تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
جمعه شانزدهم مرداد 1388 :: 22:57 :: نويسنده : دختر مرداد
روز تولد کسیه که به اسمش وبلاگ می نویسم

ولی خاموش و مغمومم

چی بگم آقا؟

من بد من ظالم من فاسد من فاسق من مجرم من نامسلمون ...

تو بیا !

خدای گنهکارها عیدی چی میدی به بنده هایی که جز تو کسی رو ندارن و هواسشون هم نیست؟

خدای گنهکارها

خدای گنهکارها

خدای گنهکارها

بیاد ! باشه؟!



شنبه دهم مرداد 1388 :: 3:21 :: نويسنده : دختر مرداد
نامه ای برای او که رفتنش را هنوز باور نکرده ام

مادرجون قصه هام که به قصه ها پیوستی سلام

بی مقدمه حرف دارم باهات

دلم گرفته . اصلا فکرشو نمیکردم همچین روزی باید با خاطره هات حرف بزنم

همچین روزی بیام سرخاکت بهت خبرهای خوبم رو بگم

همچین روزی شادیهامو به غم نبودنت ببخشم و...

مادرجون

آخرین باری که سرپا دیدمت . سرحال دیدمت

گفتی ایشالا قبول میشی . گفتی دعا میکنم همیشه سرنمازم که قبول بشی

گفتی الهه جون مراقب خودت باش . مادرجون مراقب خودت باش . خانوم مراقب خودت باش . تعجب کردم چرا اینقدر تکرار میکنی

گفتم باشه مادرجون . تو مراقب خودت باش . نگران من نباش

خدایا نمیدونستم بار آخره باهات حرف میزنم

از پیش تو رفتم خونه مامانم بهش گفتم مادرجون تا دم در اومد دنبالم هی اصرار میکرد مراقب خودت باش ...

بغضم میگیره . با اینکه امشب چند بار یاد این موضوع افتادم و اشک ریختم ولی بازهم موقع نوشتن ...

قرار بود بعد کنکور بیام باهم حسابی حرف بزنیم

من احمق ...

هر بار که بهت زنگ میزدم میگفتی میدونم درس داری ولی یه روز بیا اینجا برام حرف بزن

هربار که بهت سرمیزدم بهم میگفتی میدونم گرفتاری حالت و از مامانت میپرسم ولی یادت باشه بیایی پیشم برام حرف بزن

من نمیدونستم دارم تمام فرصت های طلایی با تو بودن رو از دست میدم

مادرجون

تو منطقه شدم ۴۵ - تو کشور ۲۱۲

ولی العان صبح تا شب هم توی دلم باهات حرف بزنم با اینکه میشنوی دیگه به دردت نمیخوره

تو اون بالاها با بهترین ها هم صحبتی

خودم تو خواب دیدمت روز مادر . دیدم کجایی ... خوش به حالت

حالا منم که به حرف های تو محتاجم

تو برام طاقچه بالا نزار

به خوابم بیا امشب . برام حرف بزن مادرجون خوبم

خودت بهتر از همه میدونی که هنوز هنوز هنوز رفتنت رو باور نکردم

مگه میشه تو نباشی

به حرفهات به لبخندهات به وجودت نیاز دارم

به خودم تبریک میگم که مادرجونی مثل تو داشتم

بازهم برام دعا کن

برای فرج امام عصر دعا کن

الهم عج لولیک

 



یکشنبه چهارم مرداد 1388 :: 2:38 :: نويسنده : دختر مرداد
امروز تولدم بود

وارد بیست و ششمین سال زندگیم شدم. بیست و ششمین تابستون داغ . بیست و ششمین مرداد . هنوز از عالم نوجوونی در نیومده می بینم جوونیم داره میگذره

از بچگی فکر میکردم ۳۰ سالگی یعنی مسن بودن ! حالا تا تا میانسالی فقط ۴ سال فاصله دارم

به عبارتی چهار سال و ۱۱ ماه و ۳۰ روز

چه شمارش معکوس وحشتناکی

تصوری از آینده دور ندارم . حس میکنم عمرم در همین حده !

اسم وبلاگ و پسوردم و نوشتم یه جایی گذاشتم بعد از مرگم بیان و پست بزنن تا شما هم مطلع بشین ... عجیبه نمیدونم چرا روز تولدم دارم راجب مرگ فکر میکنم

میگن طبیعیه . خانم های بالای ۲۰ سال روز تولدشون افسرده میشن !

ولی من دلایل دیگه ای هم دارم

از بین اونهایی که انتظار داشتم هیچ کسی به من تبریک نگفت . اصلا یادشون نبود

در حقیقت فقط یکی از خاله هام و بانک اقتصاد نوین برام اس ام اس تبریک فرستادن

وحید (شوهرم) با اینکه تمام امروز رو تو خونه پیش هم بودیم - ساعت ۹ یا ۱۰ شب که مامانش رو دیده بود بهش گفته بودن امروز تولد الهه است . یه دسته گل خرید و آورد در خونه مامانم بهم داد و تبریک گفت و رفت . (ساعت ۸ رفتم خونه مامانم) بعد خواهر و برادرم یادشون اومد و بهم تولدمو تبریک گفتن . آخر شب هم مامان و بابام . همین

از صبح به خیلی چیزها فکر میکنم . مغزم داره عین موتور برقی کار میکنه

به خودم. شخصیتم. به بدی هام . به گذشته . به کسایی که دوسشون داشتم . به اشتباهاتم . به غصه هام ... به خدا - خلقت - عشق - هوس - گناه - مرگ -آینده...

به اینکه ۲۵ سال از زندگیم گذشته و من هنوز دارم باورهای جدیدی برای خودم میسازم . هنوز تغییر میکنم . هنوز رنگ عوض میکنم . هنوز خبری از ثبات و وحدت نیست ...

یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمونه

وارد ششمین سال زندگی مشترک میشم و در کل بیشتر از هفت ساله که من وحید رو میشناسم

هفت ساله که سرنوشتم با این مرد گره خورده و من هنوز تکلیف خودم رو باهاش روشن نکردم

یه روز دوسش دارم . یه روز ازش بیزارم . یه روز تو رویاهام جایی براش دارم و یه روزی دیگه فقط بدون اون میتونم رویا داشته باشم

امروز از خودم چندبار پرسیدم :

تو چی شدی الهه؟ بعد از ۲۵ سال زندگی . شش سال زندگی مشترک؟

دوتا شخصیت متضاد؟ یا سه تا یا بیشتر؟

یه الهه پاک و خنده رو و مهربون و صبور؟

یا موجودی که مدام اشتباه کرده؟بی فکری کرده ؟ بی صبری کرده؟ ناشکری کرده؟

روسیاهی یا سفید؟

مردم تو رو سفید میدونن الهه .

ولی چه فایده وقتی خودت از سیاهی ها خبر داری و بس؟

کدوم ملاکه؟

وحید راجب تو چی فکر میکنه؟

هم با محبت هات انقدر به خودت وابسته اش کردی که بزرگترین کابوس زندگیش شده از دست دادن تو . که با هر سازت برقصه

هم مدام حرف از دوری و رفتن میزنی - بهش نشون میدی که برای موندن انگیزه نداری . بهش میفهمونی که بی دل داری باهاش زندگی میکنی

حالا که دیگه واقعا مطمئن نیستی بدون اون بتونی زندگی کنی

حالا که دیگه فهمیدی فرقی هم نداره . اهمیتی نداره

حالا که داری می فهمی شاید واقعا وحید برای این سفر دو روزه بهترین همسفر بود

که قسمت نیست همه آدم ها با نیمه گمشدشون همسفر بشن

حالا که شاید شاید شاید داری فرق عشق و هوس رو درک میکنی

چکار می تونی بکنی الهه. چکار باید بکنی؟

الهه الهه الهه دست از سرم بردار زن !

میگذره دیگه . بذار بگذره

من رو ببوس برو بخواب

تولدت مبارک دختر مرداد

 



 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها