|
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
|
||
|
بی برو و برگرد سلام !
(یعنی نرو اگرم رفتی برگرد - سلام!!!!) اگه پست قبلی رو نخوندی زود سریع یه نگاه کوچولو بهش بنداز و بیا بسیار مشعوفم که بیشتر اونهایی که قسمت اول داستان (من نوشته /به تعبیری الهه نوشته )رو خوندیده بودن خواستیدن که ادامه اش رو بذارم یا براشون کل داستان رو ایمیل بزنم -------------- (البته احتمالا بیشتر خواستن تو ذوق بچه نزنن !) به هر حال که ما به خودمون گرفتیم و .... اینم بخش دوم داستان : خيلي زود رسيدند .كاش بيشتر طول مي كشيد . حس مي كرد هنوز آمادگيش رو نداره . از طرف ديگه تحمل اين اضطراب رو نداشت . هرچي بادا باد . حالا كه دلش رو به دريا زده بود بايد تا آخرش مي رفت. بايد يه جور بچه ها رو به اون آدرس مي كشوند. كار سختي هم نبود . از قبل فكر همه چيز رو كرده بود . خواهرها رو به بهونه خريد ميشد هرجايي كه مغازه هست برد . "چه خوبه كه همه دخترها اينجورين . اگرهم چيز بدرد بخور پيدا نكردند بهتر، تا اينها باشن كه اينطور سمج دنبال من اين شهر رو اون شهر راه نيافتن ".«علي» هم كه نمي خواست حساسيت ايجاد بشه زياد سخت نگرفته بود و قبول كرده بود دو خواهرش رو همراهش بياره. يه جورايي با بودن اونها شايد بهتر مي تونست خودش رو كنترل كنه و ملاقات كوتاهتري با « زهره» داشته باشه . زهره اي كه دوسال بود مي شناخت ولي نديده بودش . تا همين هفته پيش . اون خواب . خيلي سريع تمام ماجرا رو تو ذهنش مرور كرد . بيشتر شبيه يه فيلم بود يا يه داستان خيالي . با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شد . زهره بود . هيچوقت اون موقع صبح تلفن نمي كرد : -الو - الو سلام - سلام خوابالو ! ساعت خواب . خوبي؟ - مرسي تو خوبي ؟ اين ساعت زنگ نمي زدي ؟ - مي دونم عزيزم . خيلي با خودم كلنجار رفتم . مي دونم جمعه ها مامانت اينها خونن و نبايد اينجوري زنگ بزنم ولي نمي دونم چرا دلم يدفعه شور افتاد فقط خواستم صدات رو بشنوم . مزاحمت نمي شم آقا . بخواب بعد صحبت مي كنيم ... – نه نه الو قطع نكن خواهش مي كنم . خواب عجيبي ديدم . – خير باشه . بعداً برام تعريف كن العان سرم خيلي شلوغه . فقط خواستم صدات رو بشنوم . مي دوني كه من جمعه كارم از هميشه بيشتره. - زهره خواهش مي كنم .تو به كارت برس فقط گوش كن به من . اگه العان بهت نگم مي ترسم يادم بره . خيلي مهمه . من ديدمت ! – چي مي گي ؟ جالب شد . باشه گوش ميدم بگو - تو رو ديدم خيلي واضح .(علي چشمهاش رو بست تا صورتي رو كه تو خواب ديده بود كامل به ياد بياره) مي دونم كه خودت بودي . صورت لاغر و كوچيك؛ درسته؟ - خب . تو بگو من آخرش مي گم... - چشمهاي درشت . خيلي درشت و زيبا و تا حدي برآمده - (صداي خنده زهره) - با مژه هاي بلند و فر دار . چرا مي خندي؟ درسته؟ - به خندم توجه نكن خره ! قلبم داره از حركت واي ميسته - واي زهره ، زهره، يعني درست ديدم؟با ابروهاي صاف و باريك و مشكي - خووووب . بگو - ولي تو يه چيز ديگه مي گفتي؟چرا هميشه كاري مي كردي كه فكر كنم زشت هستي؟تو حق اينكارو نداشتي - من خيلي كار دارم همه دارن چپ چپ بهم نگاه مي كنن . تا همينجا غش نكردم زود حرفت رو تموم كن - موهاي موج دار مشكي تيره كه از پشت بسته بودي و لبهاي باريك و صورتي . روي بينيت يكم غوز داره ولي به صورتت مياد ... من نشناختمت .من رو سه بار بوسيدي و يه مداد مشكي دادي دستم و گفتي بنويس . گفتم من گم شدم اجازه ميدي امشب اينجا بمونم ؟ يه تيكه كاغذ دادي دستم و گفتي بنويس . گفتم چي بنويسم ؟ گفتي فرقي نداره . خواستم بنويسم ديدم نوك مداد شكسته . گفتي صبر كن برم تراش بيارم . دنبالت دويدم و گفتم نرو خودم مداد دارم . نرو خواهش مي كنم ولي رفته بودي و من دنبالت مي گشتم كه متوجه شدم تو يه ساختمون نيمه كاره هستم . يه برج بلند و سفيد . خيلي خيلي بلند و خيلي خيلي سفيد . دنبالت از پله هاي نيمه كاره ساختمون به سختي بالا رفتم و يواش يواش فراموش كردم كه دنبال چي مي گردم فقط حس كردم كه بايد برم . انگار هدفم فقط اين بود كه به اون بالا برسم وقتي رسيدم به نفس نفس افتاده بودم . با خودم گفتم خوب اينجا چي هست . كه چشمم به خورشيد افتاد . آهان اينجا خورشيد نزديك تره . يدفعه تو اومدي . گفتم شماهم اينجائيد؟ گفتي حالا كه اينهمه راه اومدي بيا پرواز كنيم . از اينجا ميشه پرواز كرد . بي حرف دنبالت اومدم تا لبه ساختمون وقتي پايين رو نگاه كردم ديدم ارتفاع انقدر زياده كه انگار بالاي يه كوه ايستادم . مردم مثل نقطه هاي رنگي پيدا بودن كه جمع شده بودن و انگار تشويقمون مي كردن كه بپريم ... يادم نمياد چطور شد ولي يه دفعه خودم ر و شديداً در حال سقوط حس كردم و اينكه پروازي دركار نيست !انقدري فرصت داشتم كه با خودم گفتم به زودي ميميرم و محكم به زمين خوردم و اين همون لحظه اي بود كه تو زنگ زدي و بيدارم كردي. بدنم به شدت درد مي كنه .(بغض كرد) اگه زنگ نمي زدي شايد مرده بودم . وقتي شمارت رو ديدم تازه فهميدم اون دختر تو بودي . يه چيزي بگو . چرا ساكتي؟اصلا حرفهامو شنيدي؟ - (با بغض)نمي تونم حرف بزنم . چيزي ندارم بگم . بعدا حرف بزنيم باشه؟ - باشه گلم . خداحافظ گرچه علي خوابش رو کامل برای عشق اینترنتیش تعریف نکرده بود ولي از اون روز به بعد بيقرار ديدن اون شده بود گرچه قرارشون بود كه هيچوقت همديگرو نبينن و حتي سعي مي كردن تماس تلفني رو هم به حداقل برسونن . چون هردو خوب مي دونستن كه آخر اين عشق فرجامي نداره . با اينحال علي هزار جور به زهره اطمينان داده بود كه فقط يه نگاه صورتشو ببينه كه با خوابش مقايسه كنه و بعد قول ميده كه ديگه هرجور كه اون مي خواد رفتار كنه . زهره هم تا آخرين لحظه سعي كرده بود علي رو از اينكار منصرف كنه و گفته بود اگه منو ببيني براي هميشه ازم متنفر ميشي ولي اين حرفها اشتياق علي رو بيشتر شعله ور مي كرد. *** اینجا تیتراژ پخش میشه : لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های نخراشی به غفلت صورتم را تیغ نپریشی صفای زلفکم را دست آبرویم را نریزی دل - ای نخورده مست - لحظه دیدار نزدیک است (شعر مهدی اخوان ثالث- با صدای معین ! دوست داشتین با هر صدایی می تونین تصور کنید : احسان خواجه امیری / محمد اصفهانی / امیر مدرس /روزبه تعمت الهی/ برزو ارجمند ....) حالا به سبک فیلم های کره ای یه تیکه هایی از قسمت بعد: علی به شهری که محل زندگی دوست اینترنتیش هست اومده تا اون رو ببینه - آیا اصلاْ همچین کسی وجود داره - آیا تمام این دوسال عشقولانه رو سر کار بوده ؟ چه دلیلی وجود داره که کسی رو که اصلا ندیدی و تصوری هم نداری توی خواب ببینی؟ آیا پای یک روح سرگردان از اموات فامیل زهره درمیونه که اومده برای نوادگانش شوهر دست و پا کنه ؟! آیا خواهرهاش فضولی می کنن و بدو بدو همه چیزو واسه مامان و باباش اس ام اس می زنن و حالشو میگیرن؟ برای اونهایی که خواسته بودن /حتما کل داستان رو ایمیل می زنم . راستی ۳۱ مرداد چهارمین سالگرد ازدواج من و همسر تپل تر از جانمه ! پارسال اینموقع یه چیزی نوشتم که تو آرشیو هست / اگه خواستین بخونید و حوصله نداشتین تو آرشیو رو بگردین (چون تو اون تاریخ یه وبلاگ دیگه داشتم و از اونجا یه تاریخ دیگه اینجا کپی کردم پس در انبار کاه دنبال سوزن نگردید ) اگه بگین خودم حتماْ تو پست بعدی می ذارم براتون. زیاده تر عرضی نیست قربون لطف صفای همتون یا علی هنگام تفاوت سلام !
امیدوارم تا بحال هوس نکرده باشین به آرشیو وبلاگ من سر بزنین یا دست کم از این به بعد همچین کاری نکنید چون پاک آبرویمان را می برد این آرشیو... نمی دونم چندبار ولی زیاد ادعا کرده ام که می خواهم شخصیت با ثبات و هدفمندی پیدا کنم و نمی دانم چقدر ولی زیاد سخنپرانی ها که نکرده ام و نقشه ها که نکشیده ام .... ولی اعتراف می کنم که این چیزها به ما نیامده !!! حین از این شاخه به آن (اون) شاخه پریدن پایمان به شاخه ای جدید گیر کرد و دوباره تصمیم به بدبخت کردن درخت بیچاره (؟) گرفته ایم ... این شما و این هم الهه دختر مرداد در غالب یک نویسنده (به حق چیزهای نشنیده ): بت پرستي يا عشق؟ پلكهاش به هم چسبيده بود .بين صداهاي مبهم و تصاوير درهم تلاش كرد فكرش رو متمركز كنه . زمان و مكان . خيلي خوب مثل اينكه صبح شده .آخ!!! با بدن كرخت و منگي زياد بسختي نشست و سعي كرد انقدري چشمهاش رو باز كنه كه ساعت رو ببينه . ساعت هشت و نيمه– بازهم خواب بد ديده – ولی به هرحال بايد سر كار رفت – هنوز خيلي دير نشده – سرش رو خاروند هرچند تصاوير مبهم از جلوي چشمهاش دور نميشه : گم شدم ... بازهم گم شدم ... خدايا شكرت ! -"مامان.... مامان ...طاهره ...مامان" هيچكس نيست . طبق معمول صبحانه اي هم دركار نيست . با شدت بيشتري سرش رو خاروند و از جا بلند شد. --- در كشو رو به زحمت باز كرد و تكه كيك خشك شده كه يه هفته پيش خريده بود رو برداشت و به زحمت يه گاز بهش زد . مثل سنگ نبود !: "به هرحال بهتر از گرسنگيه" . تصوير خوابي كه ديده بود باز به سراغش اومد . كوچه هاي خيس و باريك . تاريكي . گم شده بود ... : "فقط يه خواب بود . كمتر پيش مياد كه خوابهام تعبيري نداشته باشه . خودم مي دونم . ولی خدايا توكل به تو ... "خيلي سريع تصاويري از تمام خوابهايي كه دير يا زود به واقعيت پيوسته بود تو ذهنش قطار شد تا به اونجايي كه نبايد بود رسيد . يه مدتي بود اصلا به اين يكي فكر نكرده بود . يه مدت نسبتا طولاني . شايد نزديك يكسالي ميشد كه ديگه اسيرش نبود . خدا رو دوباره شكر كرد كه از اون جهنمي كه براي خودش درست كرده بود نجات پيدا كرده بود البته شكرگذاري بهانه اي بود كه دوباره با يادآوري اون چشمها پا به سرازيري سقوط نذاره. بيشتر از اين حرفها خودش رو ضعيف شناخته بود . مي دونست به چشم بهم زدن برميگرده سرخونه اول. توگيرودار اين كشمكش ها نفهميد چجوري تو خاطرات سه سال گذشته غرق شد . بعد از حدود يكسال كه تقريباً فراموشش كرده بود... آفتاب مستقيم توي صورتش بود . هوا توي ماشين خنك بود . هر لحظه كه به مقصد نزديك مي شد ضربان قلبش شديدتر مي شد ولي ظاهرش رو تا حد ممكن آروم حفظ كرده بود . دراين كار به اندازه كافي ماهر بود.-" خدايا . نيت خاصي ندارم . فقط دارم ميرم كه خوابم رو تعبير كنم .. نه خدانكنه كه تعبير بشه . فقط مي خوام امتحان كنم كه چقدر مي تونم به چيزهايي كه توخواب مي بينم اعتماد كنم ... اي احمق ! با خدا هم آره ؟ يعني خدا نمي دونه كه خودم و واسه هرچيزي آماده كردم ؟ اگه همون باشه يا نباشه ..." تنها تصويري كه نتونسته بود از جلوي چشمهاش كنار ببره اين بود كه تو يه فرصتي محبوبش رو محكم درآغوش بكشه ! *** حتی درصورت وجود یک درخواست در پست بعدی ادامه داستان رو می نویسم اگر هم خیلی وقت فراغت داشتی و کار مهم تر از خوندن این داستان بسیار جذاب منتظر انتقادات ملاطفانه تان هستم یا علی
|
درباره وبلاگ
![]() چه انتظار عجیبی تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه تلاشی همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... پيوندها
برادر عزیز من محمد
دختران با حجاب درمورد فرمان فتحعلیان پایگاه حدیث رونامه جوان سپیدار عشق سلام حضرت عاشق حضرت امیرالمومنین علیه السلام همه چی از قیصر امین پور رادیو جوونی : عطیه سعید پورمحمودی حامد جواد زاده فائقه تاجیک یه جوون م3 خودم! همون حضرت عاشق ولی آبی!! این وبلاگ جدید داداش عزیزمه . حتماً یه سر بزن ساقی جهاد مجازی(هکرهای کلاه سفید) زهرا (دانلود کلیپ) گلی پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی) یانیشکا آتیشکا جادوی سیما آتش به دوش بهترين قالب هاي وبلاگ |
||