تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 :: 13:50 :: نويسنده : دختر مرداد

هنگام خاتمه سلام !

 خیلی حرف ها داشتم .

حالا که دیرتر از معمول اومدم .

ولی العان ... هیچی ... یا همش ... تو این شعر:

او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

این پست خیلی طولانی میشه . چون دیگه تصمیم گرفتم آخر داستان رو بذارم و به قول بچه ها  - شر رو بکنم !

اگه داستانم رو نخوندی و حوصله داستان خوندن داری یا به موضوع عشق اینترنتی علاقه مندی یا کلا وقت اضافی داری لطفت شامل حال ما شده ... نمی دونم خلاصه اگه عشقت می کشه برو پائین صفحه از قسمت اول بخون بیا بالا . فکر کنم خوشت بیاد (یعنی امیدوارم)

قسمت قبلی نسبت به کل داستان بیشتر استقبال شد . همین پیش بینی رو هم داشتم . دوست دارم این بار که کل داستان رو خوندین (چون بازهم ممکنه یه کمی خارج از انتظار شما باشه ) نظرتون رو بنویسین برام . می خوام تو پست بعدی راجب داستان و احساس و فکر خودم بهش براتون حرف بزنم و از نظرات شما از قسمت اول تا آخر .

دیگه ... سلامتی ...

از حرم بيرون اومد . آفتاب كاملاً بالا اومده بود  و مردم تو خيابون مشغول رفت و آمد بودند. گيج و منگ به آدمها نگاه مي كرد و باخودش مدام تكرار مي كرد آيا اينها مي دونن كه من چقدر بيچاره و بدبختم؟

تا ظهر راه رفت و راه رفت . پاهاش حسابي درد گرفته بود ولي اهميتي نمي داد ... فقط تو ذهنش يه جمله تكرار مي شد و هر چند از گاهي اشك هاش رو جاري مي كرد : من همه چيزو باختم . به خودم بد كردم...

كه با صداي اذان ظهر به خودش اومد . يه شوري در دلش ايجاد شد و خيلي سريع به طرف حرم حركت كرد . وقتي براي وضو به صورت آب پاچيد يه دفعه ياد زهره افتاد ... از صبح به بعد حتي يه لحظه به اون فكر نكرده بود . يه دفعه همه چيز به نظرش واضح اومد ... اون خواب و تمام اتفاقها ... اون عشق به نظرش خيلي حقير اومد انگار يه دفعه از بالا به همه ماجرا ها نگاه كرد و معما در يك لحظه حل شد ... اين يه بازي بود مثل يه بازي كامپيوتري ... اون وارد بازي شد و با كمترين امتياز باخت .  

دوباره اشك چشمش سرازير شد و با آب وضو درهم ريخت ." چه خوب كه حداقل كسي نمي بينه اشكهام رو ". تو تمام عمرش يك دهم اين گريه نكرده بود ... حتي اگر با تمام گريه هاي بچگيش جمع مي زد ! "چه حس خوبيه !"

از خودش و از آرامشي كه با ايستادن تو صف نماز بهش دست داد تعجب كرد . حس آواره اي رو داشت كه به جايي پناه آورده بود . همه چيز براش تازگي داشت . مثل كودكي كه دوباره بدنيا آمده باشه . بعد از نماز يه جاي دنج پيدا كرد و قرآن رو با هزار ترس و اشتياق باز كرد ... بازهم آيه عذاب ... به همون شدت ... هق هق گريه و حس عميق شرمندگي

بايد قرباني مي داد و خودش رو تطهير مي كرد . چقدر عجيب بود كه همه چيز كاملاً واضح بنظر ميرسيد . احتياج نداشت كه از كسي سوالي بپرسه . مسير كاملا روشن بود (مي دونست كه هميشه روشن بوده و دريغ از نگاهي كه بسته مونده بود)و تنها انتخاب خود اون بود كه آينده رو رقم مي زد .كتاب رو بست و بوسيد و با احترام به جاي اولش برگردوند . حالا احتياج داشت كه سنگهاش رو با خودش وا بكنه ! "خدايا من فكر مي كردم زهره رو تو سر راه من قرار دادي تا از عشق هاي كم عمق و بچه گونه و هوس هاي گاه و بيگاه به طرف اون برم و هميشه باهاش بمونم . خدايا به محض اينكه ديدمش حس كردم گمشده ام رو پيدا كردم چي مي گم تو بهتر مي دوني كه من چه حسي داشتم . چقدر احمقم . معلومه كه اون رو سر راه من قرار دادي ولي نه براي اينكه خونه عشقم رو باهاش بسازم فقط براي اينكه تارعنكبوتها و خونه خرابهايي كه با لذتهاي پوچ براي خودم ساخته بودم رو خراب كنه و با يه شوك شديد من رو از خواب زمستوني بيدار كنه ... كه تو رو ببينم . من ابله به اين مسافرت اومدم كه اونو اذيت كنم تا بيشتر بهم اهميت بده . قافل از اينكه اين يه دعوتنامه بود و يه مهموني از پيش تعيين شده برام در نظر گرفته بودي . امام رضا عجب ميزبان شايسته ايه براي مهمونات . حتي واسه گمراه و از خود بيخبري مثل من هم سنگ تموم گذاشت ... خدايا از اون روز اولي كه با زهره آشنا شدم و هر بار كه علاقه ام بهش بيشتر شد ... روزي كه نديده باهم عهد كرديم كه تا آخر عمر باهم دوست بمونيم ... تا اون خواب عجيب . تمام اين مدت اين سفر در سرنوشت من نوشته شده بود و دليلي نداره جز اينكه تو خيلي مهربوني . خدايا تو خيلي مهربوني و بنده هات رو خيلي زياد دوست داري حتي اگر در حد كفر و شرك عصيان كنند . اين عشق واقعيه ..." گرمي اشك دوباره پهناي صورت علي رو پر كرد . اين بار دستي مهربون انگار سر و صورتش رو نوازش مي كرد ... چند دقيقه اي رو به همين حال گذروند ... حالا ديگه خوب مي دونست كه فقط يه راه براش مونده ولي سخت بود ... خيلي خيلي سخت ... قلبش بشدت فشرده مي شد انگار مي خواست پوست تنش رو داوطلبانه بكنه و تقديم كنه ولي اين پوست اندازي لازم بود ... "خدايا من از زهره گذشتم... حالا كه تو اينجور مي پسندي ... ديگه تمومش مي كنم ... منو ببخش ... ديگه زهره در زندگي من وجود نخواهد داشت ... حتي اگر تا آخر عمرم هيچ كس رو به اندازه اون دوست نداشته باشم ... تو رو دارم خدايا ... تحمل اين جدايي رو بر من راحت كن ... هرچند كه من مستحق اين عذابم ... خدايا دختر آرزوهام رو به تو مي سپارم... "چهره جادويي زهره جلوي چشمش مجسم شد ... دوباره هق هق گريه اش بلند شد ... "تو ديگه مردي ... به خاك مي سپرمت عزيزم ... خدايا منو ببخش "

بعد از چند دقيقه يه صدايي اونو به خودش آورد . انگار جلسه سخنراني بود . ناي بلند شدن نداشت . همونجوري كز كرد و به سخنران گوش سپرد . جمله ها در جانش اثر مي كرد ." اين آقا اينقدر خوب حرف ميزنه يا هميشه اين منبري ها خوب حرف مي زدند و من نمي فهميدم؟" راجب ظهور و انتظار بود." چرا تا بحال خودم به اين موضوع فكر نكرده بودم ؟ انتظار يك منجي كه مياد و تمام مشكلات رو حل مي كنه مي تونه جانشين تمام خلاءهايي باشه كه مردم امروز باهاش درگيرن... چقدر همه چيز واضح و مشخصه ..." با جمله هاي سخنراني اون آقا مثل تشنه اي سيراب مي شد . در آخر هم به همراه بقيه مردم به شدت گريست و از ته دل حس آرامش و سبكي كرد ." خدايا تو من رو مي بخشي... تويي كه انقدر رئوف و مهرباني كه منو پاي همچين سفره ي پر شكوهي نشوندي حتماً خيال بخشش داري . من به بخشش تو اميدوارم ."

هر لحظه از روز سوم زيارت براي علي سرشار از اميدهاي تازه بود و البته سفر به آخر رسيد و وداع خيلي سخت بود . ترس مبهم از اينكه آيا مي تونه در مسير تازه اي كه انتخاب كرده موفق باشه يا نه .

يك روز بعد علي تو خونه روي تختش دراز كشيده بود . گوشي موبايل رو توي دستش گرفت و چشمهاش رو بست . الرحم الرحمينش رو صدا زد و نفس عميقي كشيد و گوشي رو روشن كرد . چند دقيقه گذشت ... يكي دوتا اس ام اس رسيد . دلش لرزيد حتماً زهره خيلي شاكي شده بود كه چند روز سراغي ازش نگرفته بود . با خودش گفت بايد قوي باشي . تو انتخاب كردي

با كمال تعجب اس ام اس ها از دوستهاي ديگه بودن ...

تو دلش پوزخندي زد و گفت ديدي چقدر براش بي اهميتي ! براي اين بي معرفت مي مردي؟خدايا شكرت كه چيزي جز سراب نبود ولي يه غم سنگين تو دلش نشست .به پهلو چرخيد و با خودش گفت : حتي نگران من نشده !

چند روزي گذشت . علي گاهي نگرانش مي شد ... نكنه بلايي سرش اومده باشه ... ولي با ياد خدا سعي مي كرد به خودش مسلط بشه ..." شايد اون واقعاً يه آدم نبود ... شايد يه جن يا شيطان بود كه خودشو شبيه فرشته ها كرده بود تا منو گمراه كنه و حالا كه من كنارش گذاشتم ناپديد شده . اون اصلاً از تصميم من خبر نداشت . چطور تا روز قبل از سفر هر روز حداقل اس ام اس مي زد ولي دقيقاً همين چند روز حتي يه اس ام اس نزده . به خونه هم زنگ نزده . شايد اصلاً ديگه همچون مغازه اي وجود نداشته باشه ... ولي براي يه آدم حقيري مثل من كه هيچوقت مسلمون واقعي نبوده چرا شيطان بايد اينهمه هزينه كنه ؟ من كه خودم مثل بچه آدم دنبالش راه افتاده بودم؟!!"

خلاصه با اولين بهونه نفهميد چطور شد كه خودشو تو راه اون شهر- شهر زهره ديد . ترديد داشت ديوونه اش مي كرد . چند بار تصميم گرفت برگرده ولي بايد مي فهميد چرا خبري از زهره نيست . انگار هيچوقت زهره اي وجود نداشته . علي تصميم گرفته بود اونو رها كنه ولي اون كه از اين تصميم خبر نداشت يا نبايد مي داشت! .

جلوي مغازه رسيد . خانوم با دو سه نفر غرق خوش و بش بود . علي حس مي كرد خون توي رگهاش بجوش اومده . تا برسه اينجا بارها تصوير اعلاميه مرگ زهره جلوي چشمم اومده بود . حالا اون سالم تر از علي سرگرم كارش بود با ديدن علي بي اختيار از جاش بلند شد و آروم سرش رو تكون داد . علي با خشم كمتري آخرين نگاه رو به اون انداخت و سرتاپاش رو ورانداز كرد ... مشخصاً اون يه دختر معمولي بود مثل همه دخترها شايد همه زيبائيش هم به خاطر آرايش بود ..." فقط يه احمق مي تونه چيز متفاوتي در تو ببينه !"

بي هيچ حرفي سرش رو پائين انداخت و رفت . با ذكر و ياد خدا سعي مي كرد احساسات متناقضي كه به جانش چنك مي انداختن رو كنترل كنه . ناخوداگاه قطره هاي اشك روي گونه هاش سرازيز شد . متوجه نشد كه چه مسيري رو طي كرده كه خودش رو جلوي يه سينما ديد يه بليط خريد و رفت داخل . هنوز به سالن نرسيده بود كه اس ام اس رسيد : "دلم برات تنگ شده بود . كجا بودي . فكر كردم فراموشم كردي و..."

"تو كه حالت خوبه خدا رو شكر . من يه كاري داشتم اينجا اتفاقي رد شدم . ببخشيد كه مزاحمت شدم"

"علي مي دونم دلخوري ولي بايد باهات حرف بزنم . بايد توضيح بدم . گفتنش برام سخته ولي فكر مي كنم بايد رابطمون رو براي هميشه تموم كنيم"

علي خنديد . براي خودش از روي تاسف سري تكون داد .اينهم يه بازي جديد بود . حتماً انتظار داشت علي التماس كنه و بدست و پاش بيافته. "اينبار تو باختي فرشته خانم"

علي خيلي معمولي جواب داد :حتما راجبش صحبت مي كنيم . العان يه كاري دارم بايد انجام بدم . باشه براي بعد و از ته دلش از خودش احساس رضايت كرد و خودش رو در ماجراي فيلم غرق كرد.

فرداي اون روز چند بار زهره اس ام اس و تلفن زد كه علي با زحمت فراوون باهاش خيلي سرد برخورد كرد تا بالاخره فرصت مناسب براي حرف زدن پيش اومد . زهره ماجراي عجيبي رو تعريف كرد . همون روزي كه علي دچار كشمكش روحي براي فراموش كردن زهره بود ، اون دچار تصادف شده بود . تو خيابون يه ماشين بهش زده بود ودچار رويايي شده بود كه براي علي اينطور تعريف كرد: وقتي كه پرت شدم تمام بدنم به شدت درد گرفت و از درد فرياد مي زدم اول صداي ماشين و جمعيت رو ميشنيدم ولي يه دفعه صداها قطع شد . چشمهام رو باز كردم و خودم رو تو يه بيابون وسيع تنها ديدم . تا چشم كار مي كرد ريگ و بيابون بود . هوا خيلي گرم بود و آفتاب به شدت بدنم رو داغ مي كرد . مات و مبهوت بودم كه چطور از توي خيابون به اينجا اومدم .اطراف رو نگاه مي كردم كه تو رو ديدم خيلي دور به سمتي مي رفتي و پشتت به من بود و منو نمي ديدي . خوشحال شدم فرياد زدم و صدات كردم كه يه دفعه يه عده مرد سياه پوش با چوب به طرفم حمله كردند و شروع به كتك زدن من كردن . از شدت درد فرياد مي زدم و حس كردم العان ميميرم . تا اينكه يهو چشمهام رو باز كردم و خودمو تو بيمارستان ديدم . يكي از دوستهام بالاي سرم گريه مي كرد و مي گفت چرا اينقدر داد ميزني . از اينكه ديدم نجات پيدا كردم خوشحال شدم و گريه كردم . بدنم انقدر درد مي كرد كه حس مي كردم تمام استخوانهام شكسته شده . ولي بعد از معاينه دكتر گفت كه تصادف ضربه خاصي وارد نكرده و جز چند خراش علائمي از كوفتگي وجود نداره و از حس درد من تعجب كرد . گفت شايد اثرات شوك باشه و بهتره چند ساعت بمونم . گرچه خودم بهتر مي دونستم اين درد از كجاست . از همون لحظه مي دونستم كه بايد فراموشت كنم و راحتت بزارم . من خيلي اذيتت كردم علي ولي دوستت داشتم . متاسفام . منو ببخش . خواهش مي كنم . ببخش و فراموش كن . من فرشته روياهاي تو و لايق عشق پاك تو نيستم .

علي در عين اينكه حرفهاي زهره رو كاملاً باور كرده بود . نخواست زود تسليم بشه ، گفت ولي من ديدمت كه سالم و سرحال بودي. و از قبل جواب رو مي دونست . چندين روز از اين ماجرا مي گذشت .

-"فكر كنم خودت فهميدي كه نبايد منو ميديدي. دلم به عشق تو خوش بود . تنها كسي بودي كه منو نه به خاطر زيباييم و نه از روي هوس مي خواستي . همه كسايي كه دوستم داشتند هميشه وصف زيبايي من رو مي كردند و از با من بودن لذت مي بردند و هيچ وقت كسي نمي گفت چه فكري داري ؟ كي هستي و چي مي خواي ؟ تو بدون اينكه ظاهر من رو ديده باشي درونم رو ديدي و دوستم داشتي ، اينجوري مي تونستيم تا آخر عمر عشق هم باقي بمونيم ولي توهم با ديدن من فريفته زيبايي من شدي و ... ولش كن . گذشته ..."

علي با خودش گفت : اين بود حكمت اون خواب . اگر نديده بودمش تا آخر عمر فكر مي كردم عاشق موجود پاك و آسماني هستم و كور و كر باقي مي موندم .خدايا شكرت!

ظاهراً اين خداحافظي  آخر ماجراي عشق اونها بود . زهره گريه كرد و علي بي صدا اشك مي ريخت و حرف نمي زد تا زهره متوجه گريه اون نشه . براي هميشه هميديگه رو به خدا شايد هم به خاك سپردند. گوشي تلفن قطع شد و صداي گريه علي بلند! هيچكس خونه نبود مي تونست تا دلش مي خواد با صداي بلند گريه كنه ...

گرچه اين پايان كامل ماجراي علي و زهره نبود ولي حالا بعد از يكسال كه علي حتي ياد زهره رو فراموش كرده بود ديگه دوست نداشت بيشتر از اين چيزي رو به ياد بياره . چون بعد از اون بارها و بارها پوچ بودن اون عشق به هردوشون ثابت شد . علي براي حفظ مسير جديدي كه از عنايت خدا و بركت امام رضا سر راهش قرار گرفته بود ،تماس سعيش رو نكرده بود. حتي بعد از زهره يكبار ديگه هم شديداً عاشق شده بود ، خيلي گستاخ تر عمل كرده بود و اينبارهم با عنايت و بركات از مهلكه گريخته بود.از يادآوري خاطرات چيزي جز شرم و عذاب وجدان عايدش نمي شد . ولي اين خوابهاي هشدار دهنده و نمازهايي كه دوباره تك و توك از قلم مي افتاد بهش هشدار ميداد كه به مرور گذشته احتياج داره. شايد از وقتي اين دخترك با چشم هاي سياه تو دفتر كارشون مشغول به كار شده بودو با محبت هاي بيجا و گهگداري خودش رو به شخصيت علي علاقه مند نشون ميداد.

تقريباً وقت نهار و نماز رسيده و امروز علي انقدر سرگرم خيال پردازي بود كه نفهميد چطور كارهاش رو انجام داده .

وقتي براي نماز آماده مي شد گفت : خدايا . تو منو بيشتر از اينها دوست داري كه اجازه بدي با هر موقعيت گناه، آلوده بشم . خدايا عشق تو به بنده هات مثل وجودت بي منتهاست . پناه مي برم به تو از شر  شيط... نه از شر خودم . نفسم . هوسم ... الهي و ربي من لي غيرك؟

پايان

۸۷/۴/۲۹

الهه

 

خسته نباشی عزیز:

خیلی لطف کردی که تا آخرش رو خوندی

همین که العان تو ذهنت هست رو بنویس برام . بعدا دیر میشه . بهش فکر می کنی تغییر میدی . اینی که العان بگی خیلی مهمتره . زود باش . به قول خودم ! شهامت داشته باش !

راستی یه سوالی برام پیشومده که ربطی به داستان نداره . فقط جهت تبادل نظر می نویسم:

همه می دونیم که آدم وقتی می تونه یک گناه یا عادت بد رو ترک کنه که آگاهیش راجب اون بیشتر بشه . به قول حاج آقا فاطمی نیا - هیچوقت لخت مادرزاد بیرون از خونه نمی ریم چون راجب زشتی این کار آگاهی کامل داریم . حالا گناه های دیگه ام به همین نسبت

ولی حالا که کسی جز من و تو و خدامون نیست !

خیلی گناه ها یا عادت های بد هم هستن که کم و بیش از زیانش آگاهیم و برای ترکش اراده یا قدرت یا احتمالا ممارست کافی نداریم

حالا سوال من اینه :

بهتر آگاهی و اطلاعاتمون رو به گناه ها و ثوابها بیشتر کنیم یا انرژیمون رو صرف ممارست در ترک گناه های دونستمون بذاریم ؟

معلومه که دوتاش باهم بهتره . ولی خوب اولویت با کدومه ؟ اینو بگو

(خوبه حرفهام یادم نیومد وگر نه این پست طوماری می شد اون سرش ناپیدا)

راستی تا یادم نرفته : یادت نرفته که ؟

الهم عجل لولیک الفرج

 

 



سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 :: 19:1 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام! نماز و روضتون قبول به تازه واردین محترم و محترمه سلام و خیر مقدم عرض نموده و به استحضار می رساند سه تا ÷ست قبلی رو بخونید بعد تشریف بیارین در خدمتون هستیم ! چون اینجا با یه داستان دنباله دار روبرو هستین اگه مثل دوست خوبم مهرآفرین حوصله داستان خوندن ندارین می تونید پست های قبلیش رو بخونید ... به هر حال از اینکه اومدین ممنون و متشکر .(ولی داستانش حرف نداره ها ممکنه بعدا نوبل بگیره !!! نگی نگفتم !) دوست های همیشگی خوب خودم هم از اینکه با من و داستانم همراهید و تحملمون می کنید خییییییییییییییلی مرسی! اینم قسمت چهارم داستان عشق اینترنتی بی حرف و حدیث و حاشیه !!! .

 

زهره كه ديد كاري از دستش برنمياد سريع به سمت خيابون رفت و دستش رو به طرف علي دراز كرد كه همراهش بياد. علي دنبالش راه افتاد . به دستهاي سفيد و ظريف زهره نگاه كرد . تو دلش گفت : يعني انقدر منو قوي فرض كردي كه بتونم فرشته اي مثل تو رو لمس كنم؟ زهره خيلي زود متوجه شد و دستش رو جمع كرد و از خيابون رد شد . علي هم به دنبالش . وارد مغازه شدند . يه صندلي براش حاضر كرد. يه دختر ديگه ام اونجا بود كه به علی سلام کرد ، زهره چيزي بهش گفت و دختر از مغازه خارج شد . يك ربع نه شايد ده دقيقه طول كشيد .خواهرها مدام به موبايلش زنگ مي زدند و فكر مي كردن كه گم شدن ، ده دقيقه اي كه علي ديگه زياد جرئت يادآوريش رو نداشت فقط يه بار براي يه دوست تعريف كرد . گرچه هيچ اتفاق خاصي نيافتاد . حتي حرف خاصي بينشون رد و بدل نشد . ولي ده دقيقه نگاه کردن تو چشم هاي خيسي كه دو تا خورشيد سوزان رو درون خودشون پنهان كردن براي سوختن موجود ضعيفي مثل علي طاقت فرسابود . حتي يادآوري اون لحظه ها ذهن علي رو به دماي اشتعال ميرسوند. از تمام 25 سالي كه از خدا عمر گرفته بود هنوز دقيقه اي مثل اون ده دقيقه در عمرش تكرار نشده بود . خيلي زود متوجه شد كه تو مسير برگشت به خونه است . زهره بهش زنگ زده بود و حرفهايي زده بود كه مثل بنزين روي آتيش دلش ريخته بود . مغزش خالي شده بود شايد خاكستر ! ديگه به هيچ چيز فكر نمي كرد . از هيچ چيز نمي ترسيد . فقط با خدا حرف مي زد . عجيب بود تو تمام سالهاي اخير به اندازه اين چند روز متوجه وجود خدا نشده بود . چقدر خدا نزديك بود اون هميشه به عنوان يك موجود كليشه اي كه انقدر هست كه احتياج به فكر كردن نداره مثل هوا مثل خاك ... باهاش برخورد كرده بود ولي حالا انگار خدا يه جون تازه گرفته بود . براش مفهوم تازه اي پيدا كرده بود . ناخودآگاه دلش خواست نماز بخونه . بعد از اينهمه وقت كه فقط گاه و بي گاه خودشو مجبور كرده بود كه نماز بخونه اونم واسه ترس از جهنم كه در حد تلقين بود . اما اين چيز جديدي بود . براي بدست آوردن پري قصه هاش انگار فقط احتياج به نيروي ماورا طبيعي داشت . خدايا كمكم كن . خودت سر راهم قرارش دادي . خودت منو به اون برسون. يه چيز عجيبي اين وسط وجود داشت . تا به حال علي در ذهنش هميشه با زهره حرف ميزد ولي حالا مخاطب ،خدا شده بود و حس خوبي همراهش بود كه هرچي سعي مي كرد بهش توجه نكنه انگار نمي شد. وقتي به خونه رسيد گيج و مبهوت جلوي آيينه ايستاده بود و خودش رو برانداز مي كرد و از تغييرات ناگهاني درونش حيرت زده لذت مي برد . خدايا چه بلايي سرم اومده ؟ كه يه دفعه ياد خوابش افتاد ... من به اوج رسيدم آره به جايي كه خورشيد هست و يه دفعه شوري در دلش موج زد ... اگه تا اينجاي خوابم تعبير شده پس اون سقوط هم ممكنه... اين يعني چي؟ خيلي زود در دوستي اونها پيشرفتهاي زيادي بوجود آمد . از دوتا دوست به دوتا نامزد تبديل شدن و يواش يواش از خواهش هايي حرف به ميون اومد كه تا بحال از بروزشون خودداري مي كردند. حتي يكي دوتا پيشنهاد بي پروا از طرف علي . مغزش ديگه فرماني صادر نمي كرد . ديگه به درست و غلط حرفها و كارهاش فكر نمي كرد . فقط وقتي زهره باهاش راه نمي يومد و سر ناسازگاري مي گذاشت ياد خوابش مي افتاد و اون سقوط ... و اتفاق افتاد . سقوط از همون لحظه رسيدن به اوج، شروع شده بود و علي متوجهش نبود . تا به حال صحبت از دوستي محدود تا آخر عمر بود و شايد زهره هيچوقت نفهميده بود كه اون چقدر براي علي مهم بود ، حتي قبل از اينكه اونو ببينه . اما حالا كه علي حرف از وصال مي زد زهره ديگه زهره قبلي نبود . هر لحظه حرف جديد و آزار جديد . حالا انگار داشت از اسارتي كه براي علي ايجاد شده بود براي آزارش استفاده مي كرد . هر روز پرده از راز جديدي از روابطش برمي داشت و علي رو تحقير مي كرد . جواب تلفن هاش رو كوتاه مي داد . ارتباط اينترنتي رو هم تا حد زيادي قطع كرده بود . تا اينكه اتفاقي در اينترنت با خواهر زهره آشنا شد و خواهر بزرگ تر زهره در عين حال كه نمي خواست تصوير بدي از خواهرش نشون بده ، انگار دلش براي علي و احساسات شديد اون سوخته باشه ، حرفهايي زد كه فشار روحي علي رو بيشتر و بيشتر مي كرد . زهره اي كه حالا در دل علي به جايگاه پرستش رسيده بود يواش يواش داشت به دروغگوي بزرگي تبديل مي شد كه انگار تمام مدت علي رو براي گذروندن وقتهاي بيكاريش پابند كرده بود ... : خدايا بيشتر از هميشه باهات حرف ميزنم – بيشتر از هميشه حواسم بهت هست و تو رو درك مي كنم – حتي دارم سعي مي كنم نمازهام رو مرتب بخونم – پس چرا جواب نمي گيرم – خدايا چرا همه چيز داره خراب ميشه؟ چرا زهره خوب و مهربون داره به يه ديو وحشتناك تبديل ميشه؟خدايا چرا مي خواي عشقي رو كه باعث شده حضور تو رو بيشتر از هميشه حس كنم خراب كني؟ من مطمئنم كه خودت اونو سر راهم قرار دادي.....جز تو پناهي ندارم... هنوز يك ماه از لحظه ديدار نگذشته بود كه سفر پيش اومد . پيشنهاد يه مسافرت به مشهد ،چند روز بود كه علي تصميم گرفته بود تا كمتر خودش رو محتاج نشون بده تا شايد در رفتار زهره تغييري ايجاد بشه . مدام خودشو شماتت مي كرد كه چطور فراموش كرده بود كه دخترها همه اينطوري هستن كه تا مي فهمن يكي خيلي دوسشون داره فرار مي كنن و خودشونو دور مي كنن . بايد كاري مي كرد كه زهره خودش دنبال علي بياد . دخترها هرچقدر هم كه شبيه فرشته ها باشن بازهم آدم هستن با تمام نقايص و معايب انساني ! در مورد سفر هيچ چيزي بهش نگفت . روز آخر خيلي معمولي باهاش احوالپرسي كرد و زهره طبق معمول كار رو بهونه كرد كه تلفن رو قطع كنه و گفت خودم بهت زنگ مي زنم و علي خوب مي دونست كه زنگ نمي زنه ، آخر شب با دوسه تا اس ام اس معذرت خواهي مي كنه كه خيلي سرم شلوغ بود و از اين حرفها . علي خيلي معمولي باهاش خداحافظي كرد . شب قبل از اينكه به خواب بره تو ذهنش مرور مي كرد بعد از اين چند روز كه برگرده حداقل شايد زهره يكم براش دلواپس شده باشه! روز اول كه تو صحن حرم نشسته بود فقط براي سلامتي و خوشبختي زهره دعا كرد . موقع نماز جماعت حس غريبي داشت . روز دوم موقع نماز صبح وقتي اومد بگه اياك نعبد و اياك ... نستعين يهو بغضش تركيد يكي تو ذهنش زمزمه كرد : چه دروغ بزرگي ... تو بين اين همه آدم كه دارن از ته دلشون به خدا مي گن كه فقط اونو پرستش مي كنن يه لكه سياهي . نمونه مشرك واقعي، به زحمت سعي مي كرد صداي هق هق گريه اش بلند نشه . اشك شرمندگي روي لباسش ميريخت . ركعت دوم تو الرحمن بسم اله دوباره بغض راه گلوش رو بست ---بخشنده و مهربان--- نوك انگشتهاي دستهاش حس گرمي داشت انگار دست گرمي دستش رو گرفته باشه . حالا تك تك جمله ها براش معني پيدا مي كرد . اهدنا صراط المستقيم... باز بغض داشت خفه اش مي كرد ديگه گلوش حسابي درد گرفته بود ...چطور وقتي خودم اينجوري تو مسير گمراهي پافشاري مي كنم انتظار هدايت داشته باشم؟... دوباره شروع ميشه : به نام خداوند بخشنده و مهربان بعد از نماز صبح قرآن رو برداشت ... تو دلش نيت كرد . خدايا به من بگو كه من كجام . بگو نسبت به من چه احساسي داري ؟ خودمو گم كردم خدايا جامو نشونم بده. قول ميدم ديگه با زهره رابطه تلفني نداشته باشم فقط اينترنت . قول مي دم يه جوري باهاش حرف بزنم كه حرمت هامون حفظ بشه . قول ميدم سعي كنم از روش شرعي و مورد پسند تو بهش برسم و اين كارها رو كنار بذارم ... تو فقط به من بگو كه من كجاي كارم؟با من حرف بزن! با دستمال اشك صورتش رو پاك كرد و آروم قرآن رو باز كرد و شروع به خوندن كرد ... بيشتر از دوسه آيه نتونست بخونه . قرآن رو بست و اين بار با صداي بلند هاي هاي گريه سر داد . همه بهش نگاه مي كردند . يكي دونفر از كنارش رد شدن و گفتن جوون خوشا بحالت چه دل زلالي داري التماس دعا ... نمك به زخم علي پاچيدند و هق هق اون شديدتر شد . تا بحال آيه عذاب به اين شدت نخونده بود . خيلي صريح و واضح بود ... كساني كه كور و كر شده اند و هيچ راه نجاتي ندارند ... آتش ابدي ... بدترين مردمان كساني كه مي پندارند اعمالشان خوب است ... پيغام روشن تر از اون بود كه احتياج به تفسير داشته باشه . متوجه گذشت زمان نشده بود . بيشتر از يك ساعت بود كه يه بند گريه كرده بود . تو تمام عمرش حتي يك جزء قرآن با توجه و احساس نخونده بود . اصلاً به جز دوران مدرسه و دانشگاه ... شايد ماه رمضون اونم رو اجبار جمع . شب هاي قدر رو معمولا خوابيده بود .شرمندگي . شرمندگي واي از شرمندگي حالا اين كتاب يه دفعه براش حكم زندگي رو پيدا كرده بود .......

 

و این داستان همچنان ادامه دارد

 راستی بچه ها میشه این ماه رمضون آخریش باشه؟

 آخری از ماه رمضون های تنهایی . بی امامی . بی چراغی ... چشم انتظاری دعام کنید ... دعاتون می کنم .... که همه باهم دعاش کنیم ... که دعامون کنه !!!(چی شد ؟ خودم هم نفهمیدم ! فی البداهه بود!)

الهم عجل لولیک فرج یا علی



شنبه دوم شهریور 1387 :: 23:16 :: نويسنده : دختر مرداد
هنگام ادامه سلام!

معذرت - معذرت - معذرت

دست گل همه اونایی که نظر دادن بی بلا - ایشالا سرفرصت از خجالتتون درمی آیم .

زود - تند - سریع --------- قسمت سوم داستان(بقیه اش تو ادامه مطلب : راجب خودم و خودت و خودش)

 

علي به همراه دو خواهرش به طرف آدرسي كه  كاملا حفظ بود در حركت بودن و  دخترها بي خبر از هجوم فكر و تصويري كه به مغز و قلب علي فشار مياورد در حال گپ زدن و خنده بودند. از اولين لحظه آشنايي تا همين شب گذشته كه زهره آخرين تلاشش رو براي منصرف كردن علي انجام داده بود . روزي كه براي اولين بار به زبون آوردن همديگر رو دوست دارن . همه چيز خيلي سريع گذشته بود و حالا بعد از حدود دوسال علي با عشق نديده خودش روبرو ميشد ." اگر خيلي ناجور باشه چي؟ اگر تمام مدت منو به بازي گرفته باشه . اگه سنش بيشتر از چيزي كه گفته باشه . اگه نشناسمش . چيزي رو از دست نميدم . فراموشش مي كنم . ولي ميدونم كه اينجوري نيست . اگه ديدمش و عشقم چندبرابر شد چي ؟ اگه همونقدر كه ميگه عاشقم باشه شايد نتونم خودمو كنترل كنم. اگر جلوي همه بغلش كنم ببوسمش و ازم متنفر بشه چي؟ خدايا من اينجا چكار مي كنم ؟ بسه . شجاع باش . اونم يه دختره مثل همه دخترها . هيچ چيز غير طبيعي در اين ماجرا وجود نداره . ناسلامتي تومردي . به خودت مسلط باش . ببينش و برو . همونجور كه قول دادي . شايدم اين يه نقطه پايان براي اين دوستي اينترنتي دوساله باشه. اگه نشناسمش و يكي ديگه رو جاي خودش معرفي كنه . اگه ... اگه ..."

لحظه ديدار نزديك است باز مي لرزد دلم دستم- باز گويي در جهان ديگري هستم نخراشي صورتم را تيغ نپريشي صفاي زلفكم را دست آبرويم را نريزي دل" اي نخورده مست !" لحظه ديدار نزديك است ...

به خودش كه اومد سر اون خيابون ايستاده بودن . چند ده متر بيشتر با مغازه اي كه زهره مدير فروشش بود فاصله نداشتن . جرعت نگاه كردن به تابلوهاي سر در مغازه ها رو نداشت . از حال خودش تعجب مي كرد . يه لحظه گر مي گرفت يه لحظه يخ مي كرد . حالت تهوع داشت و خيابون و آدم ها به نظرش مواج مي رسيدن . چند لحظه فراموش كرده بود كه خواهرها هم پيشش هستن. مي دونست مغازه سمت چپه ولي به دخترها اشاره كرد و به سمت مغازه هاي سمت راست رفتن .بايد به زهره زنگ مي زد تا خودش تعيين كنه كه كجا همديگرو ببينن . پس بايد يه جور سر دخترها رو گرم مي كرد و گم و گور ميشد تا با خيال راحت به عشقش كه حالا از هميشه بهش نزديك تر بود زنگ بزنه . دوتا دختر طبق معمول از ديدن زرق و برق بوتيك و مغازه ها از خود بي خود شدن و ديگه حواسشون به علي نبود در اولين فرصت سرعتش رو زياد كرد و به عقب برگشت - هواسش بود كه دخترا متوجهش نشن . گوشي موبايل رو دستش گرفت و نفس عميق كشيد . : هيچ چيز خاص و سحر آميز در اين ماجرا وجود نداره . من قبلا عشق رو تجربه كردم و مي دونم خيلي زود تبديل به بازي احمقانه ميشه . هيچ چيز متفاوتي در اين موضوع نيست .  دوسه تا دوست اينترنتي ديگه دارم كه اتفاقاً از يكيشون هم خوشم مياد . اونم زيادي منو تحويل ميگيره . چيزي كه مي تونه اينقدر تكرار بشه مسلماً ارزش اينهمه توجه و اضطراب رو نداره . حتماْ العان پشت ميزش نشسته و سرگرم را ه انداختن مشتري هاست و شايد يادش رفته كه من قراره بيام . به هر حال اون زياد به من اهميت نميده و من نبايد مثل بچه ها خودم رو ببازم ...واي اگه تمام اين دوسال ....! خلاصه تصميم گرفت ضعيف نباشه وبالاخره شماره رو گرفت . زهره خيلي خونسرد باهاش احوالپرسي كرد و باعث شد خيلي آروم بشه . با خودش تكرار كرد همه چيز عاديه . مشكلي نيست . روزي هزار بار اين اتفاق ميافته ... سر خيابون جلوي مغازه ساعت فروشي ايستاد و منتظر تماس زهره شد . به تمام دخترهايي كه از جلوش رد مي شدند نگاه مي كرد . به چشمهاشون . اين نيست ... نه اين كه اصلاً نيست ... نكنه اين شكلي باشه ؟ ... نكنه خودش نياد و من نفهمم ... يه دختر ريزه ميزه  و زيبا خيلي سريع از جلوش رد شد و مستقيم تو چشمهاش نگاه كرد  و به سمت چپ رفت. دلش يهو ريخت . نه قراره زنگ بزنه. يعني اين بود؟ اين خيلي بچه بود . ولي ناخوداگاه دنبالش مي گشت همينطور كه اون دختر رو تو ذهنش تجزيه و تحليل مي كرد تلفنش زنگ خورد. خودش بود . گفت كجايي همونجايي كه گفتي بيا سمت چپ باشه اومدم آروم بيا بازهم بيا همينجا بايست . حالا به سمت راست برگرد. يه دختر باريك كه روش به ديوار بود داشت با موبايل حرف مي زد -آروم برگشت و گفت سلام . صدا هم از گوشي و هم از دهان دختر شنيده شد ... تو گوش علي انگار صدا از تمام كائنات شنيده شد . چشمهاش ! تمام بدنش در يك لحظه يخ كرد و  پاهاش قدرت ايستادن رو از دست دادن و چشمهاش انگار که آتش گرفت . درست مثل بچگي هاش كه وقتي به خورشيد خيره مي شد يك لحظه چشمهاش سياه مي شد و چيزي نمي ديد . يكي دوقدم بي اراده به عقب رفت . حس كرد داره پرت ميشه و دهنش  باز مونده بود . دختر دوسه بار چيزي گفت انگار سلام كرد و لبهاي علي بي حاصل تكوني خورد . مغزش از کار افتاده بود . يه دفعه ديد زهره با نگراني نگاهش مي كنه و دستش رو جلوي صورتش تكون ميده و يه دستشو برای کمک به علی آماده کرده بود آروم آروم خون در مغزش جريان پيدا كرد . خودشه اين خودشه نه از اوني كه تو خواب ديدم خيلي خوشگلتره . اين يه فرشتست . اين زهره منه . خدايا بدبخت شدم . خدايا سوختم . نبايد ميامدم . من ديگه چجوري رهاش كنم . چرا اينقدر دير اومدم چطور دوسال عاشق يه فرشته بودم و ازش دور بودم . چقدر احمق بودم كه تاحالا نيومدم ... متوجه شد فرشته زيباش با مانتوي سفيد و روسري مشكي و شلوار جين داره حرف مي زنه . اندك انرژي باقيمونده تو بدنش رو جمع كرد تا صداش رو بشنوه : علي خوبي ؟ تو رو خدا اونجوري نگام نكن. نبايد ميومدي. ديوونه تو اينجا چكار مي كني؟ بسه . عادي باش خواهش مي كنم . اينجا همه منو ميشناسن. گفتم پسرخالم قراره بياد . جان زهره عادي باش... اين جمله ها براي علي كاملاً بي معني بود . فقط هرچي دختر بيشتر حرف مي زد ، علي با تطابق صداش با صدايي كه مدتي باهاش خو گرفته بود قلبش از شادي و ناباوري لبريز مي شد .دوست داشت فرياد بزنه و شوقی كه هرلحظه اونو تا مرز از هم گسيختگي پيش مي برد آزاد كنه . دست و پاش به شدت مي لرزيد . زهره كه ديد كاري از دستش برنمياد سريع به سمت خيابون رفت و دستش رو به طرف علي دراز كرد كه همراهش بياد. علي دنبالش راه افتاد . به دستهاي سفيد و ظريف زهره نگاه كرد . تو دلش گفت : يعني انقدر منو قوي فرض كردي كه بتونم فرشته اي مثل تو رو لمس كنم؟....

و این ماجرا کماکان ادامه دارد...

آهنگ تیتراژ و این حرفها هم به علت تداخل با پخش زنده فوتبال منگولا و بالزانیا پخش نمیشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب هم اگه حال و حوصله اضافی داشتین یه سرکی بزنید.

راستی ماه رمضون نزدیکه ....

                                                    .... خیلی التماس دعا

یا علی

 



... ادامه مطلب


 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها