|
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
|
||
|
امروز شنبه است یکم زودتر از روزای دیگه از خواب بیدار شدم . گفتم به فال نیک بگیرم و یکم بیشتر به خودمو زندگی برسم خوب طبق معمول زندگی در اولویته. گوشه سالن ایستادمو یه نگاه کلی به ریخت و پاش های دیشب انداختم . به نظرم زیاد اومد . یه دفعه خونه و کارهای دائمش به نظرم یه دشمن همیشگی اومد . یه موجود بدذات که همیشه آمادست تا وقت و انرژی آدمو درون خودش بمکه دست آخر چیزی که میمونه نه تمیزیه نه کارایی که انجام دادی چون اصلا دیده نمیشه با هر قدم که به طرف تمیز شدن برمیداره فقط کثیفی های کوچیک تر و ناچیزترش بیشتر نمایان میشه به نظرم یه هیولای هفت سر اومد که هر سرشو میزنی ۱۰ تا سر اضافه میشه چی؟ من منفی نگر و بدبینم؟ نباید اینجوری فکر کنم؟ نه اصلا تو منو نمیشناسی که اینجوری فکر میکنی همون موقع به خودم گفتم چه بهتر . حالا که تو هیولایی منم باهات میجنگم! به قول معروف موتورخونه رو روشن کردم و دست به کار شدم . ما زن ها یه خاصیتی داریم که وقتی واقعا مشغول به کاری میشم جریان سیال ذهنمون هم به کار میافته و تا جایی که ممکنه مانع از ارتباط حواس پنجگانه ما با محیط واقعی و اشیاء میشه . دست کم من که اینطوریم سریع گریز میزنم به تمام زندگی . از کل به جزء و از جزء به کل همیشه اهل جنگ بودم . وقتی یه هدف برام حکم مبارزه پیدا میکنه بالاخره پیروز میشم یا کار و به جایی میرسونم که همیشه بدونم تلاش خودمو کردم ولی یه جاهایی بد شده نقطه ضعف و بلای جونم . اونم قسمت هایی هست که بهشون در حد یه دشمن واقعی بها ندادم مثل همین کارهای خونه چرا همیشه فکر کردم زن هایی که تمام عمرشون و صرف تمییز نگه داشتن خونه میکنن - به حدی که هر لحظه سر زده وارد خونشون بشی همه چیز از تمییزی برق میزنه - چون شهامت روبرو شدن با دنیای واقعی رو ندارن .خودشون رو تو این چهار دیواری حبس میکنن و ذهن و جسمشون رو تو کارهای روزمره غرق میکنن و... نه واقعیت اینه که نخواستم خودمو محک بزنم ته وجودمم به نظرم غیر ممکن میاد که بشه یه خونه ۹۰ متری رو در هر لحظه تمییز نگه داشت و دیوونه نشد! چون حتی اگر تو یه خونه هیچ آدمیزادی هم زندگی نکنه باز یه نفر باید دست کم روزی دوبار همه جارو گرد گیری کنه . حالا دوتا آدم بیعار(املاش درسته؟) و شلخته هم روزی حداقل۱۰ ساعت یه جایی باشن و تازه پخت و پز و کارهای دیگه ام انجام بدن و .... خودمو مرور که میکردم دیدم این همیشه بزرگترین نقطه ضعف من بوده از بچگی تا بحال . که بجای اینکه مرد و مردونه (زن و زنونه !) جلوش وایستم و یه فکری بکنم - همیشه با تمسخر و ابراز ناتوانی از کنارش گذشتم. دیگه تو فکر کن روز خاستگاری اولین حرفی که به وحید بیچاره گفتم این بود که من اهل کار خونه نیستم و اصلا ازم بر نمیاد و ... اونم که مثل اکثر آقایون هیجان زده بدون اینکه عمق فاجعه رو درک کرده باشه مدام میگفت به به چه خوب اصلا اشکال نداره من خودم کار خونه دوست دارم انجام میدم !!!!!!!! در حین گلاویز شدن با ظرفهای کثیف شام دیشب در میدان نبرد سینک ظرفشویی بودم که با خودم گفتم الهه العان بهترین وقته! حالا که سه ماه تا شروع کلاسهای دانشگاه وقت دارم. تمام روزهای هفته هم خونه ام . باید تکلیفم و با این غول بی شاخ و دم هفت سر روشن کنم حالا که دوست داره باهات بجنگه . بهتر . بجنگ اگر العان نتونم از پسش بربیام . فردا (سه ماه دیگه) که چند روز بیشتر در هفته خونه نیستم این منم که از پا درمیام حالا که دونفر هم بیشتر نیستیم. دیگه فکر کن اگر یه روز و روزگاری لطف خدا هم شامل شد و یه نفر سوم بلا زده و راه گم کرده هم به جمع این خانواده نا حسابی اضافه شد (بین خودمون باشه فکرشم منو به وحشت میندازه!گرچه دیگه نمی خوام ناشکری کنم . هرچه از دوست رسد نیکوست) تا همین جا که اومدی با من ممنون . اگر حوصله داری بیا "ادامه مطلب" از افکار بی سرو ته من بخند. یاعلی . سید علی (اینو از یه دوست جدید یاد گرفتم خوشم اومد!) ... ادامه مطلب سلام
عیدتون مبارک امروز عید بود عید فطر. بعضی ها میگن نباید گفت ولی من میگم: نتونستم از ماه رمضون اونجور که باید استفاده کنم یه جورایی مفت از دست دادمش برای همین بابت عید بودن امروز شادی خاصی نداشتم البته اتفاق های دیگه ایم افتاد جشن رتبه های برتر قلمچی من . نفر دوم شهرستان بودم وحید نیومد . اگر میامد تعجب میکردم. نمی تونم درکش کنم ولی فکر میکنم باید بهش حق بدم . شاید اگر مرد بودم و حس میکردم همه زن منو تمجید میکنن و به هم نشون میدن حس خیلی بدی پیدا میکردم با مامان و بابام رفتم مراسم بیشتر از ۴ ساعت طول کشید هدایایی هم گرفتیم ولی فکر وحید نمیذاشت کامل بهم خوش بگذره البته گاهی هم فراموشش میکردم و خودمو با شادی بچه هایی که ۸-۹ سال ازم کوچک تر بودن قاطی میکردم وقتی روی سن رفتم شادی و غرور و تو نگاه پدر و مادرم دیدم و همین برام کافی بود یکی دوساعت بعد خبرها به گوش خاله اش (خاله وحید)رسیده بود . زنگ زد باهم خوش و بش کردیم. گفت وحید چرا نیومده بود ؟گفتم خاله گفت حوصله ندارم نیومد . گفت میدونم برای چی نیومده بهش میگم خودم که باید به خانومش افتخار کنه که مارو سرافراز کرده و ... از وقتی که اومدم خونه وحید تمام سعیش رو کرده که حالمو بگیره سعی کردم با خوش اخلاقی و حوصله وشوخی جلوی اینکار بچگونه اش رو بگیرم. گفتم اگر از چیزی ناراحتی بگو و بهانه نگیر . یه سری موضوعات کلی رو گفت . گفت نمیتونم باهات مهربون باشم . گفتم همه آدم ها برای یه موضوعات کلی از دست هم دلخورن ولی ما باید روزها و شبهامون و خوش بگذرونیم ولی اون انقدر روی رفتارش پافشاری کرد تا عاقبت پیروز شد حالم گرفته است دیگه باهاش یک کلمه هم حرف نزدم رفت که بخوابه منم اومدم تو اتاق خودم نشستم پای درد دل گیتار نیم ساعتی "پدرخوانده" رو زدم بعدم اومدم اینجا که بگم: دلم گرفته نامه ای برای او که رفتنش را هنوز باور نکرده ام
مادرجون قصه هام که به قصه ها پیوستی سلام بی مقدمه حرف دارم باهات دلم گرفته . اصلا فکرشو نمیکردم همچین روزی باید با خاطره هات حرف بزنم همچین روزی بیام سرخاکت بهت خبرهای خوبم رو بگم همچین روزی شادیهامو به غم نبودنت ببخشم و... مادرجون آخرین باری که سرپا دیدمت . سرحال دیدمت گفتی ایشالا قبول میشی . گفتی دعا میکنم همیشه سرنمازم که قبول بشی گفتی الهه جون مراقب خودت باش . مادرجون مراقب خودت باش . خانوم مراقب خودت باش . تعجب کردم چرا اینقدر تکرار میکنی گفتم باشه مادرجون . تو مراقب خودت باش . نگران من نباش خدایا نمیدونستم بار آخره باهات حرف میزنم از پیش تو رفتم خونه مامانم بهش گفتم مادرجون تا دم در اومد دنبالم هی اصرار میکرد مراقب خودت باش ... بغضم میگیره . با اینکه امشب چند بار یاد این موضوع افتادم و اشک ریختم ولی بازهم موقع نوشتن ... قرار بود بعد کنکور بیام باهم حسابی حرف بزنیم من احمق ... هر بار که بهت زنگ میزدم میگفتی میدونم درس داری ولی یه روز بیا اینجا برام حرف بزن هربار که بهت سرمیزدم بهم میگفتی میدونم گرفتاری حالت و از مامانت میپرسم ولی یادت باشه بیایی پیشم برام حرف بزن من نمیدونستم دارم تمام فرصت های طلایی با تو بودن رو از دست میدم مادرجون تو منطقه شدم ۴۵ - تو کشور ۲۱۲ ولی العان صبح تا شب هم توی دلم باهات حرف بزنم با اینکه میشنوی دیگه به دردت نمیخوره تو اون بالاها با بهترین ها هم صحبتی خودم تو خواب دیدمت روز مادر . دیدم کجایی ... خوش به حالت حالا منم که به حرف های تو محتاجم تو برام طاقچه بالا نزار به خوابم بیا امشب . برام حرف بزن مادرجون خوبم خودت بهتر از همه میدونی که هنوز هنوز هنوز رفتنت رو باور نکردم مگه میشه تو نباشی به حرفهات به لبخندهات به وجودت نیاز دارم به خودم تبریک میگم که مادرجونی مثل تو داشتم بازهم برام دعا کن برای فرج امام عصر دعا کن الهم عج لولیک
امروز تولدم بود
وارد بیست و ششمین سال زندگیم شدم. بیست و ششمین تابستون داغ . بیست و ششمین مرداد . هنوز از عالم نوجوونی در نیومده می بینم جوونیم داره میگذره از بچگی فکر میکردم ۳۰ سالگی یعنی مسن بودن ! حالا تا تا میانسالی فقط ۴ سال فاصله دارم به عبارتی چهار سال و ۱۱ ماه و ۳۰ روز چه شمارش معکوس وحشتناکی تصوری از آینده دور ندارم . حس میکنم عمرم در همین حده ! اسم وبلاگ و پسوردم و نوشتم یه جایی گذاشتم بعد از مرگم بیان و پست بزنن تا شما هم مطلع بشین ... عجیبه نمیدونم چرا روز تولدم دارم راجب مرگ فکر میکنم میگن طبیعیه . خانم های بالای ۲۰ سال روز تولدشون افسرده میشن ! ولی من دلایل دیگه ای هم دارم از بین اونهایی که انتظار داشتم هیچ کسی به من تبریک نگفت . اصلا یادشون نبود در حقیقت فقط یکی از خاله هام و بانک اقتصاد نوین برام اس ام اس تبریک فرستادن وحید (شوهرم) با اینکه تمام امروز رو تو خونه پیش هم بودیم - ساعت ۹ یا ۱۰ شب که مامانش رو دیده بود بهش گفته بودن امروز تولد الهه است . یه دسته گل خرید و آورد در خونه مامانم بهم داد و تبریک گفت و رفت . (ساعت ۸ رفتم خونه مامانم) بعد خواهر و برادرم یادشون اومد و بهم تولدمو تبریک گفتن . آخر شب هم مامان و بابام . همین از صبح به خیلی چیزها فکر میکنم . مغزم داره عین موتور برقی کار میکنه به خودم. شخصیتم. به بدی هام . به گذشته . به کسایی که دوسشون داشتم . به اشتباهاتم . به غصه هام ... به خدا - خلقت - عشق - هوس - گناه - مرگ -آینده... به اینکه ۲۵ سال از زندگیم گذشته و من هنوز دارم باورهای جدیدی برای خودم میسازم . هنوز تغییر میکنم . هنوز رنگ عوض میکنم . هنوز خبری از ثبات و وحدت نیست ... یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمونه وارد ششمین سال زندگی مشترک میشم و در کل بیشتر از هفت ساله که من وحید رو میشناسم هفت ساله که سرنوشتم با این مرد گره خورده و من هنوز تکلیف خودم رو باهاش روشن نکردم یه روز دوسش دارم . یه روز ازش بیزارم . یه روز تو رویاهام جایی براش دارم و یه روزی دیگه فقط بدون اون میتونم رویا داشته باشم امروز از خودم چندبار پرسیدم : تو چی شدی الهه؟ بعد از ۲۵ سال زندگی . شش سال زندگی مشترک؟ دوتا شخصیت متضاد؟ یا سه تا یا بیشتر؟ یه الهه پاک و خنده رو و مهربون و صبور؟ یا موجودی که مدام اشتباه کرده؟بی فکری کرده ؟ بی صبری کرده؟ ناشکری کرده؟ روسیاهی یا سفید؟ مردم تو رو سفید میدونن الهه . ولی چه فایده وقتی خودت از سیاهی ها خبر داری و بس؟ کدوم ملاکه؟ وحید راجب تو چی فکر میکنه؟ هم با محبت هات انقدر به خودت وابسته اش کردی که بزرگترین کابوس زندگیش شده از دست دادن تو . که با هر سازت برقصه هم مدام حرف از دوری و رفتن میزنی - بهش نشون میدی که برای موندن انگیزه نداری . بهش میفهمونی که بی دل داری باهاش زندگی میکنی حالا که دیگه واقعا مطمئن نیستی بدون اون بتونی زندگی کنی حالا که دیگه فهمیدی فرقی هم نداره . اهمیتی نداره حالا که داری می فهمی شاید واقعا وحید برای این سفر دو روزه بهترین همسفر بود که قسمت نیست همه آدم ها با نیمه گمشدشون همسفر بشن حالا که شاید شاید شاید داری فرق عشق و هوس رو درک میکنی چکار می تونی بکنی الهه. چکار باید بکنی؟ الهه الهه الهه دست از سرم بردار زن ! میگذره دیگه . بذار بگذره من رو ببوس برو بخواب تولدت مبارک دختر مرداد
حدود ۸ ماه درس خوندم
درس نخوندم جنگیدم برای همه چیز بارها نا امید شدم بارها تصمیم گرفتم قیدشو بزنم چه اشتباهاتی که نکردم چه بیراهه ها که نرفتم چه بلاهایی که سر خودم نیاوردم میخوای ببینی چی کشیدم آرشیو ۲-۳ ماه گذشته رو نگاه کن رفتم کنکور دارم با هزار امید و آرزو و خاطره(کابوس) رنجهایی که در این ۸ ماه کشیدم... برین سوالات ریاضی و فیزیک هنر رو ببینید و جوابهاش رو البته! دلم خونه(خونه نه خون +ه!!) میترسم برم سنجش شکایت کنم آب تو آسیاب مخالفین و ... بریزم از فردا بیان علم کنن تو بی بی سی : اشتباه در طرح و پاسخ سوالات سراسری در ایران با آینده و احساسات و جان جوانان بازی میشود !! ای روزگارررررررررررررررر ۳۶ روز قرنطینه هستین حداقل یه بار دیگه سوالاها و جواباتون رو چک کنید خدا کنه که تهمت نزده باشم ولی از اونجایی همه کنکوری ها با من هم عقیده هستن اعلام میکنم که طراح سوالهای درس دین و زندگی از نوعی بیماری سادیسم (دیگر آزاری) رنج میبرده . برین سوالها رو بخونید اگر موافق بودین بیاین با خانواده متوفی ! همدردی کنید اگر نه بیایین بگین بهم که ... چه میدونم ! اصلا وللش ! به جهنم که خودمو کشتم واسه این کنکور لعنتی . به درک که زندگیمو مختل کردم به طبس که مریض شدم ... از دیگرون پول قرض گرفتم واسه کلاس ... حتی یه بار نزدیک بود زندگیم از هم بپاشه !!! گرچه تقصیر خودم بود ولی به بهانه درس بود همشو بیخیال می خوام تو مسابقه ای که راجب امام رضا و حضرت معصومه گذاشتن شرکت کنم . نقاشی بکشم اگر سوژه به نظرتون میرسه ما رو بی نصیب نذارید یا علی ماییم و نوای بی نوایی بسمه اله اگر حریف مایی می دونم ناشکریه ولی از زن بودن خودم بیزار شدم . از اینکه اینطور محتاج توجه و محبت خشک و خالیه مرد هستم . تعارف که نداریم . ما زنها معمولا اینجوری هستیم . بزرگترین غصه هامون هم ته تهش به بی توجهی و کم لطفی مردها بر می گرده . مائیم که اگه بهم محبت بشه سخت ترین شرایط مالی و اقتصادی و اجتماعی و کوفت و زهرمار رو تاب میاریم و پای همه چیز مردهامون وامیستیم و همه جوره بهشون کمک میرسونیم و این مردهان که معمولا تصمیم می گیرن کی به ماها توجه بکنن یا نکننن . کی ...؟ و من نوعی نه اصلا خود من . دختر مرداد (از تو دیگه مایه نمی زارم خواهرم!) هیچی به اندازه بی محبتی و بی معرفتی مردم دلمو رنج نمی ده از خودمو زندگی و زن بودنم بیزارم نمی کنه . تو این چند وقته خیلی تغییر کردم . تو خیلی چیزا که فکرشو نمی کردم تونستم یجورایی استقلال خودمو به اثبات برسونم . فکر می کنی میشه یه دختر مردادی خودشو از نیازبه محبت و توجه و آغوش مرد هم بی نیاز کنه؟ کار نشد نداره هان ؟ گیرم خدا رو حکمتی این نیازها رو گذاشته و رو حساب کتابی و خلاصه همش هدف داره . داره نمی گم نداره . این من (دختر نسل سوم انقلاب ) و تو (مرد هزاره بیست و یک) هستیم زدیم کاسه کوزه رو شکوندیم و حساب کتاب خدا رو بهم ریختیم ! حالا که زنی شدم که دارم دونه دونه وابستگی ها و گره های زندگی متعهلی رو از پام باز می کنم و در کمال حیرت با استقبال شوهرم مواجه شدم . که به چشم خودش میبینه دارم میرم . همون که تا چند صباح پیش می گفت اگه بری میمیرم و انگار نه انگار . چنان چسبیده به آرزوهای دور و درازش که نگو! می خوام از همین امروز تلاش خودمو بکنم که از نظر محبت و این جور چیزام به احدالناسی محتاج نباشم . بزارم این جماعت مذکر هرجور می خوان با دختر مرداد سر کنن . می خوام یه الهه ای بسازم دیگه ککشم نگزه (یه جور اصطلاحه از گزیدن حشرات و این حرفها!) اگه خدا بخواد یواش یواش از زندگیش می رم بیرون .می خوام برم اصفهان . حداقل چهارسال . امیدوارم شهامت کندن آخرین رشته ها رو پیداکنم .می خوام زندگیم از هرچی محبت و نیاز مردونه است خالی بشه . می خوام هرچند احمقانه ته دلم فکر می کنم تو دنیای به این بزرگی یه جایی یه مردی هست اونجور که من می خوام که منتظر یه زنیه اون جور که من هستم . که میشه یه جور زندگی کرد که هر بار برای انتخابت احساست سلیقه ات لازم نباشه میخ آهنین در سنگ بکوبی .واسه حفظ زندگیت تو روزگار سختی از جونت مایه بذاری و تو روزگار خوشی واسه یه محبت کوچولو در حد یه اس ام اس یا یه تلفن یا نیم ساعت آخر شب انقدر دلخور بشی که بشینی این اراجیف و تو وبلاگ بنویسی و دلت و خوش کنی که دوسش دارم ناراحت میشم اگه دوسش نداشتم که برام مهم نبود . مردشور دوست داشتنت و ببرن دختر مرداد که همرجور باهات برخورد می کنن باز تا سراغت میان و یه دست محبت به سر و روت می کشن با آغوش باز و محبت و آرامش مواجه میشن ! اگه به سرت بزنه وقت اضافی داشته باشی بری تو آرشیو و نگاه کنی میبینی هزاربار از این چرت و پرت ها گفتم دو روز بعد اومدم نوشتم وحید اومد از دلم درآورد آشتی کردیم .... اونوقت میگی این دختره مریضه! ولی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست بعد پنج سال زندگی مشترک زیر یه سقف و یه سال و خورده ای نامزدی و این حرفها . دیگه کسی - چیزی - انگیزه ای برای موندنم وجود نداره. اون خودشم راضیه من دارم میرم .به بهانه درس خوندن ولی اگه خدابخواد و کمکم کنه شاید برای همیشه ... از مردها بیزار نیستم . از نیاز و وابستگی و آویزونی به مردهای بی معرفت دیگه حالم داره از خودم بهم می خوره به قول قدیمی ها مرگ یه بار شیون یه بار ممنون که سنگ صبور شدی درد دلم و خوندی یا علی
هرچند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است
سلام قسمتم نشد که اعتکاف شرکت کنم شما بزرگواری که وبلاگم رو نگاه می کنی اگه رفتی . اگه دعوت شدی و اجابت کردی . اگه لایق بودی و ... یاد من باش ... اگر فقط برای یک لحظه به اونی که خودت می دونی بگو ................ ..............الهه از خودش بیزاره ....... بقیش رو خودش می دونه حرفم نمی یاد دلم افتاده روی زبونم ........ زبونم شکسته........... مریضم :
دکتر خدا ! هنگام رسیدن سلام
تا چشم در نگاه تو دوخته ام - درخت برایم معجزه می کند و دریا بستر کرامات من می شود بابلسر ۱۴/۳/۸۷ الهه وقتی رقص برگها گواه وزش باد می شود - من چگونه از خنده های تو به وجود خدا پی نمی برم؟ مشهد -۱۶/۳/۸۷ الهه آنقدر چله نشستم و دخیل بستم که دیشب دختر سلاله آسمان ها به خوابم آمد عاقبت چه آمدنی بانو ؟! حرفهایم در بطن ذهن خشکیدند وقتی جای انگشتهایم را برصورتت کبود دیدم و در زخم پهلوی تو خنجر به خون آغشته من بود آنگاه که بی هوا چشم در چشم شیطان خنده شهوت سرداده بودم و یا شاید جدید ترین مد روز را پوشیده و ... یا لیتنها یافتنم قاتل دختر رسالت را خونشش سالها به دستهایمان می خشکد و ... امان از رفیق ازلی ناباب ... امان از فقر شعوری ... امان از احتیاج حیوانی . . . از گفتن معذورم ای کلمات افکار مرا شطرنجی کنید مشهد - حرم یار - ۱۶/۳/۸۷ الهه
0 وقتي از كنار سبزه ها رد مي شم تو خيابون – سبزه هاي توي باغچه ها و بلوار ها رو مي گم – يواشكي بهشون دست مي كشم كه باهاشون حرف بزنم ، توي دلشونو بخونم ، آخه سبزه ها كه مثل آدمها نيستن هزار تا رنگ و رو داشته باشن . تا زنده ان سبزن ، اگر سبز نبودن بدون كه مردن سبزه هاي خيس و تر و تازه صبح شنبه آخر فروردين ، پر از انرژي هاي خوب – لطافت، تازگي و از همين حرفهاي كليشه اي عشقولانه – راستي چقدر بده كه همه كلمه هاي خوب كليشه شده ولي تا وقتي منفي بافي كني انگار كه داري حرف جديد مي گي شايد چون هميشه (چقدر قيد!) حرفهاي منفي مشتري بيشتري دارن به هر حال كليشه باشه يا نباشه ، باورداشته باشي يا نه ، باهاشون حرف زدم . آروم با دست لمسشون كردم و از طريق ذهنم بهشون گفتم : مي دونم ذكر و نمازتون رو به هم مي زنم ولي خواهش مي كنم با من حرف بزنيد ، رازتون رو به من بگين فكر نكن عين فيلمها و كارتونهاي تخيلي و توشيجان مي خوام بگم صدايي شنيدم كه باهام حرف زد – نه همين طور كه بي خيال سبزه ها از خيابون رد مي شدم با خودم گفتم : ببين سبزه ها تا مي تونن شادن و سبزن و رشد خودشون رو دارن حالا تو هر وضعيت و موقعيتي كه سبز بشن براشون فرق نداره فقط كافيه فرصت رشد بهشون داده بشه . اونها كار خودشونو مي كنن . فكر كن اگه اونهام مثل آدمها مي خواستن با هم بحث كنن كه تو جات بهتره تو لب جدولي تو آفتاب بيشتر مي گيري ؛ خوش به حال اونايي كه تو پاركن – نه بابا پارك چيه خبر نداري اونها كه تو دشتن ! من افسردم بيشتر از پنج سانت نمي تونم رشد كنم! – اوا خواهر شنيدم گوسفند و گاو ميارن نسلشون و ور مي داره از رو زمين !!!!...برو تا آخر ! نه نه مطمئنم اين جنگ و جدالاي بي خردانه و ناشكري ها خاصه ما آدمهاي به اصطلاح اشرف مخلوقاته . اين موجودات قشنگ و فروتن وقت اين هذيان گويي ها رو ندارن . اونها سرشون خيلي شلوغه . مدام مشغول كارن ! شغلي هم جز ذكر و تسبيح حق و بهترين بودن ندارن . اونها بهشتشون تو همين دنياست . قدر هر لحظه زندگي رو مي دونن ... خلاصه تا برسم اداره واسه خودم حسابي بافتم و خجالت كشيدم از سبزه ها كه به بهانه فكر و خيال و سختي و كار و مشكل، درس و گيتار رو ول كردم به امون خدا ، خدا ، خدايا چقدر تو ماهي ! بگو بگو جان الهه دوست داري چجوري صدات كنم ؟الارحم الرحمين ؟ بازم بخشيديم ؟ دمت گرم ، مثل هميشه شرمندتم الارحم الرحمين من . الارحم الرحمين – الارحم الرحمين – الارحم الرحمين ..................31/1/87 *** 1 قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است يازده بار شمرديم و يكي باز كم است اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است عرق شرم زمين است كه سرباز كم است شنبه شب زنگ زدم رادیو جوان که این شعر رو برای سپید مثل شبی ها بخونم . نمی دونین چه حس خوبی داشتم ، منتظر بودم صدای پیغامگیر رو بشنوم و بعد از صدای بوق بخونم ولی یهو یکی گوشی رو برداشت گفت الو بفرمائید نمی دونم چرا لال شدم یهو !!! دوباره گفت الو که قطع کردم کلی هم حالم گرفته شد..... 2 می خواستم یه خبر خیلی خیلی خوش (برای خودم ) رو تو آپ جدید بنویسم که شادیم رو باهاتون قسمت کنم ولی قسمت نشد که قسمت بشه ! دوست مهربون چندین و چند سالم تقریباً داشت نامزد می کرد ولی به هم خورده انگار L تا این لحظه حتی جرعت نکردم بهش زنگ بزنم خوب می دونم این جور موقع ها دوست داره تنها باشه و از اینکه به دیگرون جواب پس بده متنفره آخه طفلی بار اول نیست که این بلا سرش می یاد ... یواش یواش هممون داریم خرافاتی می شیم آخه حدود چهار سال پیش یه نفر بهش گفت که بختش رو بستن و هم خودش هم من و بقیه حسابی به ریش یارو خندیدم (خانوم بود البته ریش نداشت ! می شه گفت به تاتوی ابروهاش خندیدیم !) همون خانومه با ابروهای تاتو کرده گفت 25 هزار تومن میگیره که یه دعایی بهش بده قبلش البته 6-7 هزارتومن گرفته بود و بهش دعا داده بود. چی بگم خواهر ! این رفیقم از اول از ترشیده شدن می ترسید و از همون موقع که دوتامون مجرد بودیم هروقت خانوم مجردی رو میدید که سنش از سی گذشته دستهاش یخ می زد و با ترس می گفت الهه آدم خیلی راحت ترشیده میشه !! من همیشه می گفتم بهتر ببین چقدر مستقلن مگه چی کم دارن فکرش و نکن و از همین حرفها... بر عکسش من همیشه این دخترهای هول رو که تند تند شوهر می کردن مسخره می کردم و تو رویای خودم واسه مرد ایده آلم هزارتا شرایط و خصایص طراحی می کردم ... سرت رو درد نیارم کار قسمته یا انرژی و امواج فکری و قدرت جاذبه و تلقین یا هرچی که هست قسمت من شوهر کردن قبل از تموم شدن 18 سالگی و دوست مهربون و پاک سرشتم دیگه داره وارد 27 سالگی میشه و برای چندمین بار نامزدیش بعد از جواب بله بهم می خوره . اون شبی که به اصطلاح همشهری های من" پاگیره "بود رفتم امامزاده و از ته دل براش دعا کردم که هرچی به صلاحشه همون بشه ... خدا رو چه دیدی حتماً صلاح و مصلحتی درکاره ... راضی هستیم به رضای خدا ... نباشیم چه کنیم؟ 3 رادیو جوونیهاش حتماً این آهنگ رو از رادیو جوون زیاد شنیدن : گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم .......... خیلی بعید بود ولی سی دی هفته عاشقی با صدای روزبه نعمت الهی رو تو یکی از کلوپ های شهر خودمون پیدا کردم ... صداش خیلی خیلیه ... آهنگ ها هم انصافاً خوب کار شده ولی به جز دوسه تا از شعرها ، بقیه ترانه هاش از نظر معنی و کیفیت خود شعر راضیم نمی کنه آخه حیف نیست اینها با این حنجره ها بعضی چرت و پرت هارو می خونن که همچین سروتهی نداره بدبختی ردیف و قافیه و وزن آنچنان هم نداره . فکر کنم سروده خواهرشه آخه بیشتر ترانه ها اسم شاعرش مسرور نعمت الهیه ! یاد شادمهر عقیلی افتادم که با اون همه استعداد و صدای خوب چطور تو هجو ترانه های مزخرف گم شد و دیگه پیدا نشد . من یه روزی عاشق صداش بودم مخصوصا اون ترانه که اون وقتها از تلوزیون پخش می شد : اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت ولی ... بعضی کارهای اخیرش رو حتی دوست ندارم یه بار تا آخر بشنوم . می گن اینجور خواننده ها محض مشروعیت و ایجاد اعتبار تو آلبوم های اولشون یکی دوتا ترانه مذهبی و وطن پرستی و ... می خونن و بعد که کارشون میافته رو قلطک (املاش درسته ؟!)می زنن به جاده خاکی آقایون گرامی حنجره طلا ! خودتون میدونید و صداتون و تارهای صوتیتون! ولی مگه این علیرضا عصار بی نظیر آلبوم به آلبوم غنی تر و بهتر و نمونه تر کار می کنه کم طرفدار و کشته مرده داره ؟ تازه همیشه چندتا ترانه شاد و پر هیجان جوون پسند هم داره مثل : خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم ...... به هر حال که من از صدای این روزبه خان خیلی خیلی خیلی ام و حیفم میاد نکنه ... *** 4 اگه تا اینجا رو خوندی حتماً فهمیدی اصلاً قصد خلاصه گویی و تمرین کم حرفی و این جور کارها رو ندارم ...باباااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم پره بذارررررررررررررررررر بگم چونه عالی مستدام ! 5 خواهران خدمتکار بینوایان (خواهران روحانی مسیحی) روز و شب در راه وظیفه خویش که سودمنترین و دشوارترین شکل احسانی است که من دیده ام زحمت می کشند. لازم نیست به رم بیائید تا آنها را ببینید. پیری و بینوائی در همه جای جهان است و همه جا هم می توان خواهران خدمتکار بینوایان را با کیسه و زنبیل خالیشان دید. رخت های کهنه تان را در زنبیلشان بگذارید، قد و اندازه اهمیتی ندارد! هر قد و اندازه ای بکارشان می آید . چیزی از پس انداز خود در صندوق اعانه خواهران بریزید اگر چه یکشاهی باشد باز در خور است و باور کنید هرگز پولی را به جایی مطمئن تر از این نسپرده اید . آنچه را که در صفحه دیگر همین کتاب نوشته ام به یاد آرید : چیزی را که نگه می دارید از دست میدهید و آنچه را که می بخشید برای همیشه نگه می دارید. از آن گذشته شما هیچ حق ندارید که این پول را برای خود نگه دارید مال شما نیست . پول از آن شیطان است که با دفتر و دستک خود روز و شب در پس کیسه های زر نشسته است و سرگرم خرید و فروش روح مردم است .سکه پلیدی را که در دست شما می گذارد مدت بس درازی در چنگ خود نفشارید هر چه زودتر آن را از خود دور کنید وگر نه این فلز نفرین شده بزودی انگشت شما را می سوزاند و در خونتان راه میابد و اندیشه تان را آلوده می سازد و قلبتان را سخت می کند. آن را در صندوق اعانه خواهران بگذارید و یا در نزدیک ترین گنداب رو بیندازید که جای واقعی اش همانجاست. پول روی هم انباشتن به چه درد می خورد؟ به هر صورت آن را از دست شما بیرون می کشند. کلید دوم گاوصندوقتان در دست مرگ است... ... مگر شما شیطان را دیده اید ؟ خوب بله ! روی یکی از برج های کلیسای نتردام ایستاده وبه جان پناه آن تکیه داده بود. بالهایش را به هم آورده و سرش را میان دو دست گرفته بود . گونه هایی فرورفته داشت و زبانش از میان لبهای پلیدش آویخته بود. با سر و رویی عبوس و اندیشمند پاریس را زیر پای خود نگاه می کرد. خشک و بی حرکت مانند سنگ . تقریباً از هزارسال پیش آنجا ایستاده بود و چنان به پاریس خود چشم دوخته بود که گویا نم توانست نگاه خود را از آنچه می دید برگیرد. آیا این همان بالاترین دشمن، همان قهرمان سترگ شر در نبرد جاوید نیکی و بد ی بود که نامش جان مرا به هنگام کودکی از وحشت لبریز می کرد؟ با تعجب نگاهش کردم با خود می گفتم چهره اش از آنچه می پنداشتم بسیار کمتر زشت است و من در زندگی چهره هایی بسی زشت تر از او شناخته ام... پیر و خسته به نظر می رسید – خسته از پیروزی های آسان خسته از دوزخ خویش تو ای ابلیس پیر ! اگر نیک بنگریم شاید وقتی که در دنیای ما کارها در مسیر بد جریان میابد تقصیر همه از تو نباشد . آری هرچه باشد این تو نبودی که جهان ما را زندگی بخشیدی ، تو نبودی که درد و مرگ را میان آدمیان رها کردی. تو به وقت آفرینش با بال زائیده شدی نه با چنگال . خداست که تو را شیطان کرد و در دوزخ خود سرنگون کرد تا نگهبان نفرین شدگان باشی. اگر کار خود را دوست می داشتی هزار سال اینجا در طوفان و باران بر قله یکی از برج های نتردام نمی ماندی. یقین آن کس که با بال آفریده شده شیطان بودن بر او ناگوار است. تو ای فرمانروای تیرگی ها! برای چه آتش های کشور زیرزمینی خود را خاموش نمی کنی و نمی آیی تا مانند یک بورژوای ثروتمند که جز خوردن و نوشیدن و روز تا شب پول های خود را روی هم چیدن آرزویی ندارد با ما در یک شهر بزرگ زندگی کنی ؟ چرا رباخوار یا صاحب یک سیرک دوره گرد نمی شوی که جانوران بی دفاع آن در پس میله ها ی آهنین از گرسنگی میمیرند؟ یا برای تغییر آب و هوا چرا نزد آلمانی ها نمی روی و برای ساختن آخرین گاز زهر آلود خود کارخانه تازه ای برپا نمیکنی؟ ... و اینک در ازای رهنمایی هایی که کرده ام اجازه می خواهم چیزی از تو بپرسم . برای چه زبانت را اینطور بیرون آورده ای؟ من نمی دانم در دوزخ این کار را به چه معنایی می گیرند ولی در کمال احترام باید بگویم که پیش ما این کار نشانه تحقیر و مبارزه جویی است. خوب قربان برای چه کسی همیشه زبانت را بیرون می کشی؟ ... کتاب نامه سان میکله نوشته" دکتر اکسل مونته" ، پزشک سوئدی که دوران جنگ جهانی دوم زندگی می کرده رو تازه خوندم . یعنی خوندنش رو تموم کردم. این بخش رو علامت زده بودم که حتماً براتون بخونم ! ببخشید بنویسم (چه فرقی می کنه؟) می خوام یه مورد به پیشنهاد های دکتر مونته به شیطان اضافه کنم : جیگرم چرا نمی یای طراح این مانتوهای جدید LLL بشی . هم راحته هم پول توشه ! فقط تا می تونی پوشش رسمی خانومها رو شبیه لباسهای زیر و لباس خواب و ... طراحی کن. هم فرت فرت می خرن و می پوشن هم با یه کاسبی قانونی و مجاز با یه تیر به بیشتر از هفتصد میلیون هدف می زنی . چون خانومهای دل نازک و مهربونی که آزارشون به مورچه نمی رسه و خدایی نکرده نامه اعمالشون زیادی پاکه با پوشیدن یه مانتوی آنچنانی و چرخ زدن تو خیابونها در هرلحظه حق دست کم صد نفر رو زیر پاهای مامانی و عریانشون له می کنن ... ( شرمنده اگه یه جوری نوشتم ولی جدا فکر می کنم مسئله حجاب در انظار عمومی اصلا مسئله شخصی نیست و کاملاً حق الناس حساب می شه . از همونها که اگه حتی شهید بشیم ازش نمیگذرن اون ورا که هممون می ریم! اگه حرف و بحثی داری نظر بذار باهات می بحثم!!) وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد 6 خیلی بال بال زدم که برم نمایشگاه کتاب ولی هنوز نمی دونم قسمت میشه یا نه ! انگار کتاب باید مارو بطلبه(گرچه من بودجه ای برای خرید ندارم امسال – به عشق رادیو جوونی ها می خوام برم !) 7 از باغ مي برند چراغانيت كنند تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند اي گل گمان مكن كه به جشن مي روي شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند كه زنداني ات كنند يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند آب طلب نكرده هميشه مراد نيست گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند 8 از همه مهربونها و با معرفتهایی که برام کامنت گذاشتن خیلی خیلی دستتون بی بلا! بعدن میام دونه دونه دستبوسی به عمل می آورم از ایشان.
حجاب چهره تن می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده در بکنم امروز حالم گرفته است - نپرس چرا که می شه هزار و یکمین چرای بی زیرا ! آخه فیلتر - فیلتر سایت کلوب هم فیلتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جامعه مجازی ایرانیان؟؟؟ مسلمانان مسلمانان خدا را!!!!!! حالا اصلاْ بی خیال کلوب شدیم - اومدیم یه سر به وبلاگمون بزنیم - دیدیم چندتا آدم با معرفت یه نظراتی گذاشتن واسمون - اومدیم محبتشون رو تلافی کنیم ... خانومی (آقایی) که شما باشین ! نشد که نشد (من نمی دونم چه مرگشه - کامپیوتر یا اینترنت مساله این نیست!) آقای امین آقا که لطفیده بودن واسه ما خودشون یک وبلاگ خیلی تمییز و جالب دارن که واقعا ای ول دستت درد نکنه ! تولدتم مبارک - اتفاقا وحید تپلی منم متولد بهمنه- مردهای متولد بهمن از ۱۵(۵ نمره واسه مرد بودنشون) ای ۱۰ - ۱۱ حالا چون شمایی ۱۱/۲۵ می گیرن! آقای حمیدرضا اکبری هم با یه شعر تند و تیز حسابی آپ بودن که یه خرده فلفلش زیاد بود عطسه زدم ولی خوشم اومد . منتهاش (منتهای چی ؟ اصلا چرا ماها عامیانمون اینقدر گنده؟؟؟) نشد که براشون نظر بذارم باید نظرمو جار بزنم دیگه!!! این امداد و پشتیبانی ام نفهمیدیم چه جورشه دیگه!؟ ای خواهر زهره خانومی همون آخرین صدایی که همیشه صدای من رو میشنوه همون خودتی و بس فقط تو دنبال سوال من و گرفته بودی یه چیزی خوندم شاید برات جالب باشه یه تیکه از دعای صحیفه سجادیه خدایا به من کمک کن تا به خاطر چیزهایی که منع شدم از طرف تو بیش تر شکر گذار باشم تا کارهایی که برای انجام آنها مجاز شدم وقتی این و خوندم به نظرم اومد یه تیکه از مرز رو پیدا کردم . اینکه با همچین نگرشی چقدر خلق و خوی شیعه ها متفاوت میشه من و تو که زن هستیم - چقدر از بچه گی غر زدیم که چرا من باید حجاب داشته باشم ؟ نخندم؟ هرجایی نرم؟ با هرکسی حرف نزنم؟.... ولی علی و جواد و اصغر و ... اینقدر راحت باشن؟ حالا فکر کن که بابت همه منعیات قرار باشه شکر گذار باشیم ؟ خودت باقیش رو حدس بزن؟ الکی هم نیست ها حتماْ دلیل خوبی وجود داره که منع بهتر از اجازه است چون می دونی که ائمه علم الهی دارن و حتما هر کلمه از تعالیمشون رو حساب کتابه سوال پست قبلی هنوز برقراره . نمی خوام راه براه از این نظر کپی پیست ها بذارین که آی وبت قشنگه و نازه و فلان و بهمانه بدو بیا به منم سر بزن . نخواستیم داداش! حداقل سوال رو بخون ببین چی تو اون مخ ....(استغفراله) نخواستی هم نخون . همون نظر بی خود ها از هیچی بهتره دستت درد نکنه راضی به زحمت شما نیستم. یه موقع چشمات درد می گیره!!!! در آخر: تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد نشو راضی که تو باشی و مرا غم ببرد از صبح خوب بودم - سرحال شاکر از نماز صبح تا نماز عشا حتی تا همین دو ساعت پیش....ولی العان حالم گرفتست
روز خوبی داشتم - اومدم خونه تنهایی نهارم و خوردم و یه کتاب برداشتم (سه قطره خون از هدایت) طبق معمول و رفتم که کسری خوابه شبونه رو جبران کنم - چندتا داستان تکراری رو دوباره نصفه و نیمه خوندم - مثل قدیما روم زیاد اثر نمی ذاره - خوشحال شدم - هنوز خوابم نبرده بود وحید اومد گفت نهار نخوردم - گفتم کاش می گفتی می یای من هم نمی خوردم ... خلاصه که گفتم می خوای بیام پیشت گفت نه تو بخواب - خوابم برد ... دم غروب بیدار شدم وحید نبود بعد از نماز مغرب و عشا یکم گیتار و بعد درس تا سپید مثل شب (طبق روال) همه چی خوب بود تا اینکه زنگ در صدا کرد گفتم کیسته ! وحید بود گفت مامانم و آرزو (خواهرش) می خوان برن دستشویی (جایی کار داشتن سریع می خواستن برن) گفتم باشه - خونه زیاد بد نبود وضعش فقط کتاب متابام و جزوه های گیتارم پخش و پلا بود . وحید سریع اومد بالا زودتر از اونها و گیتارم و برداشت و گذاشت تو اتاق و در اتاق رو بست آروم چندبار جدی گفتم گیتارم و قایم نکن ! حتی نگاهم نکرد . مامانش اینها اومدن تا کارشون رو انجام بدن یکم صحبت کردیم و وحید هم رفته بود سر یخچال و به خودش می رسید . با هم رفتن همشون . وحیدم رفت گفت کاری نداری با من؟ گفتم نه از اون موقع دیگه حالم برگشت انگار - چیزی تو ذهنم نیست ها فقط حالم گرفتست رادیو و تلوزیون باهم روشنه - نه دست به گیتار زدم نه به کتاب نه کارهای خونه هیچی الکی هی یه گوشه می شینم می رم تو فکر - کلافه ام آخرش گفتم من که کار مفید نمی کنم بذار تو سه خط بنویسم اینجا بلکه حالم بهتر بشه - العانم تو این فاصله وحید اومده - حسابی شارژه - اصلا برام مهم نیست کجا بوده - یه خورده حرف زد دید من اینجوریم اونم حالش گرفته شد . پرسید چته ؟ گفتم نمی دونم . حالا هم رفته یه سی دی عزاداری ! گذاشته همزمان اخبار ورزشی هم گوش می ده . حداقل کاری بکار من نداره . خدایا شکرت (امشب همه جا عیده خونه ما عزاداری!!!!!!!) ای خدا امشب دیگه بیخیال درس شدیم(نه که تا حالا خیلی هم با خیال درس بودیم!) ولی این سپید مثل شبی ها نمی ذارن که – با این برنامه امشبشون یه پارادوکسی زندن به حال ما که ماهم عین خودشون پارادوکس زده شدیم . حالمون و گرفتن ولی خیلی حال خوبی دادن. دلم گرفت بعد از برنامه ولی کلی دلم باز شده انگار ای خدا بگن این وحید جلیل وند رو.... به همه آرزوهاش برسونه که کلی طرفدارش شدم – آخه یه جوری می گه از اونورها آتیش به دل آدم می زنه بعد انگار یه آبی میریزه رو خیلی آتیشها (گیرم این آتیش کجا و اون آتیش کجا) برنامه رو که گوش می دادم توی دستم خودکار بود زیر دستم کاغذ(پای بساط درس بودم آخه) – دیگه خودتون می دونین چی میشه دیگه – یه الهه ، یه خودکار ، یه کاغذ، یه رادیو و این طرز اجرای برنامه استثنایی وحید و سعید ؛ حاصلش می شه نقاشی- نقاشی عجیبی هم از آب دراومد . فکر نکنم بتونم اسکن کنم براتون بذارم اینجا (شاید گذاشتم) خلاصه دلی هم اگر مونده بود پای کاغذ نقاشی جمله های آخر برنامه از محمد صالح اعلا رو نوشت : او می آید و به ما می گوید برای چه زنده ایم... اومدم پای یار قدیمی کامپیوتر خاک خوردم و یه سر به این سایت و اون سایت العانم که دارم می نویسم این آیتم بلوتوس وحید جلیلوند و پرویز پرستویی که اسمش (و خدا) ست رو دارم گوش می کنم . خدایی که همین نزدیکیست ، خدایی که همین نزدیکیست . خدایی که همین نزدیکیست از خیلی وقت پیش ها وقتی این تیکه از شعر سهراب رو می خونم ناخوداگاه یه تیکه از شعر فروغ فرخ زاد می یاد تو ذهنم (نمی دونم چرا) خدایی که در این نزدیکیست و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است و تولد و تکامل و غرور میبینی الهه خانوم که هی زور می زنی خودتو کوثر جا بزنی ، آخه دیوونه تو کجا و کوثر کجا حالا خودتو بکش جار بزن که اسمم کوثر نه الهه جون به جونت کنن الهه ای و بس بعد اون همه ...اون همه .. اون همه ها! تو موندی و یه کوثر ته آرزوها و هزارتا الهه مچاله شده و اینم شب عرفه و فقط خودش می دونه از کی داری انتظار این شب رو می کشی . چرا آخه توکه تا همین چند روز پیش نمی دونستی اصلا شب عرفه و صحرای عرفه چی هست واسه چی اینهمه منتظر امشب موندی آره یادمه شب عرفه پارسال . یه الهه ای بود که ربط زیادی به این الهه امشبی نداره . شاید نقطه شروعی بود اون روزها که زیاد دیده نمی شد- یه چیزی نوشتی تو دفترت نا خودآگاه – شب عرفه- یادمه خانومی ! بزار برم دفترتو بیارم بنویسم اینجا یادداشت پارسالتو تو همچین شبی : امروز روز خاصی است می گویند مردی یک روز گریه کرده و صحرا دریا شده می گویند روز عرفه بارش رحمت است اینها را بامن کاری نیست من که هر روز گریه می کنم و دریا خشک می شود مردمان خدای سنگی و چوبیشان را می کوبند و پودر می کنند از این باران رحمت شاید خدای کاهگلی بسازند و بپرستند از امروز من اما هر روز حدایم را می کوبم و می سایم و می سازم و امروز خدایم را در حبه قندی چکانده ام و غورت داده ام پرستش دیگر از آن دستگاه گوارش است امروز و می خواهم تخت بخوابم ! (می گویند امروز آقا می آید . آقا من در رختخوابم امروز اگر نامحرم نیستید به سر من هم دستی بکشید شاید شفا بگیرم) 9/10/85 خوب یادمه خوابیدی بعدش . ولی تا چند روز یه حال دیگه ای داشتی ولی زودگذر ... دریغا عشق که شد و باز نیامد دیگه حرفم نمی یاد – دلم از خودم گرفت ... تو اونی که خودت می دونی معذرت می خوام . یه معذرت خواهی ساده به همین سادگی ولی نه به همین خوشمزگی من ساده می گم که ساده ببخشی از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟ ای بابا .............باز زمان گذشت و سهم من از برگهای تاریخ به تاراج
چیه ؟ چی شده ؟ باز من دبپرسم؟ آره هستم نمی دونین که ... بچه ها رفتن ... بماند بچه ها کی بودن ... کجا بودن ....چرا رفتن اکرم رفت این رو بخونین می بینین من احمق (بلا نسبت شما) چه قدر فکر می کردم که ... خوب بخونید می فهمین چجوری فکر می کردم . تازه پست ۲۷ مهر رو اگر حوصلتون گرفت بخونین بیشتر می فهمین من چرا العان اینجوریم اکرم رفته تازه من فهمیدم همه اونهایی که راجع به اکرم فکر می کردم خودم بودم ها؟!؟! خودم هم نفهمیدم چی گفتم دلم گرفته دیگه ....سربه سرم نذارین
روزها همین طور می گذزه و من از برنامه هام عقب افتادم
حسابی کلافم امشب هم کلی برنامه داریم یه جای دنج می خوام و یه تنهایی بی انتها شیطان که رانده گشت بجز یک خطا نکرد
خود را به سجده بر آدم رضا نکرد شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز او سجده بر ادم و این بر خدا نکرد طالع روزانه :با فردی برخورد می كنی كه تمركز تو را برهم می زند. ناراحتی او از جای دیگری است اما دیواری كوتاه تر از تو نمی بیند كه برسر آن خراب شود از خدا باید خواست كه این افراد را شفا بدهد دقیقا همچین آدمی امروز حسابی حال من و گرفته خدایا شفاش بده یا من و از شر این موجود خلاص کن احساس می کنم این دیوونه تجسم همه اعمال زشت منه که به عینیت رسیده خدایا پناه می برم به تو از ............... امروز کلی سرحال بودم
کلی برنامه ریزی کردم خیلی امیدهای تازه واسه خودم ساختم کلی تصمیمات مفید مطالعات مفید.... عصر با دوستم رفتیم بیرون کلی خوش گذشت بعد با مامانم اینها رفتم بیرون بازم خوش گذشت تا ساعت ۹ آقا اومدن دنبالم هی خندیدم هی شوخی کردم هی خوش و بش کردم باهاش به زور جوابم و می داد بعد گفت می خوام برم جایی گفتم باشه منو بذار خونه گیتار تمرین کنم دیدم زیادی سرسنگینه منم بغض کردم و ساکت شدم نرفت اومدیم خونه تا چند دقیقه همونطوری بود بعد دید من زیادی ساکتم صدام کرد گفت تو از دست من ناراحتی . گفتم نه انگار تو از دست من ناراحتی گفت من خسته ام یه خورده خونه رو جمع و جور کردم اومدم پای این یار قدیمی اونم دراز کشیده هم روزنامه می خونه (ورزشی) هم اخبار ورزشی تلوزیون و گوش می کنه هر کی نبینه هیکل و قیافش رو فکر می کنه چقدر ورزشکاره که همه زندگیش این چیزهاست عیب نداره دختر چرا خودتو آزار می دی این که چیز جدیدی نیست همیشه اینطوریه با همه اینها... خداجون شکرت من لی غیرک؟ یکی دوتا دیگه پست از وبلاگ قبلی بذارم دیگه تموم می شه . حالا از پست های پارسالی هم شاید بعدا بذارم ولی دیگه به روز می شم :)
شعر اکرم پیدا شد !قشنگ تا کرده بودم و گذاشته بودم تو کیفم. حالا کی یا چرا اصلا یادم نمی یاد! انگار که اون موقع اصلا من نبودم که این کار رو می کردم . حالا ببین تو یه فکر دیگه بودم یا ... نمی دونم گفتم که جدیداً از این ماجراها پیش می یاد زیاد برام عجیب نیست! حالا این شما و این شعر اکرم خانوم گل من که زیادی منو تحویل می گیره!: توی این قاب تکرنگ روی شاخه سفید توی جاده سیاه تو شهر زمستونی یه پرنده زاده شد قشنگی ها رو می شد رو تن پرنده دید تنهایی ها رو می شد تو چشاش زل زد و دید نم نمک یا کم کمک داش چشاش بسته می شد توی سوسو زدناش : با بال شکسته ای دید دل خجسته ای یه فرشته یه هوری دید یه کوثر زلال تا دل شکسته و بالهای شکستش و داد با عطر روح جلا پرنده الهه دید یه نور بی همتا دید بعد از اون قاب یکرنگ دیگه تنهایی ندید آخه یه کوثر ناب رو تن شاخه رویید دیگه سرما سوز نداشت آخه اون فرشته بود آخه اون پرنده بود همدم تنهایی ها ، خستگی ها توی این جا ...هر کجا رود جنت خدا کوثر خاک زمین یه الهه دیانا یه فرشته رو زمین یه الهه دیانا ... ۸۶/۷/۱۸ من این شعر رو به خاطر این دوست دارم که لطافت روح و زیبایی درون اکرم رو نشون می ده . چیزی که اون در من می بینه و مطلقا من نیستم روح پاک و زیبای خود اکرمه ...شاید یه روزی منم یه ذره از این لطافت رو داشتم که ... افسوس من و اکرم خیلی شبیه همیم (از نظر شخصیتی) با این تفاوت بزرگ که با این که تقریبا همسن هستیم اون گذشته منه . وقتی که می تونستم عاشق بشم و دوست داشته باشم . وقتی که شجاعت دلبستن داشتم . قبل از اینکه خورد بشم ...قبل از اینکه اون الهه رو که اکرم توصیف می کنه در خودم بکشم... افسوس من خیلی نگران اونم که جا پای من نذاره . قبل از اینکه ازدواج کنه هزار بار براش توضیح دادم وساعت ها حرف زدم که تو نباید اشتباهات منو تکرار کنی . من کسی رو نداشتم که چشم هامو بازکنه . همه تصمیم گیری رو به عهده خودم گذاشتن . من فقط ۱۸ سالم بود . اشتباه کردم . ولی تو ۲۳ سالته و من دارم عیناً آینده رو برات تصویر می کنم و.... ولی اکرم خیلی زود جا پای من گذاشت و دقیقا به طرز من همسرشو انتخاب کرد اولها خیلی ناراحت بود ولی به مرور علاقه مند شده و خیلی امیدواره . منم به شوهرم علاقه مند شدم . مشکل خاصی هم نداریم و جدا امیدوارم که اتفاق خاصی نیافته و اکرم که الهه دیروزه به الهه امروز تبدیل نشه . خیلی خیلی امیدوارم به لطف و عنایت خدا و این دختر پاک و پر احساس رو به خودش می سپارم خدا رو برای داشتن دوست خوبی مثل اون شکر می کنم ولی همه نگرانی من بابت اکرم برای سرنوشتش نیست . از علاقه ای که به من داره می ترسم . من تا حدی سعی کردم از چهره شخصیت های نا مطبوع درونی خودم براش پرده بردارم ولی اون جدا اذیت می شه منم دلیلی برای این آزار نمی بینم . اون دوست داره من رو مطلق خوب تصور کنه و این جز هراس برای من نداره که چرا دیوی که تو روح من خونه کرده اینقدر می تونه خودشو پنهان کنه که اینطور تکیه گاه یه دختر همسن خودم باشم . به خودش چندبار گفتم که می ترسم از روزی که همینقدر دوسم داری ازم متنفر بشی و دلت بشکنه و مثل خودم بشی ولی انگار نمی شنوه دوست نداره بهش فکر کنه می گه الهه من امکان نداره ازت متنفر بشم ای خدا که این هم دقیقا موضوعیه که برای خودم اتفاق افتاد و من رو به اینجا کشوند و این اکرم دیوونه باز داره جا پای من می ذاره و هیچ کاری از من بر نمی یاد وقتی که الهه اون روز یکی بود مثل اکرم امروز و یه مرد که گویی نمیه من بود بی نهایت شبیه به من و اون الهه امروز بود و خود من بود ولی اونموقع تفاوتش رو حس نمی کردم و از اینکه مدام منو می ترسوند و دورم می کرد و آزارم می داد هیچی نمی فهمیدم. از اینکه مدام می گفت چرا وقتی هیولای درونم و بهت نشون می دم چشاتو می بندی چرا نمی خوای ببینی که چیزی که تو می پرستی اینه نه اون ظاهر خوب و مطلوبی که تصور کردی. مدام می گفت از دوست داشتنت می ترسم . می ترسم از روزی که ناخوداگاه بشکنمت و ازم متنفر بشی و این اتفاق افتاد... وقتی اکرم این شعر رو برای من خوند حس بدی داشتم . دوست داشتم همون موقع بلند شم . توی گوشش بزنم و از اون جا برم . اصلا از این شهر برم و نذارم دیگه پیدام کنه . الهه رو فراموش کنه ولی یادم افتاد که اون مرد هم بارها این کار رو با من می کرد و جز زجر و شکنجه چیزی برام نداشت و بعد از مدتی قهر دوباره عین یه کفتر جلد روی بومش می شستم و این بار عاشق تر از قبل . این یه حسه . تو حس می کنی که روحت با کسی درآمیخته . نه از روز آشنایی. از خیلی وقت پیشش . شاید از روز ازل و هیچ کدوم از این اداها و بهونه ها نمی تونه این حقیقت رو وارونه جلوه بده و این ادامه پیدا می کنه تا اونجا که این عشق به درجه ای از خلوص می رسه و خدا دست به کار می شه و همون ماجرای "پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است"(کل متن رو در ادامه مطلب بخونید . حتماً) اونوقت چوب این اشتباه بزرگ رو می خوری . و شیرفهم می شی که عشق خاصه خداست و نه هیچ انسانی . انسانها در اوج خوبی و نزدیکی لایق دوست داشته شدن هستن و این دوست داشتن برای زندگی بهتر از عشقه . اون روز وقت مرگ ققنوسه و سوختن و آتیش گرفتن و اما...برای تولد ققنوس جوون ایمان قوی لازمه که وای به حال امثال من که هیچوقت نخواستن داشته باشن و دلشون به این خوشی ها دوروزه دنیا بسته بوده . این تجره تلخ روح انسان رو وسعت می ده آره قبوله . ولی چیزی رو از دست می دی که دیگه محاله بدست بیاریش نمی دونم چیه ولی من این خلا عظیم رو در وجودم دارم. حالا که ... خودم هم نمی فهمم چی دارم می گم . اصلا خیال نداشتم این چیزا رو اینجا بنویسم ولی ای خدا ... همه چیزش رو حکمته . و چه حکمت عجیبی داره این دوستی من و اکرم . چطور می شه که این علاقه شدید در دو نفر همجنس بوجود می یاد. نمی فهمم من البته خیلی خوب آمیختگی روحم رو با اکرم حس می کنم ولی دیگه شهامت و توان برای دوست داشتن ندارم و اگرهم چیزی باشه شدیدا پنهانش می کنم که می دونم فقط مضره . و العان می فهمم که چرا اون مرد اونطور علاقش رو از من پنهان می کرد و هربار چیزی از دهنش در می رفت .انگار که پادزهر بزنه یه کاری می کرد که قهر کنم و دلخور بشم. ولی اگر اونموقع تقریبا همیشه من از علاقه اون به خودم مطمئن بودم و این و حس می کردم پش حتما العان اکرم هم خوب می دونه که منم دوسش دارم هرچقدر که ظاهرا بی اعتنایی بکنم! پس چکار باید کرد؟ فقط سعی می کنم نذارم اون روند تکرار بشه و اون فرجام وحشتناک رو داشته باشه . اگر اون آقا بعد از سه سال آزار و تندخویی به من گفت که از روز اول من رو جزئی از خوش می دونسته و هر حرکت من براش آشنا بوده و مدام می دیده که دارم جا پای اون می ذارم و همه تلاشش این بوده که این اتفاق نیافته ، من همون اوایل این چیزارو به اکرم گفتم . التماسش کردم که جا پای من نذار.ولی ... نمی دونم . توکل برخدا خدایا پناه می برم به تو از شر ... خودم و خودم و خودم و شخصیت چند وجهی (به قول روانشناسم) آزار دهنده و نابودگرم . از همه الهه ها به تو پناه می برم که با من چنان می کنن که لزومی به دخالت شیطان نیست. گاهی حس می کنم شیطان گوشه دیوار وایستاده و دستاش رو روی هم گذاشته و با یه لبخند و خیال راحت نگاهم می کنه که چطور مدام تیشه به ریشه خودم می زنم و از پس خودم بر نمی یام خدایا جز شکر و سپاس تو کاری ندارم در این لحظه شکر که به من توفیق شکرگذاری خودت رو دادی بازم می گم : خدایا اسمت رو از لب من نگیر ... ادامه مطلب بازم....
طالع روزانه :وقتی دریك كار موفق نمی شوی نتیجه می گیری كه همیشه و همه جا چنین خواهد بود. در حالی كه اینطور نیست و بدبینی حاصل از چنین منطقی زندگی تو را آسیب پذیر خواهد كرد باید دلایل واقعی هر كاری را فهمید بازم حالم گرفته است قصه اش مفصله می گم می گم اگر... می گم بدرود تا فرصتی برای گفتن صحرا خشک خشک و بغض آسمان به نگاهی بند است آسمان هم برای خراب شدن سیاهی چشمان تو را بهانه می کند من که روشنی روزم را به خمیازه عقربه ساعت فروخته ام جوابهای گرفته ام را در بدهیات رها کردم و نگاه دلدارم را به توهمی باختم آنگاه که هپروت دختری را بلعید چقدر دوست داشته شدن هراسناک می شود وقتی در میان یاران ، عزیز چشم تو می شوم ... 22/7/86 این رو دیشب نوشتم. فکر کنم تحت تاثیر شعر اکرم بود که البته ربطی هم نداره. شکر اکرم رو پیدا کنم می نویسم اینجا هنوز که پیداش نکردم این چیزی که نوشتم (شعر که نیست . نمی دونم چیه!) ادامه داره. می دونم که ادامه داره ولی خدا می دونه ادامه اش کی می یاد فردا . یه هفته دیگه . یه سال دیگه یا هیچوقت ! نمی دونم ولی ادامه داره فردا اگر خدا بخواد کلاس گیتار دارم . جلسه پنجم. خوشحالم درس که فعلا تعطیله ! ولی باید بخونم باید خودمو مجبور کنم . ولی باور کن که سخته دیگه... حرف زیاده ولی انگیزه نیست بذار با یه شعر تمومش کنم: در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست و می دانم چرا خواست و می دانم که پوچِ هستی و این لحظه های پژمرنده که نامش عمر و دنیاست اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست مهدی اخوان ثالث شب و سکوت و تنهايی
شبه. نیمه شب هم گذشته سکوته تنهایی . تنهام تو ذهنم یه ترانه هست از افتخاری باز غم غریبی باز بیقراری باز دل شکسته حالی نداری مثل یک پرنده در کنج لونه باز کدوم فصل گل رو در انتظاری . . . اینم از رهی: تو را خبر زدل بیقرار باید و نیست مرا امید وصال تو می باید و نیست . . .
|
درباره وبلاگ
![]() چه انتظار عجیبی تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه تلاشی همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... پيوندها
برادر عزیز من محمد
دختران با حجاب درمورد فرمان فتحعلیان پایگاه حدیث رونامه جوان سپیدار عشق سلام حضرت عاشق حضرت امیرالمومنین علیه السلام همه چی از قیصر امین پور رادیو جوونی : عطیه سعید پورمحمودی حامد جواد زاده فائقه تاجیک یه جوون م3 خودم! همون حضرت عاشق ولی آبی!! این وبلاگ جدید داداش عزیزمه . حتماً یه سر بزن ساقی جهاد مجازی(هکرهای کلاه سفید) زهرا (دانلود کلیپ) گلی پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی) یانیشکا آتیشکا جادوی سیما آتش به دوش بهترين قالب هاي وبلاگ |
||