|
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
|
||
|
این ترانه بی کلام رو از بنده حقیر تماشا کنید تا سر وقت پست رو کامل کنم
تو شهر ما قحطی اینترنت نیست - فقط آسمون به من که می رسه می تپه !! متن آپم رو آمده کردم تو کامپیوتر که اگه از آسمون اینترنت بارید آپ کنم ولی کامپیوترم سر به زنگها خراب شد . حالا سعی می کنم حد اقل نقاشیمو درست حسابی بذارم تا فرصتی پیش بیاد گوش شیطون کر آپ کنم. راستی سلام
بالاخره اومدم..........................................
0 لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل شد . می بایست نیکی را به شکل عیسا و بدی را به شکل یهودا - یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند - می کشید.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش طرح ها و اتودهایی برداشت. سه سال گذشت . تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود پیدا نکرده بود . کاردینال کلیسا کم کم به او برای اتمام تابلو فشار می آورد. نقاش بعد از روزها جستجو جوان ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند . دستیاران سراپا نگه داشتنش و در همان حال داوینچی از خطوط بی تقوایی - گناه و خودپرستی که در چهره او به خوبی نمایان بود تصویر برداشت. وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و تابلوی مقابلش را دید. با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام! داوینچی شگفت زده پرسی کی ؟ :" سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم . زندگی پر از رویایی داشتم . هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم! یا می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند. همه چیز بدان بسته است که هرکدام کی سر راه انسان قرار بگیرند *** 1 دلواپس من نباش . من تو را نواخته ام بی کلام بی صدا – سالهاست نازنین تو را سروده ام نواخته ام ، ساخته ؛ پرداخته ام به تو پرداختم پیش از آن که صحرا به خشکی – دریا به آب – فرهاد به کوه – یوسف به چاه تو را بی صدا می نواختم و لبخند می زدم که مبادا سیم های گیتارم لرزش سرانگشتانم را جار بزنند رازهای مگویم را. لحظه هایی که رگهای چشمهایم به پای نگاهت گره می خورد و چشمهای تو به زمین پرت می شد. تنها گیتار شاهد بزرگترین گناه من نبود .... قلبم گواه خیانت خویش است . مدام اعتراف می کنم .... پس دلواپس من نباش نازنین.............................. ++++ دلواپسم نباشی من که تو رو نواختم از خیلی وقت های دور بدون حرف و وزنی شعر تو رو می ساختم شبیه تو میشدم از قبل اینکه خورشید یاد بگیره گرم باشه یا دریاهای آبی پر از آب سرد باشه فکر نکنی که فرهاد منو ندید و دل باخت متن های مشق کوه رو از عشق من بر می داشت! یوسف که موند ته چاه ، خودم هواشو داشتم! از مهربونی تو مرحم براش می ذاشتم تار که اومد تو دستم ، می خندیدم ندونه لرزش دستای من ؛ موج دریای خونه می خندیدم نبینن چشمام تو چشمهای توست وقتی که تو شمردی گل فرشهای خونه دلواپسم نباشی گناه من کم نبود حقم بیش تر از این هاست گیرم عشقم کم نبود خنگی من بود اگر ، نفهمیدم کجایی جلوی چشم های تو جسارتم کم نبود هرچی می گم با زاری خیلی بدم می دونم برو با یار بهتر ، خیلی کمم می دونم اگر بری بیچارم ته دلم می دونم معرفتی که داری تو خوابم نمی خونم هیچ کسی هم ندونه خودم همیشه می گم هرچی که پام می مونی بازم آدم نمی شم هر دو سه روزی اگر دست منو ول کنی فوری می گم کجا رفت؟ می دونه گم نمی شم؟ تو بی نظیری خوبم ، بزرگی و شهریار بذار نگم – ندونن چقدر بدم واسه یار تو که برام می میری ، اخم دوروغی نیار عاشق هر نگامی ، تابلو بازی در نیار ! حرفهای من که کم نیست نگفته خوب می دونی چونم اگر گرم بشه ؛ باز می دونم صبوری من واسه گفتن از تو دلیل فراوون دارم اما کاش که بدونم تو از من چی می دونی دلیل عشق من رو پرنده ها می دونن اونا که سهله جونم ، حتی سگها می دونن اما الهه چی داشت برای موندگاری؟ خودت بهتر می دونی ................. ............. تو ... آفریدگاری 20/1/86 الهه *** 2 به درخواست یه خواننده فهیم وبلاگ بخش ۲ رو حذف می کنم *** 3 فقط تو دوتا خط : عذر تقصیر جهت تاخیر (ببین کم حرف شدم یا نه!!!!!) به جهت اسباب کشی تا مدتی کامپیوتر خونه تعطیل بود که اگر هم نبود فایده ای نداشت چون در خانه جدید هنوز خط تلفن ثابت نداریم ... وای دو خطم تموم شد ... ای وای هولم نکن چیزه .. چیز .. کامپیوتر اداره هم نرم افزار – مشکل – آپ غیر ممکن ام......... L 4 یه کتاب جدید دارم می خونم حیفم میاد بعضی جاهاش رو نشونت ندم . تو وبلاگ قبلی که اصلاً بخش مخصوص معرفی کتاب داشتیم : پندار ریچارد باخ ترجمه لادن جهانسوز هست آن پندار او زیرا به راه صد هزاران پرده آمد تا اله (مولوی) (بخش هایی از مقدمه کتاب) ... هیچ از نوشتن لذت نمی برم . آنجا ، در تاریکی اگر قادر باشم که به ایده ای پشت کنم و یا از گشودن دری به سوی آن امتناع ورزم ، هرگز دست به قلم نخواهم برد. اما گاه ، انفجار مهیب دینامیتی از شیشه و آجر و تراشه های در حال پرواز در دیوار روبرویی رخ می دهد و شخصی که با احتیاط از روی خرده شیشه ها عبور می کند ، گلوی مرا به چنگ می آورد و به نرمی می گوید : تا وقتی که مرا با واژه ها به کاغذ نیاوری ، اجازه نمی دهم بروی چنین بود که من پندار را ملاقات کردم .... ... چه می شد اگر می توانستم فردی متعالی و کمال یافته را ملاقات کنم... چه می شد اگر یک سیدارتا یا یک مسیح با نیرویی مسلط بر پندارهای جهان به عصر ما قدم می نهاد ، چون او واقعیت پنهان آنها را می شناخت. و چه می شد اگر خود من با او دیدار می کردم، در حالی که هواپیمایی را می راند و با من در مرغزاری فرود می آمد . از چه چیز سخن می گفت و چه شکلی بود..... .... این ها چیزهایی است که این یگانه برایم بازگو کرد: - هرچه را که ما در فکر خویش نگه می داریم ، به زندگی مان جذب می کنیم- ... من چنین اندیشه ای را بر می گزینم و فکر می کنم که مسیحای من در بعد دیگری به سر می برد و به هیچ روی خیالی نیست.... { جهت اطلاع : ریچارد باخ روزنامه نگار بود و به عنوان شغل دوم خلبان هواپیمای تفریحی } +++ فکر کنم تو کتاب زهیر ... شایدم شیطان و دوشیزه پریم : يكي بود يكي نبود، مردي بود كه زندگياش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد، همه ميگفتند به بهشت رفتهاست. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت ميرفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشتهای كه بايد او را راه ميداد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت، او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوتنامه يا كارت شناسايي نميخواهد هر كس به آنجا برسد ميتواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است! پطرس كه نميدانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستادهايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد ... در چشمهايشان نگاه ميكند ... به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و ميبوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصهاش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)) پائولو كوئلیو *** 5 خب صبر کن یه کش و غوس به خودم بدم ......................خستگیم در بره ! ...... آخیش !!!!!! بعد برم سراغ دوستام عینکی دوست خوبم نوشته بود برام :نمی دونم از کی رادیو جوونی شدی . از ماه رمضون پارسال ... ماجراش مفصله پست اول رمضون پارسال تو همین وبلاگ رو لینک می کنم اگه حوصله داشتی یه نگاه بنداز.مثل این شاید هم این - بالاخره این - اگر هم یه کم مثل من کم ... می تونی کل آرشیو مهرماه رو بخونی همین العان که دارم می نویسم دارم جوونی آزاد گوش می کنم ... دیگه خودت ببین فائقه خانوم دوست جدیدم که هم اسم دوست قدیمی منه و حسابی رادیو جوونیه اینجا کلیک کنید و . بهش سر بزنین آقای ایمان متولد بهمن لطف داری به من . آپ تو هم خوب بود ولی نتونستم برات نظر بذارم – آف گذاشتم براتL آقای حمیدرضا شروه دوتا شعر سپید از خودشون برام گذاشته بودن . خوب بود ... کوچیک تر از این حرفهام که انتقاد کنم ولی چون یه مدت تو انجمن ادبی و این حرفها آمد و شد داشتم همین قدر می دونم که شعر سپید گرچه بدون هیچ قائده و قانون و وزن و آهنگ و خلاصه مثل جوونی ، آزاده ! مدل جدیدش هم بیشتر جمله های کوتاه و ظاهراً بی ربط به هم ولی در کل هم باید حتماً معنای روشنی تو ذهن خواننده ایجاد کنه هم اینکه حس خوب یا بد ولی حتماً یه حسی ایجاد کنه ...(به قول خودم شعره و حس و خیال!) یه آدم با معرفت - یه وبلاگ همیشه خوندنی : شنیدن کی بود مانند دیدن:یه جوون م3 من م3 تو.... سکوت چیست- چیست- ای یگانه ترین یار... 6 دیروز یه جلسه از سخنرانیهای آقای دانشمند رو گوش می دادم می گفت یهودی دوتا الگو بیشتر نداره : موسی و هارون/ مسیحی دوتا الگو بیشتر نداره : عیسی و مریم / سنی وضعش بهتره : بعد از حضرت رسول : ابوبکر و عمر و عثمان (گرچه خودم شخصاً سنی هایی رو می شناسم که از حضرت علی و ابالفضل و... خیلی آشکار الگو برداری می کنن) ولی ما شیعه ها واسه هر سنی هر حالتی .... خودم می خوام به لیستش اضافه کنم : صهیونیست ............. ذرتشت:... هندو........ لائیک ..... کمونیست............... اگزیستانسیالیست................ این تیپ های جدید مثبت اندیشی مثل همین پیروان راز secret تو اگه چیزی اومده تو ذهنت معطلش نکن همین العان بنویس برام تو پست بعدی راجبش حرف میزنیم |
درباره وبلاگ
![]() چه انتظار عجیبی تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه تلاشی همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... پيوندها
برادر عزیز من محمد
دختران با حجاب درمورد فرمان فتحعلیان پایگاه حدیث رونامه جوان سپیدار عشق سلام حضرت عاشق حضرت امیرالمومنین علیه السلام همه چی از قیصر امین پور رادیو جوونی : عطیه سعید پورمحمودی حامد جواد زاده فائقه تاجیک یه جوون م3 خودم! همون حضرت عاشق ولی آبی!! این وبلاگ جدید داداش عزیزمه . حتماً یه سر بزن ساقی جهاد مجازی(هکرهای کلاه سفید) زهرا (دانلود کلیپ) گلی پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی) یانیشکا آتیشکا جادوی سیما آتش به دوش بهترين قالب هاي وبلاگ |
||