تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
دوشنبه سی ام شهریور 1388 :: 2:37 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

عیدتون مبارک

امروز عید بود عید فطر.

بعضی ها میگن نباید گفت ولی من میگم: نتونستم از ماه رمضون اونجور که باید استفاده کنم

یه جورایی مفت از دست دادمش

برای همین بابت عید بودن امروز شادی خاصی نداشتم

البته اتفاق های دیگه ایم افتاد

جشن رتبه های برتر قلمچی

من . نفر دوم شهرستان بودم

وحید نیومد . اگر میامد تعجب میکردم. نمی تونم درکش کنم ولی فکر میکنم باید بهش حق بدم . شاید اگر مرد بودم و حس میکردم همه زن منو تمجید میکنن و به هم نشون میدن حس خیلی بدی پیدا میکردم

با مامان و بابام رفتم

مراسم بیشتر از ۴ ساعت طول کشید

هدایایی هم گرفتیم ولی فکر وحید نمیذاشت کامل بهم خوش بگذره

البته گاهی هم فراموشش میکردم و خودمو با شادی بچه هایی که ۸-۹ سال ازم کوچک تر بودن قاطی میکردم

وقتی روی سن رفتم شادی و غرور و تو نگاه پدر و مادرم دیدم و همین برام کافی  بود

یکی دوساعت بعد خبرها به گوش خاله اش (خاله وحید)رسیده بود . زنگ زد باهم خوش و بش کردیم. گفت وحید چرا نیومده بود ؟گفتم خاله گفت حوصله ندارم نیومد . گفت میدونم برای چی نیومده

بهش میگم خودم که باید به خانومش افتخار کنه که مارو سرافراز کرده و ...

از وقتی که اومدم خونه وحید تمام سعیش رو کرده که حالمو بگیره

سعی کردم با خوش اخلاقی و حوصله وشوخی جلوی اینکار بچگونه اش رو بگیرم. گفتم اگر از چیزی ناراحتی بگو و بهانه نگیر . یه سری موضوعات کلی رو گفت . گفت نمیتونم باهات مهربون باشم . گفتم همه آدم ها برای یه موضوعات کلی از دست هم دلخورن ولی ما باید روزها و شبهامون و خوش بگذرونیم ولی اون انقدر روی رفتارش پافشاری کرد تا عاقبت پیروز شد

حالم گرفته است

دیگه باهاش یک کلمه هم حرف نزدم

رفت که بخوابه

منم اومدم تو اتاق خودم نشستم پای درد دل گیتار

نیم ساعتی "پدرخوانده" رو زدم

بعدم اومدم اینجا که بگم:

دلم گرفته



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 12:11 :: نويسنده : دختر مرداد

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم ایران هستیم!

 


ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

  از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

 

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

 



صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!

روزگاری شهر ما ویران نبود


دین فروشی اینقدر اسان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود


هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود


رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

پشت پا بر دین زدن آزادگیست


حرف حق گفتن عقب افتادگیست

بی تو منکرها همه معروف شد


کینه توزی با دلی مکشوف شد

 

بی تو دلهامان به جان آمد بیا


کاردها بر استخوان آمد بیا



سه شنبه دهم شهریور 1388 :: 13:6 :: نويسنده : دختر مرداد
چند روز پیش یه دوستی از من راجب دوست داشتن و عشق پرسید

میگفت از زندگی بی احساس خسته شدم ولی چون دوستی رو قبلا تجربه کردم و میدونم ایجاد رابطه مانع رسیدن به دوست داشتن واقعی میشه نمی خوام برم دنبال دوستی و این حرفها

می خوام احساس نابتری رو تجربه کنم

باهم کلی بحث کردیم

به نتیجه ای نرسیدیم

زیادی حساب و کتاب میکرد

گفتم فایده نداره دیدگاهمون به موضوع کاملا متفاوته

دیگه هم راجبش با اون شخص حرف نزدم

ولی ذهنم حسابی درگیر شد یه مدت

تا اینکه دیروز اتفاقی کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" رو خوندم

امروز به خودم گفتم الهه دیگه باید بنویسی!

اگر واقعا دوست داری حرفهامو بخونی یه سر به ادامه مطلب بزن

یاعلی



... ادامه مطلب


دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 11:44 :: نويسنده : دختر مرداد

چند روزه می خوام پست بزنم نمیدونم چی بگم - چجوری بگم

نه که حرف برای گفتن ندارم ها - نه ! بس که حرفهای نگفته ام زیاد شده !

حرفهایی که برای گفتن دارم . اگر جمع بزنی با حرفهایی که برای نگفتن دارم دیگه ...

سه سال پیش با این نوشته با خانم نظرآهاری آشنا شدم و این یه آغاز بود

فکر کنم چند بار تو این وبلاگ گذاشتم این متن رو ولی

بازهم بخونیدش

شاید برای شما هم یک آغاز باشه:

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385
4 بهمن 1385 11:35 بֽظֽ
 


 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها