|
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
|
|
||
|
امروز شنبه است یکم زودتر از روزای دیگه از خواب بیدار شدم . گفتم به فال نیک بگیرم و یکم بیشتر به خودمو زندگی برسم خوب طبق معمول زندگی در اولویته. گوشه سالن ایستادمو یه نگاه کلی به ریخت و پاش های دیشب انداختم . به نظرم زیاد اومد . یه دفعه خونه و کارهای دائمش به نظرم یه دشمن همیشگی اومد . یه موجود بدذات که همیشه آمادست تا وقت و انرژی آدمو درون خودش بمکه دست آخر چیزی که میمونه نه تمیزیه نه کارایی که انجام دادی چون اصلا دیده نمیشه با هر قدم که به طرف تمیز شدن برمیداره فقط کثیفی های کوچیک تر و ناچیزترش بیشتر نمایان میشه به نظرم یه هیولای هفت سر اومد که هر سرشو میزنی ۱۰ تا سر اضافه میشه چی؟ من منفی نگر و بدبینم؟ نباید اینجوری فکر کنم؟ نه اصلا تو منو نمیشناسی که اینجوری فکر میکنی همون موقع به خودم گفتم چه بهتر . حالا که تو هیولایی منم باهات میجنگم! به قول معروف موتورخونه رو روشن کردم و دست به کار شدم . ما زن ها یه خاصیتی داریم که وقتی واقعا مشغول به کاری میشم جریان سیال ذهنمون هم به کار میافته و تا جایی که ممکنه مانع از ارتباط حواس پنجگانه ما با محیط واقعی و اشیاء میشه . دست کم من که اینطوریم سریع گریز میزنم به تمام زندگی . از کل به جزء و از جزء به کل همیشه اهل جنگ بودم . وقتی یه هدف برام حکم مبارزه پیدا میکنه بالاخره پیروز میشم یا کار و به جایی میرسونم که همیشه بدونم تلاش خودمو کردم ولی یه جاهایی بد شده نقطه ضعف و بلای جونم . اونم قسمت هایی هست که بهشون در حد یه دشمن واقعی بها ندادم مثل همین کارهای خونه چرا همیشه فکر کردم زن هایی که تمام عمرشون و صرف تمییز نگه داشتن خونه میکنن - به حدی که هر لحظه سر زده وارد خونشون بشی همه چیز از تمییزی برق میزنه - چون شهامت روبرو شدن با دنیای واقعی رو ندارن .خودشون رو تو این چهار دیواری حبس میکنن و ذهن و جسمشون رو تو کارهای روزمره غرق میکنن و... نه واقعیت اینه که نخواستم خودمو محک بزنم ته وجودمم به نظرم غیر ممکن میاد که بشه یه خونه ۹۰ متری رو در هر لحظه تمییز نگه داشت و دیوونه نشد! چون حتی اگر تو یه خونه هیچ آدمیزادی هم زندگی نکنه باز یه نفر باید دست کم روزی دوبار همه جارو گرد گیری کنه . حالا دوتا آدم بیعار(املاش درسته؟) و شلخته هم روزی حداقل۱۰ ساعت یه جایی باشن و تازه پخت و پز و کارهای دیگه ام انجام بدن و .... خودمو مرور که میکردم دیدم این همیشه بزرگترین نقطه ضعف من بوده از بچگی تا بحال . که بجای اینکه مرد و مردونه (زن و زنونه !) جلوش وایستم و یه فکری بکنم - همیشه با تمسخر و ابراز ناتوانی از کنارش گذشتم. دیگه تو فکر کن روز خاستگاری اولین حرفی که به وحید بیچاره گفتم این بود که من اهل کار خونه نیستم و اصلا ازم بر نمیاد و ... اونم که مثل اکثر آقایون هیجان زده بدون اینکه عمق فاجعه رو درک کرده باشه مدام میگفت به به چه خوب اصلا اشکال نداره من خودم کار خونه دوست دارم انجام میدم !!!!!!!! در حین گلاویز شدن با ظرفهای کثیف شام دیشب در میدان نبرد سینک ظرفشویی بودم که با خودم گفتم الهه العان بهترین وقته! حالا که سه ماه تا شروع کلاسهای دانشگاه وقت دارم. تمام روزهای هفته هم خونه ام . باید تکلیفم و با این غول بی شاخ و دم هفت سر روشن کنم حالا که دوست داره باهات بجنگه . بهتر . بجنگ اگر العان نتونم از پسش بربیام . فردا (سه ماه دیگه) که چند روز بیشتر در هفته خونه نیستم این منم که از پا درمیام حالا که دونفر هم بیشتر نیستیم. دیگه فکر کن اگر یه روز و روزگاری لطف خدا هم شامل شد و یه نفر سوم بلا زده و راه گم کرده هم به جمع این خانواده نا حسابی اضافه شد (بین خودمون باشه فکرشم منو به وحشت میندازه!گرچه دیگه نمی خوام ناشکری کنم . هرچه از دوست رسد نیکوست) تا همین جا که اومدی با من ممنون . اگر حوصله داری بیا "ادامه مطلب" از افکار بی سرو ته من بخند. یاعلی . سید علی (اینو از یه دوست جدید یاد گرفتم خوشم اومد!) ... ادامه مطلب چند روز پیش یه دوستی از من راجب دوست داشتن و عشق پرسید
میگفت از زندگی بی احساس خسته شدم ولی چون دوستی رو قبلا تجربه کردم و میدونم ایجاد رابطه مانع رسیدن به دوست داشتن واقعی میشه نمی خوام برم دنبال دوستی و این حرفها می خوام احساس نابتری رو تجربه کنم باهم کلی بحث کردیم به نتیجه ای نرسیدیم زیادی حساب و کتاب میکرد گفتم فایده نداره دیدگاهمون به موضوع کاملا متفاوته دیگه هم راجبش با اون شخص حرف نزدم ولی ذهنم حسابی درگیر شد یه مدت تا اینکه دیروز اتفاقی کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" رو خوندم امروز به خودم گفتم الهه دیگه باید بنویسی! اگر واقعا دوست داری حرفهامو بخونی یه سر به ادامه مطلب بزن یاعلی ... ادامه مطلب نامه ای برای او که رفتنش را هنوز باور نکرده ام
مادرجون قصه هام که به قصه ها پیوستی سلام بی مقدمه حرف دارم باهات دلم گرفته . اصلا فکرشو نمیکردم همچین روزی باید با خاطره هات حرف بزنم همچین روزی بیام سرخاکت بهت خبرهای خوبم رو بگم همچین روزی شادیهامو به غم نبودنت ببخشم و... مادرجون آخرین باری که سرپا دیدمت . سرحال دیدمت گفتی ایشالا قبول میشی . گفتی دعا میکنم همیشه سرنمازم که قبول بشی گفتی الهه جون مراقب خودت باش . مادرجون مراقب خودت باش . خانوم مراقب خودت باش . تعجب کردم چرا اینقدر تکرار میکنی گفتم باشه مادرجون . تو مراقب خودت باش . نگران من نباش خدایا نمیدونستم بار آخره باهات حرف میزنم از پیش تو رفتم خونه مامانم بهش گفتم مادرجون تا دم در اومد دنبالم هی اصرار میکرد مراقب خودت باش ... بغضم میگیره . با اینکه امشب چند بار یاد این موضوع افتادم و اشک ریختم ولی بازهم موقع نوشتن ... قرار بود بعد کنکور بیام باهم حسابی حرف بزنیم من احمق ... هر بار که بهت زنگ میزدم میگفتی میدونم درس داری ولی یه روز بیا اینجا برام حرف بزن هربار که بهت سرمیزدم بهم میگفتی میدونم گرفتاری حالت و از مامانت میپرسم ولی یادت باشه بیایی پیشم برام حرف بزن من نمیدونستم دارم تمام فرصت های طلایی با تو بودن رو از دست میدم مادرجون تو منطقه شدم ۴۵ - تو کشور ۲۱۲ ولی العان صبح تا شب هم توی دلم باهات حرف بزنم با اینکه میشنوی دیگه به دردت نمیخوره تو اون بالاها با بهترین ها هم صحبتی خودم تو خواب دیدمت روز مادر . دیدم کجایی ... خوش به حالت حالا منم که به حرف های تو محتاجم تو برام طاقچه بالا نزار به خوابم بیا امشب . برام حرف بزن مادرجون خوبم خودت بهتر از همه میدونی که هنوز هنوز هنوز رفتنت رو باور نکردم مگه میشه تو نباشی به حرفهات به لبخندهات به وجودت نیاز دارم به خودم تبریک میگم که مادرجونی مثل تو داشتم بازهم برام دعا کن برای فرج امام عصر دعا کن الهم عج لولیک
وقتی از ته دلت حس میکنی رهبر کشورت رو دوست داری ... چقدر مشکلات زندگی به نظرت پیش پا افتاده میاد ...
دوستت دارم رهبرم
بی مقدمه سلام همه حرفهایی که می گم از دید خودمه ، تو ممکنه نظر دیگه ای داشته باشی رادیو جوونی ها همونجوری هستن که انتظار داری باشن از این که به خودت رنج و مشقت وارد کردی که ببینیشون پشیمون نمی شی اصلاً تو ذوقت نمی خوره چون اونها همونی هستن که میشنوی متواضع و گرم و صمیمی، هم با همدیگه و هم با شنونده ها به هم که میرسن همدیگه رو بغل می کنن و می بوسن انگار چند وقته که همو ندیده باشن ساده لباس می پوشن همونجور که ساده حرف می زنن تو رادیو و ساده برنامه می سازن - یه جوری که حس می کنی عضوی از خانواده تو هستن یا تو عضوی از خانواده اونا هستی یا ... سعید پور محمودی (عکس اول) شیطون و سرحال - ساده و مثبت در عین اینکه چشماش از یه شادی غمناکی خیسه . اعتماد به نفس خوبی ام داره با حامد جوادزاده رفته بودن یه گوشه حرف می زدن ولی دوربین من ولکن اونها نبود(عکس پایینی)
تازه وارد (پارازیتی) شل و وارفته برنامه اجرا می کرد اون چند روز - حالا واسه ابتکار بود یا واقعاً پنچر شده بود نمی دونم
باز هم سعید پور محمودی . هم برنامه اجرا می کرد و حواسش هم به همه جا بود....
لارنس (امین) نبی الهی - سردبیر پارازیت - اصلاً فکر نمی کردم اینقدر جوون باشه
و... محبوب ترین شخصیت رسانه ای من در حال حاضر بعد از وحید جلیل وند: حامد جواد زاده داره کتاب منو امضا می کنه قد بلند - تیپ رسمی - از دور اخمو - جدی - خیلی مردونه(شاید یه کم مغرور) به نظر میاد اما این برداشت تا قبل از اینه که باهاش حرف بزنی به محض صحبت کردن با یه آدم متواضع و خوش برخورد مواجه میشی که می خواد خیلی با حوصله جواب همه رو بده چون از اون مدل آدمهاست که سعی می کنه همه رو راضی نگه داره - صداش زیاد به چهرش نمی خوره ولی به نگاهش چرا ! وقتی حرف می زنه همون صدایی رو میشنوی که ساده و خالصانه سر برنامه سپید مثل شب شبهای ذی الحجه پای تلفن با وحید جلیلوند گریه می کرد و حسی داره که توصیف کردنی نیست ( نمی خوام غلو کنم ولی خوب چیزی نیست که بتونم در غالب واژه بگم) هر بار که نمایشگاه کتاب می اومدم کمتر از پنجاه هزار تومن خرید نمی کردم اینبار بودجه نداشتم . یه کتاب ۱۲۰۰ تومنی رو با تخفیف ۱۰۰۰ تومن خریدم (همین که تو دست آقای جواد زاده می بینی) که بیشتر از تمام کتابهایی که می خواستم بخرمم و نتونستم برام ارزش پیدا کرد وقتی سردبیر محبوبم کتابم رو تو دستش گرفت و خوشش اومد و تمجید کرد و بعد شاید حدود ۱۰ دقیقه باور نکردنی راجب کتاب و شریعتی و برنامه و حالا هرچی با من صحبت کرد . سخت بود که مکان و فضا رو درک کنم و روی حرفهاش تمرکز کنم سخت بود که سعی کنم درونش رو از دریچه نگاه و سیاهی رنگ چشمهاش (از اون مدل که تفاوت مردمک و عنبیه رو متوجه نمی شی) بخونم و حس نکنم این منم که دارم خونده میشم ... که سعی کنم با سختی شخصیت سردبیر محبوبم رو بشناسم و ناخوداگاه حس کنم که دارم شناخته میشم...(می دونم گستاخیه - شاید بعدا این قسمت رو پاک کنم) بعد وقتی میرسی به شهر و دیار و خونه ات ساعت ۸ شبه . میدوی رادیو رو روشن کنی سربزنگ اذان مغربه بعد از اذان - سعید پورمحمودی می خواد یه چیزی رو که سردبیر تو گوشش زمزمه کرده رو یادش رفته بگه دوباره می گه یه کتاب کوچیک زرشکی رنگ در مورد دکتر علی شریعتی با ریز مشخصات ... بعد هی با خودت میگی نه نه نه امکان نداره اون کتاب رو خریده باشه ... بعد حس می کنی در فضا معلقی ... رفته بودی تاثیر بگیری از کسایی که نزدیک به هفت ماهه باهاشون زندگی می کنی یا تاثیر بذاری؟ بعضی موقع ها نفس عمیق کشیدن سخت ترین کار دنیا میشه که چشمهات رو ببندی و نفس عمیق بکشی و هی بگی خدایا کمکم کن نباید این همه مهم باشه . این یه وهمه یه پنداره ... یه هیجان زودگذره ... فقط یه برنامه رادیوویی همین و بس... خدا همیشه همین دور و ور هاست تو برنامه فردا شب که صدات رو پخش می کنن که یه متن از دفترهای سبز شریعتی رو خوندی دیگه به خودت مسلط شدی که ... مثل رسم همیشگی دنیا تو شروع می کنی و تموم میشه تو تموم میشی و شروع میشه نمی دونم نای حرف زدن ندارم سپید مثل شب میره ... و من ؟ و من من آخر غربت دنیاست مگه نه؟ بر سر دوراهی آشنا شدن خدایا باش ... مثل همیشه نزدیک... فقط یه برنامه رادیویی بود دیگه زندگی هنوز ادامه داره دیوونه هرچند یه صدایی که سعی می کنی جدیش نگیری نجوا می کنه : الهه یه بار دیگه ظرفت ترک برداشته نشت می کنه : احتیاج به تعمیر اساسی داری
از وقتی این برنامه رادیو جوان ...همین برنامه ..... چی بود اسمش..... هفت ترانه .... هفت پنجره ....یه چیزی تو این مایه ها ! با اجرای خیلی باحال رضا آفتابی رو گوش کردم تصمیم گرفتم اینجوری سلام کنم که انرژی مثبتش بیشتر بشه
آخه خودم از سلام کردن رضا آفتابی خیلی انرژی می گیرم خلاصه از سلام و احوال پرسی که بگذریم ...... راستی حالتون خوبه؟! از این فیلم حلقه سبز خوشم میاد. البته آقای حاتمی کیا با تشکر از زحماتتون یکم هری پاترش رو کم کنید! اصلا از وقتی رادیو جوان رو کشف کردم . تلوزیون و طلاق دادم ! گاهی فقط بهش یه سرکی می زنم هم کارهای خونه رو انجام می دم هم کلی ... خوبه دیگه خوشم می یاد نخسوزن این برنامه سپید مثل شب ساعت ۹ تا ۹.۳۰ شب با اجرای سعید محمودپور با اون صدای گرم و دوست داشتنیش دیگه... خیلی مراقب خودتون باشین همیشه شعر بخونین حواستون به اون عزیز دل که همیشه حواسش به ما هست باشه یه نظری چیزی ... حالا اگه خواستید
فکر نکنین خسته شدم - فکر نکنین بی خیال وبلاگم شدم - .... اصلا از این فکرها نکنین
فقط دارم درس می خونم واسه کنکور- برنامه ریزی کردم تمرین های گیتارم خیلی سخت شده ورزش هم می کنم وقتی نمی مونه واسه این کارا یعنی تا تونستم از کامپیوتر و تلوزیونم کم کردم تازه اتفاق های دیگه ام افتاده این مدت چشم هام رو عمل کردم ممنون بد نیستم - بهترم - شما خوبین؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که خیلی خوبم فقط... قیصر که رفت... دلم خیلی گرفت یه کتاب توپ خوندم- بگیرین بخونین - چه اهل کتاب هستین چه نیستین! این یکی رو بخونین جاناتان مرغ دریایی - ریچارد باخ کتابهای دیگم خوندم می گم در فرصت بعدی به امید فرج ! خوب دیروز حالم خیلی گرفته شده بود که اونجوری نوشتم . ولی همونجوری نموند
یعنی وحید از دلم درآورد شب موقع خواب با رضایت خدا رو شکر کردم این که وحید می فهمه من دلخورم و می یاد از دلم در میاره یعنی خیلییییی تغییر کرده از وقتی خودش باور کرده که می تونه تغییر کنه این موضوع واقعا داره اتفاق می افته هرچند که خیلی جزئی ولی خودش خیلیه فکر می کنه علت اصلیش تغییراتیه که من در خودم دارم ایجاد می کنم التماس دعا |
درباره وبلاگ
![]() چه انتظار عجیبی تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه تلاشی همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... پيوندها
برادر عزیز من محمد
دختران با حجاب درمورد فرمان فتحعلیان پایگاه حدیث رونامه جوان سپیدار عشق سلام حضرت عاشق حضرت امیرالمومنین علیه السلام همه چی از قیصر امین پور رادیو جوونی : عطیه سعید پورمحمودی حامد جواد زاده فائقه تاجیک یه جوون م3 خودم! همون حضرت عاشق ولی آبی!! این وبلاگ جدید داداش عزیزمه . حتماً یه سر بزن ساقی جهاد مجازی(هکرهای کلاه سفید) زهرا (دانلود کلیپ) گلی پایگاه اینترنتی کمیل(محمدیعقوبی) یانیشکا آتیشکا جادوی سیما آتش به دوش بهترين قالب هاي وبلاگ |
||