من نگاه می کنه - سال دیگه همین روز به خودم یاد خواهم داد که به حرمت خدا به هرچیزی نگاه نکنه

وقتی فکر می کنم اون درون ذهن من وجود داره - پس به هرچیزی فکر نخواهم کرد و خیلی قدرتمند ذهنم رو دز اختیار خواهم داشت

وقتی عشق می ورزم اون درون قلب من وجود داره - به هر معشوق گناه آلود کم ارزشی عشق نخواهم ورزید

یک سال وقت دارم و این خیلی مناسبه - تنها چیزی که ممکنه من رو از هدفم دور بکنه مرگه که اگر تقدیر امسالم باشه ازش استقبال می کنم

اگر همه مشکلات و بلایا و وسوسه های زمین و زمان از همین العان بسیج بشن که مانع من بشن

من به همه خواهم خندید

من چیزی رو می دونم که اونها نمی دونن و بنابراین از من ضعیفترن

واییییییییییییییییییییییییی عجب اعتماد به نفسی خودم کفم برید از این الهه که عین بچه ققنوس از دل خاکستر الهه قبلی-که به زخم نامهربونی و بی وفایی به پای مرگ رسید و خودش رو آتیش زد - در اومده و می خواد متفاوت باشه

تمام دایره ها رو شکستم - تمام مسیرهای دوار - من دیگه گرد چیزی به جز عشق راستین نخواهم گشت - من دختر مردادم - خودم خورشیدم و مرکز کهکشانم(هرچند که تقدیرم سوختن باشه) گرفتار شب و روز و طالع نحس ستاره ها نمی شم من خودم معنای شب و روزم

 دیگه زیادی دارم غیر قابل تحمل می شم. هرچی که خدا بخواد . من یه ذره ناچیز و حقیرم از عالم وجود- که همه بود و نبودم به نسیمی بستست

اصلاْ این حرفها رو بی خیال - خدایی با رئیس جمهور حال می کنید؟!

من که کیف کردم - دیشب سخنرانیش تو سازمان ملل بی نظیر بود - اصلا فکر نمی کردم آخرش رو به امام زمان و ظهور منجی برسونه - اونم این همه استادانه - اون واقعا می دونه داره چه کار می کنه - هرچی اسرائیل و آمریکا مردم رو به روز موعود و وعده الهی و صلح و اینجور حرفها به کاراشون خوشبین کرده بودن رشته کرد رفت - دست گذاشت رو نقطه ضعف دنیا

احمدی نزاد به نظر من نه به ریاست جمهوری ایران نه به محبوبیت و نه شهرت یا این جورچیزا فکر نمی کنه اون یه هدف خیلی خیلی وسیع تر داره - من فکر می کنم اون همه دنیا رو نشونه گرفته نه ایران و آمریکا یا هرچیز دیگه ای

تو کلمبیا که آخرش بود. تا اونجایی که من دیروز تو اینترنت و این ور اون ور خوندم و شنیدم هم موافق ها هم مخالف ها گفته بودن اون از تاکتیک های سیاست و سخنرانی استفاده کرده و از ذکاوت بالایی برخورداره و از این حرفها ولی اونچیزی که من دیدم و شنیدم جز ساده گویی حقیقت نبود . اصلا معلوم بود رو جمله ها خیلی هم کار نکرده - فکر می کنم روی ذهنش و نیروی تفکرش بیشتر کار می کنه تا فن سخنوری و تاکتیک های سیاسی

خیلی ساده از بدیهیات می گه و حرفش به دل می شینه - به نظر من- همش همینه

خلاصه امیدوارم خدا حفظش کنه و روز به روز موفق تر و بی باک تر برنامه هاش رو دنبال کنه

اونهایی هم که برای تبلیغ سوء هی داد سهمیه بندی و گرونی و تحریم و این حرفها رو می زنن به نظر من فقط به شعور ملت توهین می کنن . خودشونم باک بنزینشون همیشه پره!

وااااااااای خسته شدم چقدر نوشتم . فکر نکنم کسی اینقدر بیکار باشه که تا آخر حرفهامو بخونه

از ته دلم می خوام همه آدمها بتونن از دل مشکلات و ناکامی ها و سختی های زندگیشون سربلتد بیرون بیان و منم اون وسط ها یه گوشه سهم خودم و از زندگی بگیرم

گفتم : اندر سینه ها این توده ی دل نام چیست؟

گفت : ز اسرار نهانی قسمت برجسته ای

                                                       روشنی در کار بینی؟-گفتمش.فرمود-: نی

                                                       غیر برقی ز اصطکاک فکر دانا جسته ای

در نیازستان هستی بی نیازی هست اگر

نیست جز در کنج عزلت گنج معنی جسته ای

                                                      جبهه بگشا کز گشاد و بست عالم بس مرا

                                                       جبهه بگشاده ای بر ابروی پیوسته ای

دل مکن بد . پاکی دامان عفت را چه باک

گر به شعنت ناسزایی گفت ناشایسته ای

                                                       گوهر غم نیست جز در بحر طوفانزای عشق

                                                       کیست از ما ای حریفان ؟دست از جان شسته ای

علی اکبر دهخدا

تقدیم به هرچی خوبی تو دنیاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:30  توسط دختر مرداد  | 

ی بابا

یه ساعت یه چیزایی نوشتم همش پرید

حالم گرفت

فقط جمله اول و آخر رو دوباره می نویسم:

پشیمونم بیشتر از همیشه

قربونت برم خدا

الهه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:25  توسط دختر مرداد  | 

جا خوردم به خدا

انقدر جا خوردم که یادم رفت چی می خواستم بنویسم....................................آهان!!!!

العان ۱.۲۰ دقیقه شبه . داشتم واسه سحری غذا درست می کردم. مثل همیشه خیلی چیزا رو تو ذهنم مرور می کردم و با خودم یا شخصیت های خیالیم(که روزی وجود داشتن و حالا با خاطرشون زندگی می کنم) حرف می زدم. حتی بحث می کردم! به یه نتیجه جالب رسیدم که قبلا نرسیده بودم و خواستم زود اینجا بنویسم که خودم یادم نره!

ولی با دیدن قالب جدید وبلاگ انقدر جا خوردم که..............

البته باید بگم که از این قالب زیاد خوشم نمی یاد

این یه جمله رو می خواستم بنویسم توضیحش باشه واسه فردا:

به نارضایتی هام راضی ام! کمبودها و نداشته هام رو می شناسم و همه چیز و قبول می کنم !

این یعنی خیلی خوب این یعنی جمعی از تخیل و واقعیت یعنی فصل مشترک زندگی مادی و رویاها

یعنی خوشبختی چیزیه که باید در من بوجود بیاد نه در محیط!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنید همین قدر که شما از این چرت و پرت ها می فهمید خودمم می فهمم!

ولی به هرحال یه جورایی حرف ضمیر ناخودآگاهمه! باید بنویسمشون و بعدن بهش فکر کنم یا راجبش با خودم بحث کنم

تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:21  توسط دختر مرداد  | 

 طالع روزانه :دوست داری كارهای زیادی بكنی اما نمی دانی كه چه كاری مهم تر بوده و در درجه اول قرار دارد. در خود انرژی فوق العاده ای می بینی باید آن را در بهترین راهی كه تشخیص می دهی صرف كنی تا موفق گردی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:17  توسط دختر مرداد  | 

امروز روز سومه که روزه گرفتم

اینترنت محل کارم قطع شده واسه همین دیر به دیر آپ می کنم

راستی واسه فوق لیسانس بالاخره تصمیم گرفتم

مدیریت بازرگانی! چطوره؟

تصمیم گرفتم قبول بشم

با من باشید تا چند ماه دیگه ببینیم من چقدر اراده دارم!

یه کتابی دارم می خونم محشر!

بعدا راجبش مفصل می نویسم

العان یه غزل خوندم از صادق سرمد که چند تا بیتش خیلی قشنگه:

حدیث وصل تو شرطی نداشت بهر رقیب

کنون که نوبت ما شد هزار اگر دارد

به عشق کوی تو دم می زدم که پیر خرد

شنید و گفت از این ره مرو خطر دارد

گمان سود ز سودای دل مبر <سرمد>

که این معامله از هر جهت ضرر دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:5  توسط دختر مرداد  | 

 

بعضی از بزرگترین هدایای خداوند، دعاهای بی جواب است

امروز خیلی حرفها داشتم که بنویسم ولی سایت باز نمی شد

العانم دیگه باید برم خونه وقت نمی شه چیزی بنویسم

ماه رمضان رو به روزه بگیرهاش تبریک می گم

افطار خونه مادر شوهرم دعوتیم

اول صبحی خیلی خوب بودم ولی العان یه کم حالم گرفتست

دیروز شوهرم یه حرفی قشنگی زد

آخه بهش گفتم انگیزه ای برای روزه گرفتن ندارم

گفت فقط به اینی که هستی فکر کن و چیزهایی که داری و چیزهایی که ممکنه از دست بدی مثل پدر و مادرت

راست می گه من عادت کردم فقط به نداشته هام و از دست داده هام فکر کنم و خودم رو اذیت کنم

خدا همیشه همیشه حتی بدون هیچ نعمتی هم قابل پرستش و قدردانیه

یعنی هنوزم می تونه منو ببخشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:1  توسط دختر مرداد  | 

مرغ سحر

خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت , حيوانات را شهوت داد بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل.هر انساني عقلش به شهوتش غلبه کند بهتر از فرشتگان است .هر انساني شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوانات است

این متن رو برام آف گذاشته بودن . جالبه نه؟

طالع روزانه امروزم رو هم دوست دارم اینجا بنویسم:

طالع روزانه :دوباره باید برخاست و از نو این زندگی را سامان داد. كسی كه شكست می خورد باید بیاموزد كه چگونه می توان از دل همین شكست پیروزی را بدست آورد.

باید سر و سامون داد نه؟ چاره ای دیگه ای هم نیست. هیچ احمقی نمی شینه ببینه روزهای عمرش دارن تند تند می گذرن بالاخره آدم یه کاری می کنه دیگه ولی این شکست ها به هرحال تاثیر خودشون رو می گذارن و هر بار چیزی رو در قبال تجربه از دست می دیم که هیچ وقت بدست نخواهیم آورد

و دوباره شروع می کنیم با اینکه اینبار بیشتر از همیشه از شکست می ترسیم اما باید زندگی کرد نه برای اینکه شقایق هست بلکه برای اینکه زندگی اجباریست

دیروز ختم نرفتم . خواب موندم . مامانم زنگ زد کلی غر زد بهم که باید تو غم آدمها شریک شد

که نباید می خوابیدی . چرا اهمیت ندادی ....... از همین حرفها

سکوت کردم تا حرفهاش تموم بشه اصلا هم به این فکر نمی کردم که درست می گه یا غلط فقط منتظر موندم که تموم بشه و ادامه حرف خودمو زدم

کلاس گیتارم عالی بود

این جلسه مرغ سحر رو یاد گرفتم با دو تا آکورد جدید که خیلی سختن و سه تا درس جدید و سخت در گیتار کلاسیک. یه ریتم سخته ۴/۳ هم یاد گرفتم

آخر شب که تمرین می کردم حسابی اشکم دراومد بس که سخت و زیاده درس های ایندفعه

فقط مرغ سحر رو می تونم بزنم فعلا

ولی شوهرم کلی امیدواری بهم داد و تشویقم کرد و گفت هرچقدر هم که سخت باشه

من از پسش برمی یام

اون می خواد به من کمک کنه تا به آرزوهام برسم و از خودم راضی بشم

امروز آقای حلت و یکی دیگه تو شهر ما درمورد کنکو سمینار دارن

می خوام برم بلکه از این سردرگمی برای انتخاب رشته فوق لیسانسم در بیام

ولی بزرگترین مشکل من همینه که با یه دست چندتا هندونه برمی دارم و بعد بدجور زمین می خورم و در نهایت به هیچ کدوم از خواسته هام نمی رسم

نظرتون چیه فوق لیسانس رو بذارم یه سال بعد و امسال فقط گیتار کارکنم؟

آخه عمرم می گذره ! تا سال دیگه کی مرده کی زنده؟

امروز صبح که می خواستیم از خونه بیاییم بیرون که سرکار بریم به شوهرم گفتم فکر می کنی العان که از خونه بیرون می ریم دوباره بر خواهیم گشت به این خونه؟

گفت نمی دونم با خداست

گفتم به هر حال احتمالش ۵۰ درصده

یه نگاهی کردم زیاد خونه به هم ریخته نباشه

کتابهای موسیقی کنار صندلی که روش می شینم گیتار تمرین می کنم پخش و پلا بود

گفتم اگر من امروز برنگشتم اونایی که می یان تو خونه وقتی گیتار و کتابهام رو ببینن گریه خواهند کرد و تو ذهنم جیغ زدن و گریه کردن مامانم و خواهرهامو تصور کردم

همه اینها یک دقیقه هم طول نکشید

خیلی زود وقتی به سمت محل کارم میامدم همه این فکرها و تصویرها رو کلا فراموش کرده بودم

به من بگین چی بخونم برای فوق؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:59  توسط دختر مرداد  | 

دوشنبه شد
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیــا برای از تو نوشتن مرا کم است
این شعر رو توی وبلاگی دیدم خوشم اومد
امروز دوشنبه است !
مثل روزای دیگه اومدم سرکار و وسط کار رو بارها یه گردشی هم تو شبکه می کنم!
همکارم رفته ماموریت منم تنهام و این خیلی خوبه
بعد از ظهر کلاس گیتار دارم . این از اونم بهتره
البته امروز همه چی اونهمه هم خوب نیست
باید برم ختم عصری
یکی از فامیلهای دورمون که سالم سالم بود و یه دفعه سکته کرد و مرد
دیگه ....
دیروز فیلم گیس بریده رو دیدم . انصافا فیلم خوبی بود
فیلم راز کوکب رو هم گرفتم ولی امروز فکر نکنم وقت بشه ببینم
به خاطر اینکه دیدم حسین پناهی بازی کرده گرفتم
دو تا کاست هم خریدم یدونه همایون شجریان یکی هک افتخاری که اسماش یادم نیست
درگیری ذهنی خاصی ندارم امروز خدارو شکر
به جز همون چیزای همیشگی
من لیسانسم مهندسی مواده - گرایش سرامیک
سه سال هم کارخونه کار کردم ولی اومدم بیرون
العان کارم ربطی به رشته ام نداره
یه سال فوق تو همین رشته شرکت کردم که کلا پشیمون شدم
دو سال هم الهیات گرایش قران و حدیث فراگیر شرکت کردم
به هنر و ادبیات و تاریخ و فلسفه و زبان انگلیسی هم علاقه دارم
ولی بهم می گن مدیریت بخون
به نظر شما سال دیگه چه رشته ای شرکت کنم؟
منتظرم ها یه چیزی بگین
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:54  توسط دختر مرداد  | 

نوجوونهای با استعداد همکار من در این وبلاگ یه ذره نا امید شدن. می گن دیگه بیننده نداره . من حدس می زنم سیستم آمارگیرمون مشگل پیدا کرده باشه . وگر نه مطمئنم دوست و همراه همیشگی داریم.

به هر حال باید کاری کرد!

سعی خودمو می کنم به خاطر برادر عزیزم و پسرخاله های گلم و بیننده های عزیز وبلاگمون ولی خوب راضی کردن سلیقه های مختلف واقعا کار سختیه. ما البته قرارمون این بوده که هرکی کار خودشو با سلیقه خودش انجام بده و چون وبلاگ گروهی هست نتیجه متنوع بشه. منم بسته به روحیه خودم سعی می کنم کیفیت کار رو بالا ببرم

حالام می خوام چند تا از دست نوشته های خودم رو بنویسم براتون که امیدوارم با نظرهاتون من و همکارهای خوبم رو تشویق کنید

در مسیر کارخانه اندیشیدم کدامیک ساکن و وامانده ایم؟

من یا بوته خار روییده بر سر راه؟

گویا پرسش آشفته من  پاسخی آسان داشت . در مسیر برگشت بوته خار نبود!

***

اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند و شما از آنچه حس می کنید از خود دورترید

***

محصول جدید باطل گشت . همه آنچیزی که احتیاج داشتم تو بودی

***

طبق شواهد موجود مدارکی اثبات می کنند که هر صفر زیر مخرج روزی عبارت را به بلندیهای بی نهایت خواهد رسانید!

***

دستت را از زیر چانه ات بردار و بگذار سنگینی افکارت گردنت را بشکند!

دختر خشخاش و خورشید

آن روز که روحت را به مردمانی با سرهای متورم از خرد تسلیم می کردی تا سبک سری های شادآلود کودکانه ات را با مشتی از خردل و هسته خرما پر کنند ...فکر امروزت را می کردی

حالا به جای بهار نارنج از کاسبرگ های تلخ متاهلانه مربا درست کن و طعم خمار هوس خیال انگیز را خمیازه بکش!

***

به تعداد ذرات آفرینش دوربین های مدار بسته

این تن خاطی خودروست

و" من "پشت فرمان خواب است

خدارا ! برای لحظه ای جریمه ننویسید ....ننویسید....ننویسید

***

امروز از آن روزهاست!

چاقو احساس می تراود و قلب ضامن دار گلو می درد . اشک های تو هم خشک تر از آنند که سیل حتی مورچه را تهدید کند!

***

قلبم را به اقساط به خدا واگذار کرده ام که لحظه لحظه تنفس را به حساب ریه هایم بپردازد!

***

اگر دوست داشتین بازم  از خودم چیزی بنویسم حتما نظر بدین . شاید دفعه بعدی اینو بنویسم: ۲۴ ساعت اگر وقت داشتم...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:28  توسط دختر مرداد  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:46  توسط دختر مرداد  | 

شايد!

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:29  توسط دختر مرداد  | 

 

31 مرداد 86

سومین سالگرد ازدواج من

نمی دونم باید به خودم تبریک بگم یا تسلیت

سه سال از عمرم  رو در یک خانواده مستقل دو نفره زندگی کردم و امروز حسی که دارم احتمالا خیلی خیلی متفاوت از حسیه که یه زن 23 ساله در موقعیت من باید داشته باشه . علتش واقعا چیه؟ رفتار من ؟ شخصیت درونی من؟ همسرم؟ سرنوشت؟ .... خدا؟ نمی خوام بهش فکر کنم (سعی می کنم ولی مگه میشه؟)

نمی دونم برات پیش آمده یا نه؟ درست وقتی که کارهای زیادی برای انجام دادن داری ؛ کارهای واجبی که باید انجام بدی ، کارهایی که باید انجام بشه و العان می تونه وقت خوبی باشه، کارهای غیر ضروری که می تونه انجامش مفید یا فرح بخش باشه، کارهای بی خود و بی جهتی که فقط عشقت می کشه العان انجام بدی! ولی تو هیچ کاری نمی کنی نشستی زل زدی به یه جایی یا چیزی که اصلا مهم نیست چیه یا کجاست. دیوار روبرو ؟ مانیتور کامپیوتر ؟کوه کاغذ ها وکارای نیمه تموم اداره روی میزت؟ صفحه کتابی که بازه؟ مداد و کاغذ؟ کوه لباسهای اتو نکرده؟ ظرفهای نشسته تو سینک ظرفشویی؟ نیم سانتیمتر خاکی که رو میز نشسته؟...................گوشی موبایلت؟

جداً فرقی نمی کنه چون فقط به همه اینها یا یکیشون نگاه می کنی و نمی دونی تو این لحظه هر کردوم از این کارها رو به چه دلیلی باید انجام بدی ! این حالت معمولا زیاد طول نمی کشه چند دقیقه بعد سعی می کنی از خودت بپرسی چرا نباید انجام بدی وقتی که بالاخره این تویی که باید این کارها رو انجام بدی و به هرحال هیچ "زیرای" خاصی هم برای این "چرای" نه چندان مهم پیدا نمی کنی !

خوب می دونی که العان مشغول یه کاری می شی و خودتو توش غرق می کنی و به حد کافی هم لذت می بری از ظرف شستن گرفته تا کارهای اداره یا خوندن یه شعر ناب یا حرف زدن با یه دوست خوب!

و خوب می دونی که ممکنه همین امروز باز تو این سیاه چاله ی فضای ذهنی بیافتی و اون لحظه هیچ هیچ هیچ انگیزه ای یا دلیلی یا حس خوبی برای انجام این کارها نخواهی داشت!!!

بعد دوباره یکی از اون دورا بگه : الهه ، دیوونه ، 23 سال گذشت ، 3 سال گذشت ، بی خیال بذار بقیشم بگذره !!!!! یه خط بیشتر بنویس . یه خط بیشتر بخون یه بیت یه جمله یه حرف اضافه تر ................

.............یه دوستت دارم اضافه تر یه بوسه بیشتر ..... غم بیشتر ...دل تنگ تر.... سیاه تر ....سنگین تر ..... (دنیا رو می گم که با دل تو فرقی نداره!) ......یه نفس یه نفس یه نفس اضافه تر .....یه خدا دورتر .....یه خدا نزدیکتر.......یه حس بهتر بهتر بهتر بهترین من (؟)( این علامت سوال رو خیلی بزرگ تصور کنید)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:28  توسط دختر مرداد  | 

 

طالع روزانه :تقریبا همه كارها بروفق مراد توست بنابراین جای گله و شكایت یا آوردن عذر و بهانه نیست. اگر در رسیدن به هدفی بلند و متعالی كوتاهی كنی پشیمانی جاودانه ای را نصیب خود كرده ای

این طالع امروز منه

ظاهرا همه چی امروز بر وفق مراد منه ولی باور کنید بیشتر از همیشه غمگینم و دست و دلم به کار نمی ره !

هدف متعالیم هم اصلا العان حوصله ندارم بهش فکر کنم حرفشم نزن!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:23  توسط دختر مرداد  | 

باز هم غم من!

تنها تر از یک برگ

 

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیهای مهجورم

آرام میرانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غمهای پائیزی

  

 

در سایه ای خود را رها کردم

در سایه بی اعتبار عشق

در سایه فرار خوشبختی

در سایه ناپایداریها

شبها که می چرخد نسیمی گیج

در آسمان کوته دلتنگ

شبها که می پیچد مهی خونین

در کوچه های آبی رگها

شبها که تنهائیم

با رعشه های روحمان ، تنها

در ضربه های نبض می جوشد

احساس هستی ، هستی بیمار

 

ما یکدگر را با نفسهامان

آلوده می سازیم

آلوده تقوای خوشبختی

ما از صدای باد می ترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم

ما در تمام میهمانیهای قصر نور

از وحشت آوار می لرزیم

 

اکنون تو اینجائی

گسترده چون عطر اقاقیها

در کوچه های صبح

بر سینه ام ، سنگین

در دستهایم داغ

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو اینجائی

 

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

برمردمکهای پریشانم

می چرخد و می گسترد خود را

شاید مرا از شاخه می چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند

شاید...

دیگر نمی بینم.

 

افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست.

                                                                                                        فروغ فرخزاد

امشب این شعر رو با صدای بلند خوندم و ... خیلی فاز داد!

یعنی گمونم فروغ این شعر رو وقتی می گفته یه حالتی شبیه امشب من داشته

آخه امشب یه اتفاق ساده افتاد و....

خدا بزرگه !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:20  توسط دختر مرداد  | 

امروز هم گذشت

یه روز تعطیل: امروز جمعه بود

طیق معمول صبح روزای تعطیل دیر از خواب بیدار شدم چون دیشب دیر خوابیده بودم

برنامه باز هم زندگی شبکه ۴ تا ساعت یه ربع به دو شب بود فکر کنم

دیشب خیلی قشنگ بود . مجریش که بیژن بیرنگ باشه خیلی باحاله

مهمون دیشبشون باحالتر بود : محمد صالح اعلا

یه حرف قشنگی زد: بعضی چیزا همیشه مد روزه مثل عشق

بعد رفتم که بخوابم با کتاب عاشقانه ها (مجموعه منتخب آثار شعرای معاصر)

حداقل یه نیم ساعتی خوندم از این کتاب نمی دونم کی خوابم برد

بذارین چندتا قشنگاشو بنویسم:

هوشنگ ابتهاج(ه ا سایه)

پشت این کوه بلند

لب دریای کبود

دختری بود که من

سخت می خواستمش

...

و شما می دانید آی ای اخترکان خاموش

گه چه خوشدل بودیم

...

و میان من او اینک این دشت بزرگ

اینک این راه دراز

اینک این کوه بلند

تهران - ۱۸ دی ۱۳۳۱

بسترم  صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری.....

بقیش طولانیه باشه تو فرصتهای بعدی می نویسمشون

خلاصه که دیر بیدار شدیم و نرمش ظهرانه! و صبحانه رو هم به ناهار وصل کردیم و

بعد از ظهر با یه دوستم بیرون رفتم و.. ولی امروز هم

تو یه وقتی که ژیش اومد یه سرکی لای دو تا کتاب محبوبم کشیدم:

۳ تا از داستانهای کوتاه کتاب غذای روح و خوندم که خیلی خیلی خیلی آخرش بود!