|
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
|
||
|
فردا ایران عید قربانه - امروز تو عربستان عید بوده انگار - ما که نفهمیدیم چی به چیه
نمی دونم عید قربان رو برای چی باید تبریک گفت - نیست که همه اعمال ذی حجه رو انجام می دیم و روز عرفه هم استغفار می کنیم و از گناه ها پاک می شیم عید قربان هم نفسمون رو قربانی می کنیم و یه قول مردونه هم به خودمون و خدامون می دیم که دیگه کار بد نمی کنم ... تبریکم می خواد دیگه ! چی از این بالاتر مثل هر شب ساعت ۸.۳۰ کتابم رو بستم و دویدم طرف رادیو که سژید مثل شب رو گوش کنم و متل هر پنجشنبه ضایع شدم اساسی که باز یادم نبود اینا پنجشنبه جمعه ها نیستن دق و دلیمو سر گیتارم درآوردم تا خود ۹و۳۰ بکوب صدای این بیچاره رو درآوردم حالا اومدم ببینم چه خبره دیدم یه دوست گرامی به اسم حاج احمد نظر دادن و آدرس سایتشون رو هم نوشتن ولی خوب باز نمی شه . فکر کنم مشکل تایپی داره گفتم هم تشکری کرده باشم هم خواهش کنم اگر بازم سری به من می زنن یه بار دیگه آدرس وبشون رو بنویسن دنبال یه آهنگی از فریدون فروغی می گردم دانلود کنم ولی فعلا چیزی پیدا نکردم همون آهنگ همیشه غایب درعوض مطالب خوبی راجبش یافتیدم که اگر خواستین بخونین اینجا رو کلیک کنین دیگه ... امشب هم طبق روال تنهام و نمی دونم تا کی ولی ...شادم (تنهایی و گیتار و درس ! چه شود) اگر بتونم شر تلفن رو از سر خودم کم کنم خیلی خوب می شه تنهاییم هم کامل می شه - حداقل یه ساعت با مامانم تلفنی حرف زدم - بیشتر از نیم ساعت با دوستم عاطفه ... دو سه دقیقه ای ها که دیگه حساب نیستن یه عکس جالب دیدم - شمام ببینین التماس دعا
ای خدا امشب دیگه بیخیال درس شدیم(نه که تا حالا خیلی هم با خیال درس بودیم!) ولی این سپید مثل شبی ها نمی ذارن که – با این برنامه امشبشون یه پارادوکسی زندن به حال ما که ماهم عین خودشون پارادوکس زده شدیم . حالمون و گرفتن ولی خیلی حال خوبی دادن. دلم گرفت بعد از برنامه ولی کلی دلم باز شده انگار ای خدا بگن این وحید جلیل وند رو.... به همه آرزوهاش برسونه که کلی طرفدارش شدم – آخه یه جوری می گه از اونورها آتیش به دل آدم می زنه بعد انگار یه آبی میریزه رو خیلی آتیشها (گیرم این آتیش کجا و اون آتیش کجا) برنامه رو که گوش می دادم توی دستم خودکار بود زیر دستم کاغذ(پای بساط درس بودم آخه) – دیگه خودتون می دونین چی میشه دیگه – یه الهه ، یه خودکار ، یه کاغذ، یه رادیو و این طرز اجرای برنامه استثنایی وحید و سعید ؛ حاصلش می شه نقاشی- نقاشی عجیبی هم از آب دراومد . فکر نکنم بتونم اسکن کنم براتون بذارم اینجا (شاید گذاشتم) خلاصه دلی هم اگر مونده بود پای کاغذ نقاشی جمله های آخر برنامه از محمد صالح اعلا رو نوشت : او می آید و به ما می گوید برای چه زنده ایم... اومدم پای یار قدیمی کامپیوتر خاک خوردم و یه سر به این سایت و اون سایت العانم که دارم می نویسم این آیتم بلوتوس وحید جلیلوند و پرویز پرستویی که اسمش (و خدا) ست رو دارم گوش می کنم . خدایی که همین نزدیکیست ، خدایی که همین نزدیکیست . خدایی که همین نزدیکیست از خیلی وقت پیش ها وقتی این تیکه از شعر سهراب رو می خونم ناخوداگاه یه تیکه از شعر فروغ فرخ زاد می یاد تو ذهنم (نمی دونم چرا) خدایی که در این نزدیکیست و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است و تولد و تکامل و غرور میبینی الهه خانوم که هی زور می زنی خودتو کوثر جا بزنی ، آخه دیوونه تو کجا و کوثر کجا حالا خودتو بکش جار بزن که اسمم کوثر نه الهه جون به جونت کنن الهه ای و بس بعد اون همه ...اون همه .. اون همه ها! تو موندی و یه کوثر ته آرزوها و هزارتا الهه مچاله شده و اینم شب عرفه و فقط خودش می دونه از کی داری انتظار این شب رو می کشی . چرا آخه توکه تا همین چند روز پیش نمی دونستی اصلا شب عرفه و صحرای عرفه چی هست واسه چی اینهمه منتظر امشب موندی آره یادمه شب عرفه پارسال . یه الهه ای بود که ربط زیادی به این الهه امشبی نداره . شاید نقطه شروعی بود اون روزها که زیاد دیده نمی شد- یه چیزی نوشتی تو دفترت نا خودآگاه – شب عرفه- یادمه خانومی ! بزار برم دفترتو بیارم بنویسم اینجا یادداشت پارسالتو تو همچین شبی : امروز روز خاصی است می گویند مردی یک روز گریه کرده و صحرا دریا شده می گویند روز عرفه بارش رحمت است اینها را بامن کاری نیست من که هر روز گریه می کنم و دریا خشک می شود مردمان خدای سنگی و چوبیشان را می کوبند و پودر می کنند از این باران رحمت شاید خدای کاهگلی بسازند و بپرستند از امروز من اما هر روز حدایم را می کوبم و می سایم و می سازم و امروز خدایم را در حبه قندی چکانده ام و غورت داده ام پرستش دیگر از آن دستگاه گوارش است امروز و می خواهم تخت بخوابم ! (می گویند امروز آقا می آید . آقا من در رختخوابم امروز اگر نامحرم نیستید به سر من هم دستی بکشید شاید شفا بگیرم) 9/10/85 خوب یادمه خوابیدی بعدش . ولی تا چند روز یه حال دیگه ای داشتی ولی زودگذر ... دریغا عشق که شد و باز نیامد دیگه حرفم نمی یاد – دلم از خودم گرفت ... تو اونی که خودت می دونی معذرت می خوام . یه معذرت خواهی ساده به همین سادگی ولی نه به همین خوشمزگی من ساده می گم که ساده ببخشی از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟ ای بابا .............باز زمان گذشت و سهم من از برگهای تاریخ به تاراج
چیه ؟ چی شده ؟ باز من دبپرسم؟ آره هستم نمی دونین که ... بچه ها رفتن ... بماند بچه ها کی بودن ... کجا بودن ....چرا رفتن اکرم رفت این رو بخونین می بینین من احمق (بلا نسبت شما) چه قدر فکر می کردم که ... خوب بخونید می فهمین چجوری فکر می کردم . تازه پست ۲۷ مهر رو اگر حوصلتون گرفت بخونین بیشتر می فهمین من چرا العان اینجوریم اکرم رفته تازه من فهمیدم همه اونهایی که راجع به اکرم فکر می کردم خودم بودم ها؟!؟! خودم هم نفهمیدم چی گفتم دلم گرفته دیگه ....سربه سرم نذارین
سر ذوقم آوردن امروز دوبار آپ کنم
این بچه های باحال که امروز واسه پست قبلی نظر دادن با وبلاگ های محشرشون حسابی حالم جا اومده . نطقم باز شده!!!!!!!!!!(نیست خیلی بسته بوده!) این رو نازیلا نوشته ...بخونش ... جان من خیلی خیلی نیست؟وبلاگشم لینک کردم . همون که نوشتم معرکه است هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود! اصلا صفحه نظرات رو باز کن خودت ببین حالا اگه یه موقع خدایی نکرده ....حالا دری به تخته ای خورد و .... به طور بی سابقه ای توهم هوس کردی یه نظری ...چیزی....نه نه نه من اصلا راضی به زحمت نیستم ! شما و این حرفها؟ اصلا بیخیال این حرفها رو جاتون خالی دیروز لابلای خطهای کتابهای درسی که ذهنم گریزی به خط و خیال می زد باز با استاد گیتارم حرف می زدم ... می خوام بهش بگم تا کنکور که ۴ ماه بیشتر نمونده حجم تمرین گیتارم رو کم کنه که بیشتر درس بخونم . بعدش حسابی می چسبم به گیتار...هزارتا برنامه دیگم دارم واسه بعده کنکور - هزارتا که نه ولی یه چندتایی هست! توخیالات خودم با استادم حرف می زدم اون می گفت خوشبحالت که از زندگی جلویی نسبت به من - آخه من و استاد گیتارم همسنیم - یه جورایی من نسبت به همسن هام ظاهرا از مراحل فرود و سقوط زندگی جلوترم - یعنی بقیه اینجوری می گن و از این خوشبحالت های مرغ همسایه غازه زیاد از همسن و سالام می شنوم - استاد من دانشجوی کارشناسیه رشته موسیقی دانشگاه تهران - تو زندگیشم جز موسیقی کار دیگه ای نداشته - ظاهراْ اینجوریه- کلی هم موفقه تو کارش که هم درسشه هم عشقشه هم زندگیشه هم شغلشه هم......(همهچیزش همینه) من دیوونه خودم و به هزارتا (هزارتا که نه ...) هنر و کار و عشق و درس و .... اوه ه ه ه آلوده کردم تو هیچکدوم هم اونجور که دلم می خواسته موفق نبودم بچه گیها عشق درس انقدر که به زور و لج ولجبازی غیرقانونی ۵ ساله برم مدرسه - عشق ریاضی - معلم کلاس سوم ابتدایی هنوز منو میبینه میگه تو یه روزی ریاضیدان میشی!!!!(زهی خیال باطل) بعدا می گم چرا اینجوری فکر میکنه .از ۱۲-۱۰ سالگی عشقه نقاشی انقدر که... بماند . بعدهم که مهندسی مواد و کار کارخونه و پروژه بالابردن استحکام سیمان و ساخت سیمان کامپوزیتی و دنبال اذیت و آزار مدیرای کارخونه و دعواهای مفصل اخراج بعد از سه سال و شعر و ادبیات و یک سال عضو انجمن ادبی و مخالفت خانواده و اعتیاد به اینترنت و بلای خانمان سوز عشق اینترنتی که ... اینم بماند ازدواج زودهنگام ۱۸ سالگی و شروع ماجراهای متاهلی یه دعوتنامه برای اعتکاف و شروع فاز جدید مذهبی : دوسال کنکور الهیات علوم قرآن و حدیت . جلسه های تفسیر قرآن . بحث و جنجال با عالم و آدم که بالاخره سفید چیه سیاه کیه و مخالفت خانواده و شروع مطالعات سیاسی : از انقلاب فرانسه تا سازمانهای جاسوسی بریتانیا ام آی پنج و ام آی شش و هولوکاست تا این گروهکهای اسمشو نبر (ولدمورت نه ها !) ادامه انحطاط روحی روانی تا مرز از هم پاشیدن خانواده و ۶ ماه مشاوره روانشناسی خانواده و ناامید کردن روانکاو(خودشم یه کم خل شد!) تو اوج نا امیدی ها نمی دونم چجوری جور شد یه سفر سوریه و اونجا خود عمه (س) شفام داد انگار حالام که افتادیم تو خط موسیقی و گیتار و نقاشی و شعر و قرآن و نماز و مدیریت بازرگانی (ارشد) و ورزش....علت مرگ خانم زهرا بنی یعقوب هم که هنوز نفهمیدم چی شد! اینجور که من نوشتم سنم و بالای ۴۰ تخمین می زنید نه؟ اینها موازی هم بوده اکثرا -در نتیجه من ۲۳ سال بیش ندارم خیلی هم کم نیست . گاهی احساس پیری می کنم - هرچی باشه ۵ ساله متاهلم ولی چه فایده - تو دنیای امروز باید تو یه شاخه حرفه ای باشی - متخصص باشی نه عین العان من از خودت یه اژدهای هزارسر (هزارتا هم که نه!) بسازی آخه شما بگین از کدومش بزنم ؟ همه رو به اندازه هم دوست دارم . استاد گیتارم که چیزی نگفت شما هم که اصولا عادت ندارین چیزی بگین فعلا که در سفریم مثل همه . به یه جایی می رسه دیگه دیگه داره ساعت ۲ می شه . برم خونه نمازم و بخونم - ناهارم و گرم کنم - رادیو هم که روشنه - کتاب و گیتار و دندون پزشکی باید برم - کتابفروشی - ظرفهای دوروز نشسته ! ... کار زیاده حالا خوبه جدیدن دیگه تو خونه پای کامپیوتر نمشینم....آخی دلم براش تنگ شده سه هفته است روشنش نکردم آخه شرمنده پر حرفی کردم یه عکس از گوینده های رادیو جوان که من جز فرزاد حسنی هیچکدوم و نمی دونم کدومن. خدایی اگه می دونین بگین التماس دعا
دیشب این سعید(پورمحمودی)و وحید(جلیل وند) غوغا کردن تو این برنامه سپید مثل شب
با موبایلم ضبط کردم چند بار گوش دادم مدینه و مسجد پیامبر و گریه های این دوتا و... واقعا خیلی خیلی ... خیلی اند!
دنبال عکس سعید هم هستم پیدا کنم حتما می ذارم تو وبلاگ حالا یه شعر بخونیم بهتره بقیه حرفها باشه واسه بعد ناجی بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته از وقتی این برنامه رادیو جوان ...همین برنامه ..... چی بود اسمش..... هفت ترانه .... هفت پنجره ....یه چیزی تو این مایه ها ! با اجرای خیلی باحال رضا آفتابی رو گوش کردم تصمیم گرفتم اینجوری سلام کنم که انرژی مثبتش بیشتر بشه
آخه خودم از سلام کردن رضا آفتابی خیلی انرژی می گیرم خلاصه از سلام و احوال پرسی که بگذریم ...... راستی حالتون خوبه؟! از این فیلم حلقه سبز خوشم میاد. البته آقای حاتمی کیا با تشکر از زحماتتون یکم هری پاترش رو کم کنید! اصلا از وقتی رادیو جوان رو کشف کردم . تلوزیون و طلاق دادم ! گاهی فقط بهش یه سرکی می زنم هم کارهای خونه رو انجام می دم هم کلی ... خوبه دیگه خوشم می یاد نخسوزن این برنامه سپید مثل شب ساعت ۹ تا ۹.۳۰ شب با اجرای سعید محمودپور با اون صدای گرم و دوست داشتنیش دیگه... خیلی مراقب خودتون باشین همیشه شعر بخونین حواستون به اون عزیز دل که همیشه حواسش به ما هست باشه یه نظری چیزی ... حالا اگه خواستید
دارم می نویسم – بعد از مدتی نه کوتاه نه طولانی که نوشتنم نمی اومد – مجالی پیدا شده که من دوباره حرف بزنم دیروز تو ذهنم کلی حرف انبار شده بود که اجازه خروج می خواست – هی نوشتم و نوشتم ولی در لوح خیال که ثبت ناشدنیه ! حالا انگار دیگه ذهنم خالیه و چیزی ندارم که بگم!! وقتی تو خیال خودم حرف می زنم حالا مخاطبش هرکی باشه فرق نداره ولی انگار دیگه این حرف ها رو گفتم – اینکه دوباره بگم یا یادداشت کنم برام بی معنا می شه ! خوب منم اینجوریم دیگه! تو هپروت خودم (البته همین طوریکه کارهای خونه رو انجام می دادم) با استاد گیتارم کلی حرف زدم – آخه دو سه هفتست پیداش نیست – بی خبر نیومد – تلفنش رو هم جواب نمی ده – حالا بگزریم و لی من تو خواب و خیال خودم دیروز نقاشیهامو نشونش می دادم و باهاش راجب نقاشی و هنر صحبت می کردم. اونم فقط گوش می کرد و حرف خاصی نمی گفت! راجب سبک جدیدم تو نقاشی باهاش حرف زدم اینکه چرا دیگه رئال نمی کشم با اینکه به جاهای نسبتاً خوبی رسیدم تو این زمینه حرفهایی که می گفتم برای خودم هم جالب بود ! اینکه فرق نقاشی با بقیه هنرها- برای من - چیه ، موسیقی ، خطاطی ، سینما، تئاتر… به نظرم یه چیزی به مخاطب عرضه می کنن که باب سلیقش باشه بپسنده ، یعنی نوع فرهنگ و شخصیت مخاطب کار هنرمند رو تعیین می کنه ولی نقاشی برای من چیزیه که از درون من – شخصیت من و دنیای من به مخاطبم خبر می ده مثلا موسیقی قانون داره من باید قوانینش رو رعایت کنم تا به گوش مخاطبم دلپذیر بیاد. نقاشی رئال هم با اینکه خیلی لذت بخشه ولی در چهاچوب قوانین محصور می شه . مثل شعر های وزن و قافیه دار ولی از وقتی که حصار ها رو تونقاشی هام شکستم مثل شعر های سپید و قالبهای شعر نو انگار بال پرواز می گیرم . این منم که چیزی رو به محیط تحمیل می کنم و قانون جدیدی به اسم خودم تولید می کنم.گیرم که هنوز به کیفیت خوبی نرسیدم تو سبک جدیدم ولی به قول معروف رفتن رسیدن است. اگه… شاید… چند تا از نقاشی هامو بزارم اینجا … شاید… نمی دونم. دیگه…این روزا… دلم … هیچی ! بیخیال یه جمله دیروز خوندم تو یه کتاب که واسه دوستام اس ام اس – زدمش! ما تا کنون به جوانها بشارت می دادیم که دوران ظهور را درک خواهند کرد . ولی اینک به پیرها هم بشارت می دهیم که دوران ظهور را درک خواهند کرد! آیت الله بهجت خدایی شمام مثل من یه جورایی یه حس خوبی پیدا کردین نه؟ واقعا شاید این جمعه بیاید ، شاید......... نمی خوام گلایه کنم - فقط یه حسی دارم که ....
یه چیزی داره می شه - یعنی یه اتفاقی داره می افته - واضح نیست ولی یه چیزی هست خدا کنه خیر باشه امروز نماز صبحم قضا شد . حالم بدجوی گرفته شد. انگار ازم دلخوره - چند وقت بود که وقتی یادمون می رفت ساعت کوک کنیم خودم موقع اذان بیدار می شدم . حس خیلی خوبیه - حس می کنی اونی که به خاطرش داری از خواب شبونت می زنی هم تو رو می خواد - یه خواستن دوطرفه - ولی امروز با اینکه چند بار به وحید تاکید کردم ساعت موبایلشو کوک کنه باز یادش رفته بود . دیر بیدار شدم باز رفتم صورتمو شستم که وضو بگیرم ولی چون دیشب آرایش کرده بودم باید صابون می زدم که دیگه وقت حسابی می گذشت - حس کردم یه خوب مهربون باهام قهره - حس کردم اون نمی خواد - از خودم بدم اومد آخه چکار کردم که اینهمه از دستم ناراحته؟ یه چیزایی به ذهنم می رسه ولی خوب آخه خدای خوبم من ضعیف و پر از هوس ها و غفلت هام تو به وسعت خودت نگاه کن نه به حقارت من همین نماز هم اگر ازم بگیری دیگه هیچی نمی مونه برام هیچ وقت فکر نکن من چیزی از خودم دارم . یادت نره من همون الهه ام که از اعماق دره های پوچی برگشته - که هیچی جز اسم تو ندارم کمکم می کنی مگه نه؟ مثل همیشه خدای خوب عزیز دلم! |
درباره وبلاگ
![]() چه انتظار عجیبی تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه تلاشی همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... پيوندها
برادر عزیز من محمد
دختران با حجاب درمورد فرمان فتحعلیان پایگاه حدیث رونامه جوان سپیدار عشق سلام حضرت عاشق حضرت امیرالمومنین علیه السلام همه چی از قیصر امین پور رادیو جوونی : عطیه سعید پورمحمودی حامد جواد زاده فائقه تاجیک یه جوون م3 خودم! همون حضرت عاشق ولی آبی!! این وبلاگ جدید داداش عزیزمه . حتماً یه سر بزن ساقی جهاد مجازی(هکرهای کلاه سفید) زهرا (دانلود کلیپ) گلی پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی) یانیشکا آتیشکا جادوی سیما آتش به دوش بهترين قالب هاي وبلاگ |
||