تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 :: 16:53 :: نويسنده : دختر مرداد

روز: داخلی : اتاق : کامپیوتر- ببخشید - رایانه)

(صدای دکمه های کیبورد)

بعضی خواب ها گاهی برام تکرار میشن . مثل بعضی برنامه های صدا و سیما که به بهانه های مختلف دوباره و سه باره پخش میشن . آره گاهی جریانی رو در خواب چندین بار میبینم. اما این بار با یک سریال خوابی مواجه شدم

منظورم خواب دنباله داره . گرچه این اولین بار نیست این اتفاق برام می افته ولی یه چیزی وجود داره که وادارم میکنه بهش اهمیت بدم ...

(فلش بک: روز : داخلی : دانشگاه : ترم اول)

ورودی 80 مهندسی سرامیک به نظر میامد کلا دختر هستن . برای یه دختر نوجوون با روحیات من این یه ضدحال واقعی بود . تو همون کلاس های اولیه متوجه شدیم با در بین هشتاد و اندی 7 پسر هم وجود دارند که همه به نظر فجیع می آمدن و این داشت رویاهای ما رو برای دوران دانشجویی ( که تا حد زیادی از همین برنامه ها و فیلم های صدا و سیمایی نشأت گرفته بود) به خطر می انداخت .

ولی خوب یه نفر بین اونها بود که میتونست سرگرم کننده باشه . یه پسر جالب که به اندازه کافی میتونست حس کنجکاوی منو برانگیخته کنه .

علیرضا ...... . 4 سال از من بزرگتر بود (از ورودی های 80 2 سال بزرگتر بود و من 2 سال از همه کوچکتر بودم) اوایل انقلاب وقتی تازه به دنیا اومده بود خانواده اش به نروژ هجرت کرده بودند و تا 16 - 17 سالگی که به ایران برگشته بود همیشه مشتاق دیدن وطن بود (که البته یه بار بهم گفت بعد از یک ساعت سرگردانی در فرودگاه تهران پشیمون شده بودم و دوست داشتم برگردم) دوسال در دانشگاه هنر تهران موسیقی خونده بود و عاشق هنر و موسیقی بود و به دلایلی هیچوقت نتونستم بفهمم مجبور شده بود برای تامین معاش زندگی رو پای خودش بایسته و در نتیجه هنر و رها کرد و برای کار به شهر ما اومده بود و بعد هم به دلایل شغلی تصمیم گرفته بود مواد بخونه

آدمی بود به کلی متفاوت که شرح احوال و اخلاقش در این کوتاه نمیگنجه .

تا وقتی که روحیه هنری و خاص خودش رو حفظ کرده بود و البته تفاوت هاش رو کاملا مورد توجه من بود و چون با هم زیاد دیده میشدیم راجب ما یه پچ پچ هایی بین بچه ها بود

ولی به مرور ... شایدم به مرور نبود ... نمیدونم واقعا چرا باهاش سرسنگین شدم و ترم سوم بعد از نامزدی و ازدواجم دیگه به مرور وجودش و شخصیتش کم رنگ و بی اهمیت شد

و حالا بعد از هشت سال مطمئنا من به کل فراموشش کردم . جز گه گاهی که میخوام نقاشی های قدیمیم رو به کسی نشون بدم و بین اونها به تصویری که از آقای علیرضا الف کشیده بودم بر میخورم و یاد روزی می افتم که : ....

( روز : داخلی : کلاس)

من مثل همه دخترهای عاقل و آب زیرکاه که خوب و بد براشون از دید دیگران معنی داره با احتیاط تمام نقاشی رو توی پوشه جزوه ها گذاشتم و بهش دادم . به این امید که بره خونه ببینه و فردا بی سرو صدا ازم تشکر بکنه و ...

اون اما به طرز وحشتناکی نقاشی رو درآورد و بلند فریاد زد وای اینجا رو ببین من دوتا شدم . انگار آینه دستم گرفتم وای این خیلی خوبه

نگاه من رو خودت تصور کن . البته 4 - 5 نفر بیشتر تو کلاس نبودن و رفتم بالای سرش گفتم : قابلی نداره ولی آقای الف خواهش میکنم ببندینش دوست ندارم همه خبردار بشن

: نه این خیلی خوبه من دوست دارم همه ببینن

میدونستم اصرار من فقط کارو بدتر میکنه چون به غیر از اینکه نقاشی رو به همه نشون میده اضافه میکنه که البته خانم ج دوست نداره کسی بدونه !

دیگه حدس بزن ...به تک تک بچه های کلاس نقاشی رو نشون داد و گفت ببینید من دوتا شدم !

(روز : داخلی : اتاق :1388/8/24)

(صدای تایپ)

جدا از همه این خاطرات من واقعا این آقا رو فراموش کرده بودم .

تا اینکه حدود 10 شب پیش خواب عجیبی دیدم.

خلاصه آقای الف بود که مدام دنبال من میامد و آیدی یاهو و شماره تلفنش رو برای من تکرار میکرد و میگفت خواهش میکنم یادداشت کن و به من زنگ بزن یا برام آف بزار من به کمکت احتیاج دارم . خواهش میکنم و ...

منم تو عالم خواب چند بار شماره و آیدی رو عدد به عدد و حرف به حرف تکرار کردم و بهش میگفتم حفظ شدم مطمئن باش و اون یه تکه کاغذ و مداد و میگرفت جلومو میگفت خواهش میکنم یادداشت کن . فراموش میکنی باید به من کمک کنی و من میخندیدم ...

بعد از اینکه از خواب بیدار شدم تا نیم ساعت کاملا یادم بود آیدی و چندتا از اعداد شماره هم همینطور . فکر میکردم یادم نمیره و یادداشت نکردم . تا شب که اومدم نت و مسنجر و باز کردم و متوجه شدم هیچ چیزی یادم نمونده

به یکی از دوستان که آن لاین بود ماجرا رو گفتم و همینطور که تعریف میکردم احساس میکردم خیلی بی معنیه که من به این خواب اهمیت بدم . برای همین آخرش خودم گفتم فقط یه خواب بود اصلا مهم نیست

و تقریبا فراموش کرده بودم .

تا همین دیشب که آقای علیرضا الف باز به خوابم اومد و این انگار ادامه خواب قبلی بود .

توی ماشین رانندگی میکرد و یه زن کنارش نشسته بود که صورتش پیدا نبود . صورتش پیر شده بود . بهش سلام کردم . ناراحت بود . گفت بیا سوار شو کارت دارم . گفتم ازدواج کردین آقای الف ؟ مبارکه؟ نگاهی به زن کرد و خندید

ته کوچه ای رو که توش بودیم نشونم داد و گفت من همینجا زندگی میکنم . من چهار تا کوچه بالاتر از خونه شما هستم . چرا نمیای به من سر بزنی؟ چرا نمیخوای به من کمک کنی؟ نگاه کردم . گفتم ولی اینجا کجاست ؟ اینجا محل ما نیست. بارون اومده بود و همه جا خیس بود. گفت چرا اینجاست من نزدیک شما زندگی میکنم . من به خونه ها نگاه میکردم و میگفتم اما اینجا شاید خونه بابام اینهاست . شاید خونه مادرجونمه . مادر بزرگم تازه فوت کرده ... نگاه کرد به زن و گفت اینم مادربزرگ منه . اونم تازه فوت کرده .

ترسیدم

دوست داشتم از خاطرات دانشجویی بگیم و زودتر بریم ولی دیگه توی ماشین نبود کنار من بود . بغلم کرد . منم تو عالم خواب هی میگفتم . من ... من ... من متاهلم .... من از زندگیم راضیم ... من ....

یه مشت کاغذ آچهار دستش بود گرفت جلوم . گفت من کاری به زندگیت ندارم . اینجا رو نگاه کن این آدرس منه . این مدارک مهمیه . من دارم از ایران میرم . همین کشور همسایه شمالی . راحت میتونی بیای . راحت میتونی به من زنگ بنی . اینها رو نگه دار باید به من کمک کنی . باید یه درخت برام بفرستی . یه نهال کوچیکش کافیه . باید بخری یا پیدا کنی و برام بفرستی یا خودت بیاری . من کاری به زندگیت ندارم . شاید بخوای بیای اونجا بمونی . با شوهرت دوتایی بیاین . تند تند حرف میزد و من اصلا حالیم نبود چی میگه . فقط به شورهای همسایه شمالی فکر میکردم : روسیه ؟ آذربایجان ؟ ارمنستان ؟ ترکمنستان؟ افغانستان؟...

بعد انگار دوباره میخواستم از خاطرات دوران دانشجویی حرف بزنم و اون داد میکشیدو اضطراب داشت و من میخندیدم . کاغذها دیگه تو دست من بود و نگاه میکردم بهشون . انگار که کار خیلی راحت و واضحی باشه میگفتم بله حتما کار ی نداره درخت و پیدا میکنم. خودم میارم . تو دلم میگفتم وحیدم بدش نمیاد بریم سفر خوش میگذره . آقای الف خیلی مهربونه ...

یادم نمیاد کجای خواب بودم که بیدار شدم . چیزی که یادمه فقط کاغذها و آدرس ها بود و اصرار آقای الف و خنده و بی خیالی من

وقتی بیدار شدم حال خیلی عجیبی داشتم . گفتم این دیگه نمیتونه اتفاقی باشه. درخت چه معنایی میده. سعی میکردم آدرسو به یاد بیارم ... روسیه بود؟ آذربایجان بود؟

گفت الان چهاتا کوچه بالاتر از شمام . اما اونجا اصلا کجا بود؟

گلاب به روتون دستشویی رفتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و انقدر به خواب عجیبم فکر کردم که دوباره خوابم برد و اینبار یه خواب عجیب تر دیدم و بازهم ادامه اون خواب

(فلش بک: روز : داخلی : هشت سال پیش)

نمیدونم موافقید یا نه اما تو دانشگاه از ترم دوم به بعده که گروهای دوستی یواش یواش شکل میگیره و من نمیدونم به چه دلیلی معمولا در اکثر گروهای دوستی یه عضویت قراردادی داشتم . از گروه بچه پولدارهای شمال تهران گرفته ... تا گروه دخترهایی که از روستا میمدن ... تا حتی گروه پسرانی که دختر بین خودشون راه نمیدادن! اما در دو گروه عضویت ثابت بودم. که یکیش گروه سه نفره من و آقای الف و لیلا میم بود

که البته بعد از ازدواج روابط من با همه بچه ها شکل دیگه ای پیدا کرد

(روز : داخلی : امروز ! صدای تایپ به علاوه افکت صدای قار و قور معده!)

ادامه خواب من اینطور بود :

نمیدونم کجا ولی لیلا میم رو دیدم . شروع کرد به سلام و احوالپرسی که من دستهاشو گرفتم و گفتم لیلا علیرضا الف رو یادته ؟ چند وقته من خوابش رو میبینم و خوابهامو براش (در عالم خواب!) تعریف کردم . گفتم به نظرت نباید پیداش کنیم؟ شاید واقعا اتفاقی افتاده باشه. لیلا میخندید و میگفت شنیدی بیماری واگیردار اومده بیا بریم دکتر خودمونو نشون بدیم (حالا اونوسط ما هیچکدوم اسم آنفولانزای نوع آ یادمون نمیومد)

یه دکتری بود که مردم پیشش صف کشیده بودن تا معاینه بشن و لیلا حواسش به حرفهای من نبود . که من یه سری کاغذ آچهار دیدم جایی و برداشتم و گفتم ببین لیلا آدرس و مدارکش تو کاغذهایی شبیه این بود . میگفت با این ها میتونیم راحت بریم روسیه. نمیدونم روسیه بود یا جای دیگه ... باید یه درخت پیدا کنم ولی نمیدونم چه درختی ...؟ شاید منظورش درخت انار بوده... لیلا حواسش به حرفهای من نبود . یه دفعه نگاه کردم دیدم کاغذها همون کاغذهان . وحشت کرده بودم . هرچی سعی میکردم به لیلا بفهمونم من مطمئنم که خواب دیدم پس این کاغذها اینجا چکار میکنه؟ وی اون میخندید و میگفت الهه تو هنوز داری با وحید زندگی میکنی؟

یادم نیست چطوری تو صف معاینه دکتر قرار گرفتیم و نوبت به من رسید و دکتر یه آمپول داد به من و گفت برو اینو بزن . تو حامله ای ولی باید بچه رو بکشی وگرنه میمیری (نمشدونم این تیکه از خوابم تحت تاثیر کدوم فیلم ه؟!!!!!)

چیز دیگه ای که از خوابم یادم میاد اینه که همینطور که کاغذها دستم بود و سعی میکردم بفهمم همه اینها خواب بوده یا بیداری دکمه تلفن خونه رو زدم (نمیدونم چجوری بود که تو خونه بودم !) که پیغامهای ضبط شده رو بشنوم . که دیدم صدای آقای الف روی پیغامگیر هست که میگه باید به من کمک کنی . باید یه درخت با خودت بیاری .... و هی آدمهایی رد میشدن و من هی دکمه رو میزدم که پیغام دوباره پخش بشه و میگفتم من این رو تو خواب دیدم ولی اینجا هم هست و ... هیچ کسی توجه نمیکرد تا اینکهپیغام بعدی پخش شد و به انگلیسی آدرسی روی کاغذ نوشته شده بود تکرار میشد .

وجه تشابه این خوابها تکرار آدرس ها و شماره ها و آیدیهاست که به نظر میاد باید یادم بمونه

با خودم میگفتم چه فرقی داره خواب باشه یا بیداری من آدرسو دارم و میرم . حتما خیلی خوش میگذره . درخت و پیدا میکنم و میبرم تازه یه پالتوی خوب هم از روسیه میخرم !

(بالاخره یه ذره زنانگی هم اگر در من باشه باید تو خوابهام نمود پیدا کنه دیگه !)

از همه صبورهایی که خوندن مطلب رو تشکر میکنم و همین جا میگم که در کل خواب من اصلا به این شکل که گفتم نبود و مثل همه خوابها پر از اتفاقهای غیر عقلانی و عجیب و غریب بود و انسجامش هم اصلا به این صورت نبود ولی من اونچیزی رو تعریف کردم که واقعا در سه خواب بی سروته من وجود داشت

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم اسم و فامیل آقای الف رو سرچ کردم و چهار نفر پیدا شد که برای سه نفرشون آف گذاشتم

نفر چهارم نمیتونه اون باشه چون کارشناس مسائل دینی و شیعه شناسی و این حرفها بود که این آقای الف ما اصلا به کل لائیک بود

حالا شاید تو این سالها متحول شده باشه؟ خوب ضرر نداره برای اونهم پیغام میذارم

به من کمک فکری بدین. اگر واقعا میشه خوابها رو جدی گرفت حاضرم نقاشی رو بذارم تو وبلاگ و از طریق دوستای قدیمی پیگیری کنم و پیداش کنم و حالشو بپرسم. آیا این کار عاقلانه است؟

 



دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 4:11 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

امروز کلاس 4 ساعته نقاشی داشتم

مغزم انباشته شده بود. معلمم انگار که بخواد دانسته هاشو به من تزریق کنه مدام حرف میزد و از این شاخه به اون شاخه میپرید . آخه جمعه امتحان دارم

تا آخر شب چندبار کاغذ و مداد دستم گرفتم ولی نتونستم چیزی بکشم. تن صداش مدام تو گوشم میپیچید

خلاقیت های نقاشانه ... اغراق های نقاشانه ... حساسیت های نقاشانه ... تصویرسازی نقاشانه ... رنگ گذاری شخصی ...

چجوری بفهمم الان کارم گرافیکی شده ... کاریکاتوری شده ... تصویرسازی شده ... داستان سرایی شده یا نقاشی واقعیه ؟

اصلا فرق این چیزا چیه؟ اصلا بیخیال این حرفها ! به من چه که نقاشانه هست یا نه . من هرچی بیاد پیش چشم و دوست داشته باشم میکشم ... هر اسمی بخوان بذارن

سعی میکردم بخوابم ... تا چهارشنبه که جلسه آخر کلاس نقاشیه باید اتوپرتره کار کنم . البته تاکید فرمودند منظور این نیست که بشینی جلوی آینه صورتتو بکشی . یه سری کار ازت میخوام که خودتو توشون تعریف کنی

بگی من اینم

تو دلم گفتم خوب منم تا حالا داشتم همین کارو میکردم دیگه !

به خودم فکر میکردم ... یاد دیوید (دوست نقاش آمریکاییم) افتادم . امروز مثل همیشه فقط برای چند دقیقه آن شد . گفت من نقاشی هاتو خیلی دوست دارم . خوب هیچکی ندونه خودم میدونم خیلی خام و مبتدی هستم . دوست داشتم بدونم از چی نقاشی هام خوشش اومده . میدونستم اهل اغراق و چاپلوسی نیست ! فقط گفتم من فکر میکنم کارهام اصلا خوب نیستن . همون حرف همیشگی رو گفت . همه از یه جا شروع میکنن . منم اول خوب نمیکشیدم . 18 سال زندگی نکردم نقاشی کشیدم و هنوزم فکر میکنم چیزی بلد نیستم . باید صبور باشی... راستی این سایت نقاشی های دیویده . عکس ها و مجسمه ها و طراحی هاشم هست . البته گفته باشم کارهاش همه با دست و رنگ و قلم مو روی بومن و کامپیوتری نیستن . سبک کارش اینجوریه من تابلوهای نیمه کاره و عکس های در حین کارش رو دیدم . گفتم شاید دوست داشته باشین ببینین

با این فکر و خیال ها خوابم برد . مطمئن نیستم شایدم نبرد ! فقط متوجه شدم دارم به یه نقاشی فکر میکنم . سریع بلند شدم و به کاغذ و مداد حمله کردم دوست نداشتم مثل هزارتا فکر خوب دیگه بعدا از یادم بره

تا الان که خدمت کامپیوتر عزیزم هستم مشغول بودم . چندتایی کشیدم از دوتاش عکس گرفتم . داغ داغه ! برین تو ادامه مطلب ببینید . البته اگر کنجکاو هستین . اگرم کنجکاوتر بودین به تاریخ و ساعت عکس نگاه کنید که صدق گفتارم بر شما معلوم بشه

روزگار بر همگی خوش



... ادامه مطلب


چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 4:3 :: نويسنده : دختر مرداد
پیدا شدم ... پیدا شدم... پیدای ناپیدا شدم

شیدا ... شیدا ... شیدا شدم

با او بدم ... بی او شدم

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی سو شدم

چون او ... چون او ... چون او شدم

شیدا ... شیدا ... شیدا شدم ...

بقیه نقاشی ها در ادامه مطلب



... ادامه مطلب


 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها