|
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
|
||
|
روزها همین طور می گذزه و من از برنامه هام عقب افتادم
حسابی کلافم امشب هم کلی برنامه داریم یه جای دنج می خوام و یه تنهایی بی انتها فکر نکنین خسته شدم - فکر نکنین بی خیال وبلاگم شدم - .... اصلا از این فکرها نکنین
فقط دارم درس می خونم واسه کنکور- برنامه ریزی کردم تمرین های گیتارم خیلی سخت شده ورزش هم می کنم وقتی نمی مونه واسه این کارا یعنی تا تونستم از کامپیوتر و تلوزیونم کم کردم تازه اتفاق های دیگه ام افتاده این مدت چشم هام رو عمل کردم ممنون بد نیستم - بهترم - شما خوبین؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که خیلی خوبم فقط... قیصر که رفت... دلم خیلی گرفت یه کتاب توپ خوندم- بگیرین بخونین - چه اهل کتاب هستین چه نیستین! این یکی رو بخونین جاناتان مرغ دریایی - ریچارد باخ کتابهای دیگم خوندم می گم در فرصت بعدی به امید فرج ! ببینید
ببینید اگر خودتون رو دوست دارید ببینید اگرم هم دوست ندارید فقط از خودتون خوشتون می یاد ببینید اگر حتی از خودتون خوشتون هم نمی یاد که دیگه حتماْ ببینییییییییییییییییییییییید برنامه سینما ماورا فردا تکرارشه فیلم راز ساخت استرالیا شبکه ۴ مستنده حتماْ ببینیدددددددددددددددددد یادتون نره سایت فیلم راز رو هم ببینید . هر لحظه از فیلم بدونید با اینکه ظاهره این چیزها شگفت انگیزه و واقعا حس می کنید داره اتفاقی تو دنیا می افته و ای داد بیداد باز ماها عقبیم. یادتون نره خیلی کاملتر و اصیلتر از این حرفها رو ۱۴۰۰ سال پیش ۱۴ تا ابر انسان به نام مکتب اسلام بارها و بارها و گفتن و تشریح کردن. کلمه به کلمه این علم جدید رو با قوانین و احادیث اسلام چک کنید خیلی جاها ناقص می گن این ها - اشتباه می کنن ما مسلمونها خوب می فهمیم مثلا می گن فقط خودتون باید نیت صحیح داشته باشین یا شکر گذاری کنید یا قناعت کنید ... و ذهن دیگرون هیچ تاثیری روی ذهن و زندگی شما نداره ولی مطمئن باشین چند سال دیگه فیلم راز ۲ رو می سازن میان می گن: اوهوم اوههوم (یعنی صداشونو صاف می کنن!) ببخشید اشتباه شد . تا می تونید واسه دیگرون دعا و شکر کنید این بازتاب انرژی مثب به زندگی شمارو بیشتر می کنه . اصلا چطوره ترجمه قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و ... با شرط برداشتن نام اسلام از اونها در دانشگاه ها تدریس کنید . فقط به عنوان منبع دروس متافیزیک . بدون برداشت سیاسی. هرجا هم خدا نوشته بود خط می زنیم می نویسیم روح کیهان . نیروی مافوق ذهنی. ضمیر ناخودآگاه تعجب نکنید همین فردا تکرار این برنامه از شبکه ۴ رو ببینید . می فهمین من چی می گم! وقتی نگاه می کردم تو دلم می گفتم یعنی آقا دارن این برنامه رو می بینن؟ از این جور چیزها خوششون میان یا ناراحتن. واقعا اگر مردم همه این بحث ها رو قبول کنن مقدمات ظهور به طور خیلی جدی تر فراهم نمی شه؟ چرا مسلمونها یه برنامه اینجوری درست نمی کنن و به همه دنیا صادر نمی کنن؟ بازم یه خواب عجیب دیدم. با اینکه می دونم هر وقت از این خواب ها می بینم بعدش یه اتفاقی می افته ولی سعی می کنم فراموشش کنم . آخه تو زندگی من همیشه یه اتفاقی می افته چه خواب دیده باشم چه ندیده باشم. عادت کردم که مدام خودم و برای یه حادثه یا ماجرا آماده نگه دارم. البته خودم اولین عامل این جریانات هستم چون همیشه تو ذهنم یه نقشه هایی هست که باید عملی کنم و....اینجوریه که زندگی من تا این روز هیچوقت یکنواخت نبوده . بچگی هام همه چی تو ذهنم بود ولی با گذشت زمان روی محیط اثر می ذارم. نمی دونم تونستم خوب بیان کنم یا نه
ولی در کل هیچوقت نتونستم آدمهایی که حوصلشون از زندگی سرمی ره رو درک کنم . من همیشه وقت کم دارم . حتی اگر واقعا هیچ کار جدیدی نباشه که تنوع داشته باشه . خیلی راحت تو فکر و خیالام غوطه ور می شم و این دنیای بی مرز و پر رمز و راز منه .از بچگی به آدم خیلی صبور وپر حوصله معروفم . می دونی چرا؟ چون مثلا تو یه مهمونی که بزرگترها گرم صحبت می شدن و در عین اینکه بچه ها رو یادشون می رفت و در عین حال حواسشون بود که جم نخوری - شیطنت نکنی - هیچ حرکت اضافه نکنی که خدایی نکرده آبروی مامان و بابا بره ... (دیدین تو این شرایط بعضی بچه ها واقعا دیوونه می شن . حقم دارن طفلکی ها!) من یه گوشه می شستم و ساعتها جیک نمی زدم . همه کیف می کردن چه بچه صبوری! حتی به نظر می آمد حرفهای اونها رو گوش می دم. گاهی هم گوش می دادم واقعا! ولی خوب یادمه که اینجور مواقع به جای اینکه شروع به نق و نوق و حرکات اضافی و .. بکنم که می دونستم آخر شب تو خونه عواقب خوبی نداره . خودم و تو تخیل و دنیایی ذهنیم غرق می کردم و از اینکه کسی نمی بینه و نمی فهمه من دارم چکار می کنم کیف می کردم. گاهی انقدر از تخیلات خودم هیجان زده می شدم که قلبم به طپش می افتاد! مثلا اون موقع ها با خواهر بزرگم روابط خوبی نداشتم . یعنی اون با من از بچگی خوب نبود... بگذریم . من تو دنیای خودم یه خواهر داشتم که خیلی مهربون تر و خوشگل تر بود . اسمشم زهرا بود . هروقت که می خواستم و اراده می کردم پیشم بود . اونو تو لباسهایی می دیدیم که خودم آرزو داشتم داشته باشم ولی مامان خوشش نمی اومد که برام تهیه کنه-چون دمده بود! - اولها فقط تو مواقعی که واقعا حوصله ام سر می رفت زهرا می آمد ولی به مرور کامل تر شد - بعد از یه مدتی یادمه که اون بال داشت و پرواز می کرد . می رفت بالای آسمون و هرچی اونجا می دید برام تعریف می کرد اونم با جزئیات! جالب اینه که من بزرگ می شدم ولی او همیشه همونجوری و همونشکلی بود . چشم های سبز با موهای طلایی ! بعدها با من به مدرسه هم می آمد . ولی خوب چون همیشه تو مدرسه دوستهای زیادی داشتم زهرای بیچاره رو کاملا فراموش می کردم . تا اینکه یه بار حسابی شاکی شد . منم ازش به یکی از دوستهام گفتم . هیچوقت یادم نمی ره . کلاس پنجم ابتدایی بودم انقدر دوستم مسخرم کرد و ریشخندم کرد که نگو و نپرس منم همش اطراف و نگاه می کردم و می ترسیدم زهرا ناراحت بشه . ولی بعد از چند روز انگار حقیقت تو سرم کوبیده شده باشه تازه متوجه شدم که این زهرا چیزی جز تخیل پوچ من نیست و کلی غصه می خوردم . هم از اینکه نکنه اونجوریکه دوستم واقعا می گفت من دیوونه باشم . و دوم اینکه چرا باید این موضوع رو به کسی می گفتم تا زهرا انقدر دلخور بشه که دیگه هیچوقت نیاد. عجیبه این موضوع رو به کلی فراموش کرده بودم. البته زهرا دیگه نیومد چون من نخواستمش همون سال برادر خوب من محمد بدنیا آمد که جای همه نداشته هام رو برام پر کرد. حالا دیگه اون نقش اول تمام تخیلات من بود . تو تنهایی حرفهایی باهاش می زدم و که راز بودن و کسی نباید می فهمید . اون هم خوب گوش می کرد ولی جلوی بقیه ادای بچه های نوزاد و در می آورد که نفهمن اون چقدر باهوشه و همه چیز و می فهمه. مامانم همیشه از طرز بچه خوابوندن من تعجب می کرد . انقدر برای بچه شیرخواره حرف می زدم تا خوابش می برد.! العان محمد ۱۵ سالشه. گاهی حس می کنم من مسئول روحیه و طرز برخورد خاص اون هستم. از بس که از اول چرت و پرت تو گوش بچه خوندم. می دونیند محمد هرچی بزرگتر شد خیلی خیلی شبیه من شد(از نظر رفتار) آروم - مودب-عشق کتاب - همیشه تو فکر- درس خون- گیج - همیشه تو هپروت - شلخته(یه نقل قول دائم از مامانم همیشه می گه : این دوتا بچه انگار اصلا توی دنیای دیگه زندگی می کنن) . محمد از من خیلی شدید تره. من همیشه روابط اجتماعی خوبی داشتم ولی اون اصلا . حتی دوست صمیمی نداره. من خیلی پر حرف بودم و هستم ولی اون اصلا احل حرف زدن نیست. باتنها کسی که تو زندگی بیشتر از چهارتا جمله حرف می زنه آبجی الهه است و بس . مامانم همیشه شاکی میشه . می یاد گوش وایمیسته ببینه بچه ای که از صبح تا شب لام تا کام حرف نمی زنه چی به من میگه که یه ساعت یه ریز حرف می زنیم و خسته نمی شیم. اونها درک نمی کنن. من و اون دنیای مشترکی داریم . ولی من خیلی نگرانشم. حتی با مشاورم درمودش صحبت کردم. گفتم که خودم رو مسئول می دونم . من بجای اینکه اون رو به دنیای واقعی نزدیک کنم با رفتارم باعث شدم فقط به من متکی باشه و از من الگو بگیره . با این فرق بزرگ که من زن هستم و اون مرد. اون ایجوری تو جامعه شکست می خوره. بقیه خانواده علیرغم علاقه زیادشون به محمد با رفتارشون فقط اونو از خودشون دور کردن. وقتی حالتهاش رو به روانشناسم گفتم گفت اصلا خوب نیست . به زودی دچار مشگل بزرگی می شه . گفت باید بیاریش ببینمش . ولی بابای من کلا با اینچیزها مخالفه. من خودم پنهان از اونها مشاوره می رفتم. گفت حداقل باید تلفنی صحبت کنم باهاش. چندبار برنامه ریزی کردم ولی نشد. بازهم باید امتحان کنم. باید بیاد خونه ما و از اینجا به مشاوره زنگ بزنیم. ولی آخه وحید هم نباید بفهمه. من خوب می دونم که برای محمد بیشتر مسائل عادی زندگی یه جور راز حساب می شه و هیچ کس نباید بفهمه . اصلا چیز دیگه ای می خواستم بگم ببین چقدر حرفهای پرت گفتم. آخه محمد تنها موجود واقعا گرانبهای زندگی منه. تنها چیزی که محبت اصیل رو در من زنده می کنه. حتی به پدر و مادرم همچین احساسی ندارم. امروز تو ذهنم یه سناریوی کامل اجرا شد. اولش رو خودم شروع می کنم ولی خیلی زود انگار از اراده من خارج می شه - تا حدی که خودم از اتفاقی که می افته تعجب می کنم! (یاد اون بابا نیافتادین که واسه خودش جک تعریف می کرد می خندید - می گفت اینو تاحالا نشنیده بودم!!!!) امروز به سن پیری رفته بودم . حداقل بیست سال آینده. و وحید عاشق یه دختر جوون شده بود و من خودم اون دختر رو براش گرفتم و تمام سعی ام کردم که خوشبخت باشن . بعد تمام جزئیات که چطور همه تعجب می کنن و ازم توضیح می خوان و من به هیچکس حرفی نمی زنم . فقط به محمد گفتم که وحید هیچوقت تکیه گاه من نبود . تمام عمر یه بار به دوش من بود و حالا من این بار رو به دوش یکی دیگه می ذارم و یه نفس راحت می کشم . بعد یه دفعه خودم از حرف خودم جا خوردم. به نظرم بی انصافی بود . نه اینجورام نیست . اون به خاطر من خیلی رنج ها رو تحمل می کنه. اگرچه نتیجه خاصی نمی ده تلاشش . خیلی خلاصه گفتم این فیلم ذهنی رو -من دقیقا یک ساعت و نیم تموم تو این فکر بودم و اصلا متوجه گذشت زمان نشدم.با جزئیات تمام دیدم انگار که فیلم دیده باشم. چهره خودم و وحید - خونمون- و همه آدمها و جالب اینه که بچه ای نداشتم. تو رویاهای من درباره آینده هیچوقت بچه ای نبوده. با اینکه حس قوی درمورد سه تا بچه دارم که حتی چهرشون رو بارها در رویا دیدم ولی درآینده دور اونها وجود ندارن نمی دونم چرا. اسمشون رو و تمام خصوصیات رفتارشون رو می دونم.حتی بیماری ها و... اوه بیخیال
فقط یه جمله و تمام: آیا دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب که در پشت بام قدم می زند سلام کنم؟ حس می کنم که وقت گذشته است... شیطان که رانده گشت بجز یک خطا نکرد
خود را به سجده بر آدم رضا نکرد شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز او سجده بر ادم و این بر خدا نکرد طالع روزانه :با فردی برخورد می كنی كه تمركز تو را برهم می زند. ناراحتی او از جای دیگری است اما دیواری كوتاه تر از تو نمی بیند كه برسر آن خراب شود از خدا باید خواست كه این افراد را شفا بدهد دقیقا همچین آدمی امروز حسابی حال من و گرفته خدایا شفاش بده یا من و از شر این موجود خلاص کن احساس می کنم این دیوونه تجسم همه اعمال زشت منه که به عینیت رسیده خدایا پناه می برم به تو از ............... |
درباره وبلاگ
![]() چه انتظار عجیبی تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه تلاشی همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... پيوندها
برادر عزیز من محمد
دختران با حجاب درمورد فرمان فتحعلیان پایگاه حدیث رونامه جوان سپیدار عشق سلام حضرت عاشق حضرت امیرالمومنین علیه السلام همه چی از قیصر امین پور رادیو جوونی : عطیه سعید پورمحمودی حامد جواد زاده فائقه تاجیک یه جوون م3 خودم! همون حضرت عاشق ولی آبی!! این وبلاگ جدید داداش عزیزمه . حتماً یه سر بزن ساقی جهاد مجازی(هکرهای کلاه سفید) زهرا (دانلود کلیپ) گلی پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی) یانیشکا آتیشکا جادوی سیما آتش به دوش بهترين قالب هاي وبلاگ |
||