تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 4:11 :: نويسنده : دختر مرداد
سلام

امروز کلاس 4 ساعته نقاشی داشتم

مغزم انباشته شده بود. معلمم انگار که بخواد دانسته هاشو به من تزریق کنه مدام حرف میزد و از این شاخه به اون شاخه میپرید . آخه جمعه امتحان دارم

تا آخر شب چندبار کاغذ و مداد دستم گرفتم ولی نتونستم چیزی بکشم. تن صداش مدام تو گوشم میپیچید

خلاقیت های نقاشانه ... اغراق های نقاشانه ... حساسیت های نقاشانه ... تصویرسازی نقاشانه ... رنگ گذاری شخصی ...

چجوری بفهمم الان کارم گرافیکی شده ... کاریکاتوری شده ... تصویرسازی شده ... داستان سرایی شده یا نقاشی واقعیه ؟

اصلا فرق این چیزا چیه؟ اصلا بیخیال این حرفها ! به من چه که نقاشانه هست یا نه . من هرچی بیاد پیش چشم و دوست داشته باشم میکشم ... هر اسمی بخوان بذارن

سعی میکردم بخوابم ... تا چهارشنبه که جلسه آخر کلاس نقاشیه باید اتوپرتره کار کنم . البته تاکید فرمودند منظور این نیست که بشینی جلوی آینه صورتتو بکشی . یه سری کار ازت میخوام که خودتو توشون تعریف کنی

بگی من اینم

تو دلم گفتم خوب منم تا حالا داشتم همین کارو میکردم دیگه !

به خودم فکر میکردم ... یاد دیوید (دوست نقاش آمریکاییم) افتادم . امروز مثل همیشه فقط برای چند دقیقه آن شد . گفت من نقاشی هاتو خیلی دوست دارم . خوب هیچکی ندونه خودم میدونم خیلی خام و مبتدی هستم . دوست داشتم بدونم از چی نقاشی هام خوشش اومده . میدونستم اهل اغراق و چاپلوسی نیست ! فقط گفتم من فکر میکنم کارهام اصلا خوب نیستن . همون حرف همیشگی رو گفت . همه از یه جا شروع میکنن . منم اول خوب نمیکشیدم . 18 سال زندگی نکردم نقاشی کشیدم و هنوزم فکر میکنم چیزی بلد نیستم . باید صبور باشی... راستی این سایت نقاشی های دیویده . عکس ها و مجسمه ها و طراحی هاشم هست . البته گفته باشم کارهاش همه با دست و رنگ و قلم مو روی بومن و کامپیوتری نیستن . سبک کارش اینجوریه من تابلوهای نیمه کاره و عکس های در حین کارش رو دیدم . گفتم شاید دوست داشته باشین ببینین

با این فکر و خیال ها خوابم برد . مطمئن نیستم شایدم نبرد ! فقط متوجه شدم دارم به یه نقاشی فکر میکنم . سریع بلند شدم و به کاغذ و مداد حمله کردم دوست نداشتم مثل هزارتا فکر خوب دیگه بعدا از یادم بره

تا الان که خدمت کامپیوتر عزیزم هستم مشغول بودم . چندتایی کشیدم از دوتاش عکس گرفتم . داغ داغه ! برین تو ادامه مطلب ببینید . البته اگر کنجکاو هستین . اگرم کنجکاوتر بودین به تاریخ و ساعت عکس نگاه کنید که صدق گفتارم بر شما معلوم بشه

روزگار بر همگی خوش



... ادامه مطلب


پنجشنبه سی ام مهر 1388 :: 22:26 :: نويسنده : دختر مرداد
پام رفت رو مداد زردم ........ دلم شکست!



... ادامه مطلب


سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: 14:23 :: نويسنده : دختر مرداد



شنبه یازدهم مهر 1388 :: 13:23 :: نويسنده : دختر مرداد

امروز شنبه است

یکم زودتر از روزای دیگه از خواب بیدار شدم . گفتم به فال نیک بگیرم و یکم بیشتر به خودمو زندگی برسم

خوب طبق معمول زندگی در اولویته. گوشه سالن ایستادمو یه نگاه کلی به ریخت و پاش های دیشب انداختم .

به نظرم زیاد اومد . یه دفعه خونه و کارهای دائمش به نظرم یه دشمن همیشگی اومد . یه موجود بدذات که همیشه آمادست تا وقت و انرژی آدمو درون خودش بمکه

دست آخر چیزی که میمونه نه تمیزیه نه کارایی که انجام دادی چون اصلا دیده نمیشه

با هر قدم که به طرف تمیز شدن برمیداره فقط کثیفی های کوچیک تر و ناچیزترش بیشتر نمایان میشه

به نظرم یه هیولای هفت سر اومد که هر سرشو میزنی ۱۰ تا سر اضافه میشه

چی؟ من منفی نگر و بدبینم؟ نباید اینجوری فکر کنم؟

نه اصلا تو منو نمیشناسی که اینجوری فکر میکنی

همون موقع به خودم گفتم چه بهتر . حالا که تو هیولایی منم باهات میجنگم!

به قول معروف موتورخونه رو روشن کردم و دست به کار شدم .

ما زن ها یه خاصیتی داریم که وقتی واقعا مشغول به کاری میشم جریان سیال ذهنمون هم به کار میافته و تا جایی که ممکنه مانع از ارتباط حواس پنجگانه ما با محیط واقعی و اشیاء میشه .

دست کم من که اینطوریم

سریع گریز میزنم به تمام زندگی . از کل به جزء و از جزء به کل

همیشه اهل جنگ بودم . وقتی یه هدف برام حکم مبارزه پیدا میکنه بالاخره پیروز میشم یا کار و به جایی میرسونم که همیشه بدونم تلاش خودمو کردم

ولی یه جاهایی بد شده نقطه ضعف و بلای جونم . اونم قسمت هایی هست که بهشون در حد یه دشمن واقعی بها ندادم

مثل همین کارهای خونه

چرا همیشه فکر کردم زن هایی که تمام عمرشون و صرف تمییز نگه داشتن خونه میکنن - به حدی که هر لحظه سر زده وارد خونشون بشی همه چیز از تمییزی برق میزنه - چون شهامت روبرو شدن با دنیای واقعی رو ندارن .خودشون رو تو این چهار دیواری حبس میکنن و ذهن و جسمشون رو تو کارهای روزمره غرق میکنن و...

نه واقعیت اینه که نخواستم خودمو محک بزنم

ته وجودمم به نظرم غیر ممکن میاد که بشه یه خونه ۹۰ متری رو در هر لحظه تمییز نگه داشت و دیوونه نشد!

چون حتی اگر تو یه خونه هیچ آدمیزادی هم زندگی نکنه باز یه نفر باید دست کم روزی دوبار همه جارو گرد گیری کنه .

حالا دوتا آدم بیعار(املاش درسته؟) و شلخته هم روزی حداقل۱۰ ساعت یه جایی باشن و تازه پخت و پز و کارهای دیگه ام انجام بدن و ....

خودمو مرور که میکردم دیدم این همیشه بزرگترین نقطه ضعف من بوده از بچگی تا بحال . که بجای اینکه مرد و مردونه (زن و زنونه !) جلوش وایستم و یه فکری بکنم - همیشه با تمسخر و ابراز ناتوانی از کنارش گذشتم.

دیگه تو فکر کن روز خاستگاری اولین حرفی که به وحید بیچاره گفتم این بود که من اهل کار خونه نیستم و اصلا ازم بر نمیاد و ...

اونم که مثل اکثر آقایون هیجان زده بدون اینکه عمق فاجعه رو درک کرده باشه مدام میگفت به به چه خوب اصلا اشکال نداره من خودم کار خونه دوست دارم انجام میدم !!!!!!!!

در حین گلاویز شدن با ظرفهای کثیف شام دیشب در میدان نبرد سینک ظرفشویی بودم که با خودم گفتم الهه العان بهترین وقته!

حالا که سه ماه تا شروع کلاسهای دانشگاه وقت دارم. تمام روزهای هفته هم خونه ام . باید تکلیفم و با این غول بی شاخ و دم هفت سر روشن کنم

حالا که دوست داره باهات بجنگه . بهتر . بجنگ

اگر العان نتونم از پسش بربیام . فردا (سه ماه دیگه) که چند روز بیشتر در هفته خونه نیستم این منم که از پا درمیام

حالا که دونفر هم بیشتر نیستیم. دیگه فکر کن اگر یه روز و روزگاری لطف خدا هم شامل شد و یه نفر سوم بلا زده و راه گم کرده هم به جمع این خانواده نا حسابی اضافه شد

(بین خودمون باشه فکرشم منو به وحشت میندازه!گرچه دیگه نمی خوام ناشکری کنم . هرچه از دوست رسد نیکوست)

تا همین جا که اومدی با من ممنون . اگر حوصله داری بیا "ادامه مطلب" از افکار بی سرو ته من بخند.

یاعلی . سید علی

(اینو از یه دوست جدید یاد گرفتم خوشم اومد!)



... ادامه مطلب


سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 12:11 :: نويسنده : دختر مرداد

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم ایران هستیم!

 


ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

  از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

 

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

 



صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!

روزگاری شهر ما ویران نبود


دین فروشی اینقدر اسان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود


هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود


رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

پشت پا بر دین زدن آزادگیست


حرف حق گفتن عقب افتادگیست

بی تو منکرها همه معروف شد


کینه توزی با دلی مکشوف شد

 

بی تو دلهامان به جان آمد بیا


کاردها بر استخوان آمد بیا



سه شنبه دهم شهریور 1388 :: 13:6 :: نويسنده : دختر مرداد
چند روز پیش یه دوستی از من راجب دوست داشتن و عشق پرسید

میگفت از زندگی بی احساس خسته شدم ولی چون دوستی رو قبلا تجربه کردم و میدونم ایجاد رابطه مانع رسیدن به دوست داشتن واقعی میشه نمی خوام برم دنبال دوستی و این حرفها

می خوام احساس نابتری رو تجربه کنم

باهم کلی بحث کردیم

به نتیجه ای نرسیدیم

زیادی حساب و کتاب میکرد

گفتم فایده نداره دیدگاهمون به موضوع کاملا متفاوته

دیگه هم راجبش با اون شخص حرف نزدم

ولی ذهنم حسابی درگیر شد یه مدت

تا اینکه دیروز اتفاقی کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" رو خوندم

امروز به خودم گفتم الهه دیگه باید بنویسی!

اگر واقعا دوست داری حرفهامو بخونی یه سر به ادامه مطلب بزن

یاعلی



... ادامه مطلب


دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 11:44 :: نويسنده : دختر مرداد

چند روزه می خوام پست بزنم نمیدونم چی بگم - چجوری بگم

نه که حرف برای گفتن ندارم ها - نه ! بس که حرفهای نگفته ام زیاد شده !

حرفهایی که برای گفتن دارم . اگر جمع بزنی با حرفهایی که برای نگفتن دارم دیگه ...

سه سال پیش با این نوشته با خانم نظرآهاری آشنا شدم و این یه آغاز بود

فکر کنم چند بار تو این وبلاگ گذاشتم این متن رو ولی

بازهم بخونیدش

شاید برای شما هم یک آغاز باشه:

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385
4 بهمن 1385 11:35 بֽظֽ
 


چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 12:47 :: نويسنده : دختر مرداد
فردا کنکور دارم ... بعد از ظهر

ولی انگار نه انگار که نزدیک ۹ ماه دارم خودم و خانواده ام  رو آزار می دم واسه فردا

دوباره نشستم پای اخبار و شایعات و ...

وقتی تو میان سالی تصمیم بگیری با جوونک ها رقابت کنی همین میشه دیگه

اونها بیخیال دنیا میتونن بشین پای درس و کتاب

ولی من این یکی دوماه آخر فلج شدم حسابی

اومدم دنبال اخبار این مرحومه " ندا آقا سطلان"

جالبه که سریع تو ویکی پدیا براش پروفایل ساختن

از بین بیشتر از ۱۸ نفر قربانی

کلی هم مطالب پر سوز و گداز نوشتن . اگر واقعا این خانم فوت شدن واقعا براش طلب آمرزش و آرامش میکنم و به خانواده اش تسلیت میگم

نکته ای که جالب بود برام رو خودتون برین ببینین

تمام مطالب نوشته شده و گفته شده دوتا منبع داره : ۱- یک وبلاگ نویس ۲- نامزد (دوست پسر یا معلم موسیقی ) مرحومه!

تا این لحظه هیچ مطلب مستند تری پیدا نکردم

اگر جایی بود منو بی خبر نذارید

یا علی

 



پنجشنبه هفتم خرداد 1388 :: 23:22 :: نويسنده : دختر مرداد
چرا واشنگتن منتظر موسوی است؟
880220150044338.jpg

تحلیل روزنامه الشرق الاوسط از انتخابات ایران:

در انتظار موسوی! این عنوان بازی دیپلماتیک جدیدی است که این روزها در واشگتن بسیار مرسوم است. پایتخت امریکا سخت در تلاش است تا کاری کند که اظهارات مغشوش و گیج‌کننده رئیس‌جمهور باراک اوباما در حوزه سیاست خارجی امریکا اگر نه معنادار اما حداقل منسجم و منطقی به نظر برسد.

 مرجان نمازی:یکی از راه‌ها برای رسیدن به هدف مذکور این است که فرض را بر این بگیریم که انتخابات ریاست‌جمهوری آینده ایران در روز 12 ژوئن (22خرداد) پایان تلاش محمود احمدی‌نژاد است برای کسب پیروزی و برتری مطلق در مقابل حریف امریکایی خود که به نظر می‌رسد از موضع خود عقب‌نشینی کرده است. امریکایی‌ها هنوز هم احمدی‌نژاد را خیال‌پرداز می‌دانند  غافلند از اینکه او توانسته آنها را دقیقاً به همان جایی برساند که خود می‌خواست: یعنی ایستادن پشت دروازه‌های ایران و درخواست برای مذاکره با جمهوری اسلامی.

تئوری‌پردازان اوباما مدعی‌اند که رئیس‌جمهور جدید امریکا ترجیح می‌دهد صبر کند و با فرد دیگری به جز احمدی‌نژاد وارد معامله و مذاکره شود؛ چراکه احمدی‌نژاد هنوز هم هولوکاست را رد کرده و وعده "جهانی بدون امریکا" را تکرار می‌کند.

اما دلیل اصلی این انتظار نمی‌تواند اغراق‌های کلامی احمدی‌نژاد باشد. علت آن است که اوباما می‌ترسد در مذاکرات احتمالی آینده امریکا با ایران، احمدی‌نژاد تسلیم کامل امریکا را بخواهد و هیچ راه فراری باقی نگذارد.

مردی که واشنگتن امیدوار است بتواند احمدی‌نژاد را شکست دهد میرحسین موسوی ، نخست‌وزیر اسبق ایران است که اکنون به "جبهه اصلاح‌طلبان" پیوسته است. کاندیداتوری موسوی همچنین از سوی دول اروپایی بویژه لندن، پاریس و برلین مورد استقبال قرار گرفته و بسیاری از کشورهای عربی نیز نشان داده‌اند که با ریاست‌جمهوری موسوی در ایران، آنها احساس راحتی و امنیت بیشتری خواهند کرد.

منابع امریکایی و اروپایی سه دلیل عمده برای وجود نظرات مساعد نسبت به موسوی و ریاست‌جمهوری وی در ایران برمی‌شمرند.

نخستین و بدیهی‌ترین دلیل این است که موسوی، احمدی‌نژاد نیست. انتخاب موسوی به مفهوم رد کامل سیاست‌ها و رفتار ایران در چهار سال گذشته خواهد بود. کنار گذاشتن احمدی‌نژاد علامتی است که حکومت و ملت ایران با استفاده از آن، آمادگی خود برای تغییر این مسیر چهار ساله را نشان می‌دهند. موسوی انتخاب می‌شود تا متفاوت از احمدی‌نژاد عمل کند. علاوه ‌بر این، امریکایی‌ها، اروپایی‌ها و اعراب بر این باورند که هر اقدام دیگری بهتر از آن چیزی خواهد بود که احمدی‌نژاد در پیش گرفته است.

دومین دلیل آن است که موسوی یک شخصیت آشنا است. او پیشترها دو سال به عنوان وزیر امور خارجه و هشت سال در مقام نخست‌وزیر ایران فعالیت داشته و شبکه ارتباطی گسترده‌ای با امریکا، اروپا و کشورهای عربی ایجاد کرده است. موسوی در طول دهه‌هایی که در سِمَت‌های عالی‌رتبه اجرایی خدمت می‌کرد سعی داشت مفاهیم رادیکالی را با برنامه‌ای عمل‌گرایانه ترکیب کند. او در مورد تمام مسائل، با استفاده از گفتمان انقلابی حرف می‌زد و وقتی زمان عمل می‌شد می‌دانست که کجا و تا چه حد باید محتاط باشد.

اما دلیل سوم آنکه موسی برخلاف احمدی‌نژاد از تجربیات زیادی در خصوص مذاکرات بین‌المللی برخوردار است.

دولت موسوی تجربه مذاکرات طولانی با الجزایر در سال 1981 را دارد که به آزادی گروگان‌های امریکایی بعد از 444 روز انجامید. بهزاد نبوی که در این مذاکرات نمایندگی ایران را به عهده داشت قائم مقام موسوی و مشاور ارشد وی بود. اگر موسوی در انتخابات 22 خرداد پیروز شود، در دولت آتی ایران مطمئناً نبوی مجدداً عهده‌دار یکی از مناصب کلیدی خواهد شد.

مذاکرات دولت موسوی در دهه 1980 سبب شد عملیات تروریستی ملهم از ایران در فرانسه پایان یافته و در عوض فرانسه نیز حمایت‌های خود از صدام حسین در جنگ عراق با ایران را کاهش دهد. دولت موسوی همچنین موفق شد مسئله بغرنج یک میلیون دلار بدهی فرانسه به ایران در زمان شاه را حل کند.

در طول سال‌های 1984 تا 1986 نیز موسوی مذاکراتی محرمانه با دولت ریگان داشت که هماهنگی آن به عهده عباس کنگرلو، یکی از مشاوران کلیدی و دوستان موسوی بود که شبکه‌ای از ارتباطات اطلاعاتی و دیپلماتیکی با اروپا و امریکا ایجاد کرده بود.

علی‌رغم اینکه نکات مثبت زیادی می‌توان در مورد موسوی سراغ گرفت اما حداقل تا جاییکه به توانایی او در تبدیل ایران از یک جبهه انقلابی به یک دولت ملی مربوط می‌شود نباید زیاد به موسوی امید بست.

با توجه به گروه‌هایی که موسوی در طول فعالیت‌های انتخاباتی خود تا به امروز توانسته جذب کند، بیشتر طبقه‌های متوسط شهری که می‌خواهند انقلاب ایران کم‌رنگ شود از وی حمایت می‌کنند.

اگر چه این مسئله در ظاهر نادرست به نظر می‌رسد اما از لحاظ منطقی صحیح است اگر بگوییم مذاکره با احمدی‌نژاد آسان‌تر از مذاکره با موسوی خواهد بود؛ صرفاً به این خاطر که احمدی‌نژاد برخوردار از حمایت شالوده‌های نظام است و موسوی نیست.

موسوی شاید بتواند ائتلافی از گروه‌های مختلف و نامتجانس در داخل نظام تشکیل دهد تا پیروز انتخابات باشد. اما چندی نمی‌گذرد که او نیز خود در جایگاهی مانند جایگاه خاتمی خواهد یافت؛ یعنی کسی که می‌خواهد همیشه در میانه میدان موضع بگیرد اما دست آخر هیچ کجا جا ندارد.

دست‌ کم‌ گرفتن احمدی‌نژاد به عنوان فردی خیال‌پرداز، سیاست خوبی نیست. او به خاطر آشفتگی و ضعف آشکار حریفانش، یک موضع رادیکالی و نه سازشگرانه اتخاذ کرده است. او که می‌بیند حریفانش در طول چهار سال گذشته عقب‌نشینی کرده‌اند چرا یک پیروزی مطلق را هدف نگیرد؟

*نویسنده مقاله امیر طاهری ،روزنامه‌نگار ایرانی الاصل الشرق الاوسط


شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 :: 13:34 :: نويسنده : دختر مرداد
مادر بزرگ من ۷۵ ساله بود . ۸ فرزند . ۱۸ نوه و دو نتیجه داشت . بی سواد بود تقریبا. در حدی که اسم بچه هاش و شماره تلفن اونهارو بتونه بخونه سواد داشت ! هیچ کتابی نخونده بود در عمرش . به سینما نرفته بود و هیچوقت را جب سیاست و دیانت و این چیزها بحث یا تفکر نکرده بود ...

ولی مایه آرامش بچه ها و نوه هاش بود . قوت قلب ما بود . ۸ سال بدون ژدربزرگم زندگی کرد . تو این ۸ سال پیر و شکسته شد . ولی سربار کسی نشد . مایه آزار کسی نشد . مزاحم کسی نشد حتی برای یک روز !

تمام بیماریش یک روز نشد !

صبح بردیمش بیمارستان و شب تموم !

نمی دونم به کدوم ائمه متوسل شده بود . نمی دونم چه نمازی خونده بود . نمی دونم خدارو به چی قسم داده بود که تا لحظه آخر باعث عذاب و دردسر هیچ کس نباشه .

هنوز یک ربع ساعت نشده بود که بردنش آی سی یو . هنوز این حرف که معلوم نیست چند روز تو این وضعیت باشه و باید دو نفر دو نفر بمونیم پیشش از دهن داییم در نیومده بود ... که تموم شد .

صدای جیغ و فریاد خانواده ما دیوارهای بیمارستان رو میلرزوند ... همه با تعجب نگاهمون می کردن . همه ازمون میپرسید خانوم خیلی جوون بود؟ من به یکی گفتم نه خانوم خیلی عزیز بود ...

العان ۱۰ روزه اون دیگه تو این دنیا نیست . من هنوز باورم نشده که واقعا دیگه نیست . بقیه رو نمی دونم

فقط میدونم مادربزرگ خوبم با رفتنش درس بزرگی به من و بقیه بچه ها و نوه ها داد :

برای خوب بودن و خوب مردن لازم نیست مطالعه کنی (حتی با سواد باشی) دانشگاه بری - تحقیق و تفحص کنی - ریاضت بکشی - دنبال فقیر و نیازمند بگردی و کمکشون کنی یا تو زندگی هر آدم مشکل دار به نیت کمک سرک بکشی -...- یا مثلا سعی کنی سر از اسرار الهی دربیاری و بخوای مقامات قرب الهی رو طی کنی و ...

فقط کافیه مثل مادر بزرگ من تمام عمرت بی آزار زندگی کرده باشی . بی آزار و البته صبور و مهربون

مادر بزرگ خوبم شب شهادت فاطمیه چنان پاک و بی آزار پر کشید و چنان جمعیتی برای تسلیت به مجلس عزاش اومدن وآنچنان گریه می کردن که انگار یه قدیسه از دنیا رفته .

داییم می گفت ما همیشه می دونستیم مادرمون آدم بدی نیست ولی تازه بعد رفتنش فهمیدیم که اون چقدر خوب بوده و باید چقدر بهش افتخار کنیم

مادرجون خوبم

من رو ببخش اگر به واسطه گناهام اون دنیا شرمسارت کردم .

من تو این دنیا به تو و خوبیهات افتخار می کنم

همیشه دلتنگتم

همیشه دوستت دارم

تقدیم به همه مادربزرگ های خوب دنیا



دوشنبه ششم اسفند 1386 :: 19:8 :: نويسنده : دختر مرداد
بی مقدمه سلام !

دل گرفته ای متعلق به اینجانب یه روز ابری دست ها رو بازیچه کرد و خودش رو تو یه کاغذ سفید تخلیه کرد : سه شنبه ۳۰ بهمن ۸۶ . از همیشه الهه تر !

سه شنبه صبح - دلم گرفته است

رطوبت غمی دل مرا گرفته است

بهانه ای نمی رسد به پای بغض خسته ام

دلم میان ابرهای خستگی گرفته است

خدای خوب خنده های ریز ریز کوچکم

شبیه قاه قاه بدصدای گیج و مست

سه شنبه های بی دلیل را خریده است

بهمنی که می رود به سخره می کشد دل مرا

که دست و پای خواب رفته ی دلم

درون کلبه های اضطراب

به انتظار معجزه نشسته است

پای حافظه به تکه های آش و لاش عشق نمی رسد

دست آرزو به ردپای پرشکوه جاودگانی رسیده است

خدا نخواست تو خوب خوب و بهترین من شوی

ولی

به لطف این نخواستن غبار چند ساله را ز دل زدوده است



اینم دست نوشته از یه دل آشنا که لطف کردن تو باکس نظرات برام نوشتن:

( این شعر کار خودش را نمی کند )


نمی فهمم کار خود را می کند باد

سطر آخر آغازی ست

دست بر ارواح علف کودکم

سرود سنگ

که ماسیده بر دهانش !

دوست نداشتم ببینم رویا

این شعر کار خودش را نمی کند

دقیق نمی رسم به سیاره ا ی

منزلم از دنیا می افتد

شب می شوم

بر پلک بیدار ماه !

حمید رضا اکبری شروه -1386 -اهواز



-----خیلی سخته خیلی از پسرارو با این همه راحتی میبینیم ولی ما چی ... اصلا ولش کن
ولی بازم شکر -------------

اینم همراهی زهره خانوم همیشه دوست

می دونی زهره جون - حالا که بحث باز شده بزار ادامه اش بدیم شاید به یه جایی رسیدیم

واسه اونایی که احیاناْ نمی دونم توضیح مختصر بدم که به دو پست اخیر یه سرکی بکشن - که در جستجوی خصوصیات شیعیان به اینجا رسیدیم که شیعه باید بابت محدودیت هاش بیشتر شکرگذار باشه تا نعمت ها و من مثال حجاب خانومها رو پیش کشیدم

سعی می کنم یه مثالی بزنم که به خودم در فهم این موضوع یه کمکی بکنم:

من و تو که امسال کنکوری هستیم . به واسطه این امتحان محدودیت های زیادی واسه خودمون ایجاد کردیم . حالا تو روال عادی درس رو پیش می ری و همه همسن و سالهات همین شرایط رو دارن ولی من که سه سال پیش لیسانس گرفتم و حالا کاملاْ داوطلبانه خودم رو دچار این محدودیت ها کردم - نسبت به اطرافیان و هم سن و سالهای خودم شرایط متفاوتی دارم . ممکنه به زبون نق و نوق(همون غرغر کردن !)بزنم و هی بگم خوشبحال این و خوش به حال اون که اصلا خیال ادامه تحصیل نداره خودش رو محدود نکرده - ولی ته دلم مسلماْ به خاطر این موضوع خودم رو برتر می دونم و از خودم ممنون هم هستم . تو هم حتماْ همین نظر رو داری

این احتمالاْ واسه اینه که خوب می دونیم این رنج و محدودیت رو واسه چی باید تحمل کنیم

حالا در مورد یه حکم الهی مثل حجاب تا یه حدی می دونیم و مسلماْ خیلی از مزایا و اهدافش رو نمی دونیم و البته فرض دین ما بر اعتماد به صاحب خلقت و شریعته

دوست دارم به تفاوت شیعه با مکتب های دیگه برسم . همه دین ها و مکتب ها یه سری باید و نباید ها دارن - قرآن هم رک و پوست کنده شرط رستگاری و انجام واجبات و ترک محرمات دونسته

من تو خیال خام خودم اینجوری تصور می کنم (اگر اشتباهه امیدوارم صاحب الزمان ببخشند) مذهب شیعه یه کتابچه های حل تمرین داره - یه جور آمپول ویتامین یا مکمل بنزین - که اون باید و نبایدها رو واسمون با معنا می کنه و هضمش رو آسون

این یه جمله دعای زین العابدین (ع) (زیباترین روح پرستنده به تعبیر دکتر شریعتی) که تو پست های قبلی نوشتم این تصویر رو برای من تجسم می کنه:

یه روز گرم تابستونی با یه مانتوی ضخیم و مقنعه مشکی بلند و یه چادر مشکی که کش بالای سرش وقتی به عقب کشیده می شه درد کنده شدن تک تک موهای جلوی سرم رو حس می کنم و سعی می کنم با همین دوتا دستهام چادرم رو جمع و جور کنم و کیف و کتابها و کیسه های خرید رو یه جور جابجا کنم که بتونم از میله اتبوس مملو از جمعیت نگه دارم تا نیافتم و حسابی کلافه شدم - آقای همکارم رو در قسمت آقایون می بینم که با یه پیرهن آستین کوتاه خنک و نخی لبخند زنان دست تکون می ده و با یه دست دیگه موهای سرش رو مرتب می کنه . به جای اینکه درحالی که لبخند تصنعی بهش بزنم و تو دلم شروع به بد و بیراه گفتن بکنم . فقط یه غرور توی دلم باشه که این سختی که من دارم تحمل می کنم یه کنکور ویژه واسه یه افتخار زنونه است که به جنس تو حتی قابلیت دریافتش رو ندادن !!!!!

می دونی زهره جونم - این روزا مد شد همه زنها تریپ های مردونه ور می دارن و هی پز می دن که من یه پا مردم و از همه مردها مرد ترم و ....

خدایی ماها برای مرد بودن فقط باید یه کم به عقل و صبر و تحملمون تخفیف بدیم

اینجور فکر نمی کنی؟

نشون به اون نشون که علی (ع) به علی بودنش در آسمانها به همسری فاطمه(س) شناخته می شه و پیامبر(ص) به همسری خدیجه در جمع مردان عرب آشکارا  می باله


 پرچونگی کردم. معذرت

احتیاج مبرم به دعا دارم

زندگیم به یه دوراهی رسیده که اگر یه راه سوم نسازم ....ممکنه نتونم عواقب هر کدوم از راه ها رو پیش بینی کنم

دیروز روز مهندس بود به قول اس ام اس یه دوست : ما مهندس ها اگر راهی پیدا نکنیم حتماْ راهی خواهیم ساخت


به اربعین نزدیک می شیم (خبر سوخته!)

رادیو تاکسی روشن بود - نمی دونم کدوم موج ولی یه خانوم خوش صدا می گفت :

این روزها همه به این فکر می کنن که یه عده چطور تونستن مقابل خدا بایستن؟! چطور تونستن پسر پیامبر خدا رو از بین ببرن؟ چطور تونستن اون کارها رو انجام بدن؟.....

با خودم گفتم بازهم حرفهای تکراری و کلیشه ای ! یاد مطلب اخیر وبلاگ سردبیر سفید مثل شب افتادم و با خودم گفتم کاش می گفتیم:

چطور می تونیم ؟! چطور می تونیم ادعای دوست داشتن و پیروی کسی رو بکنیم که برای برپایی نماز چه ها کرد و تو زندگیمون بی اهمیت ترین موضوع همین نماز باشه ؟

چطور می تونیم انسانهایی رو سرزنش کنیم که نادانسته گمراه بودن و ما خودمون رو دونسته به گمراهی می زنیم و تصور می کنیم کسی اون بالاها حواسش بهمون نیست و نمی دونه که با پسر همین ائمه که صاحب امر و زمانمونه چه کردیم که با وجود .......اینقدر مسلمون و اینهمه باصطلاح شیعه ........................ گفتنم نمی یاد !!!! خودمم دارم حرفهای کلیشه ای و تکراری می زنم

می دونی این روزها انتقاد از کلیشه هم خودش کلیشه و عادت شده

چطور می تونم بشینم اینجا و بنویسم چطور تونستیم و چطور تونستن وقتی .....

تا اطلاع ثانوی لیاقت انتقاد رو در خودم نمی بینم



حرف آخر:

سلامت دستها بر کوری چشمهایتان گواهی می دهد

باری مجلس را بر خوردن ترنج حرام کردید

حال دیگر برخیزید ای زنان مصر

(مرتضی کریم پور)



پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 :: 17:1 :: نويسنده : دختر مرداد

آدم وقتی اولین بار این جمله کوتاه رو می شنوه یا می بینه(زیبا سلام) فکر می کنه خطاب به دختر زیباست  - حالا اگر ببینی نویسنده یا گویندش دختره. با خودت می گی حتماْ یه مرد زیباست! ولی اگر یه بار اون قطعه شعر رو خونده باشی یا با صدای وحید جلیل وند از برنامه سپید مثل شب رادیو جوان شنیده باشی خیلی احتمال های بیشتر و وسیع تری ممکنه بدی !

ولی اینکه این زیبا واقعا چیه یا کیه...؟ من که میگم همه کائناته ! همه چیز زیباست چون چیزی که به بودن مفتخر شده آفریده ای زیبا داشته و جزئی از اونه - پس ناچار زیباست !

یا به قول دکتر الوانی نویسنده کتاب مدیریت عمومی ( از منابع کنکور اسمش رو نبر من!!!!) : جدایی ها و انتزاعات همه در ذهن ماست و اون چه که حقیقت وجود جهانه یکپارچه و یگانه است ...

می بینی تو رو خدا منو ؟! مدیریت هم می خونم ازش برداشت های فلسفی - معنوی می کنم ! حالا این چه ربطی به مدیریت اونم از نوع بازرگانیش داره ... داره خیلی ربط داره - انقدر ربط داره که می شه بگی همش یکیه ! فقط یکی نیست به من بگه دختر نسبتاْ خوب ! تو که دوسال الهیات خوندی امسال هم می خوندی شاید .... بی خیال هرچی مشیت باشه !

آره جان خواهر - این روزها که می گذرد هر روز به هر چی که نگاه می کنم یا می بینم یا می شنوم یه ربطی با هم دارن - همین برنامه ریزی جامع یا استراتژیک که امروز می خوندم (خیر سر همه امواتم!) کلی ربط داشت به بحث عاشورا و نهضت حسینی و این چیزا که این روزا فکر همه رو مشغول کرده . امامان معصوم مرحله به مرحله برنامه استراتژیک جهانی رو اجرا کردن و حالا تو سخت ترین مرحله و آخرین مرحله ماها (امثال خودم رو می گم) دست و پا می زنیم ... بی خیال !تو این سرما هم چونه انگشت های من دست از گرم شدن بر نمی داره !

آقا ما رفتیم مشهد و برگشتیم و خیلی خوب و سرد بود و جای همه خالی

انقدر خوب بود که وحید جان من می فرمایند خدا بهم عمر بده هرسال زمستون می رم مشهد !

گفتنی زیاده و لی فکر چشمهای شما رو می کنم که این روزها کارهای خیلی بهتری برای انجام دادن دارن (اشک ریختن واسه عزیزترین انسان ها کجا و خوندن اراجیف بنده حقیر)

این روزها که می گذرد به غیر کتابای درسی یک دو تا کتاب دستمه که توش بعضی مطالب جالبی هست دوست دارم براتون بنویسم :

دوتا روایت که خلاصه و به زبون خودم می نویسم (دقیقش رو به خاطر ندارم)

از امام حسین می پرسن با توجه به این که روح شما چهارده معصوم چندهزارسال قبل از حضرت آدم خلق شده بود - روحتون این همه مدت کجا بود و مشغول چکاری بود ؟ حضرت چند مورد رو می فرمایند که من این ها رو یادم مونده : روح ما نزد خدا و در حال گردش به دور جهانیان بود و به فرشته ها چگونه پرستش کردن رو می آموختیم و .... (اگر کامل حدیث رو دارین برام بفرستین تصحیحش می کنم)

اون یکی هم از حضرت صاحب الزمان ولی عصر(عج) هست که می فرمایند:

اگر فردی از کسی یا چیزی به غیر از ما(اهلبیت) معرفت بیاموزه از دین ما خارجه!

می گم به نظر شما منظور آقای جان از معرفت شناخت خدا و دین هست یا شامل علوم دیگه هم می شه؟

راستی تابحال دعای زیارت جامعه رو خوندین؟

از همه دوستهایی که لطف می کنن و برام نظراتشون رو می نویسن خیلی خیلی خیلی تشکر می کنم

دوستای خوبم التماس دعا - از همون دعای همیشگی!

مستم از جام تهی حیرانی                   باده نوشیده شده پنهانی



پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 :: 22:21 :: نويسنده : دختر مرداد
فردا ایران عید قربانه - امروز تو عربستان عید بوده انگار - ما که نفهمیدیم چی به چیه

نمی دونم عید قربان رو برای چی باید تبریک گفت - نیست که همه اعمال ذی حجه رو انجام می دیم و روز عرفه هم استغفار می کنیم و از گناه ها پاک می شیم عید قربان هم نفسمون رو قربانی می کنیم و یه قول مردونه هم به خودمون و خدامون می دیم که دیگه کار بد نمی کنم ... تبریکم می خواد دیگه ! چی از این بالاتر

مثل هر شب ساعت ۸.۳۰ کتابم رو بستم و دویدم طرف رادیو که سژید مثل شب رو گوش کنم و متل هر پنجشنبه ضایع شدم اساسی که باز یادم نبود اینا پنجشنبه جمعه ها نیستن

دق و دلیمو سر گیتارم درآوردم تا خود ۹و۳۰ بکوب صدای این بیچاره رو درآوردم

حالا اومدم ببینم چه خبره دیدم یه دوست گرامی به اسم حاج احمد نظر دادن و آدرس سایتشون رو هم نوشتن ولی خوب باز نمی شه . فکر کنم مشکل تایپی داره

گفتم هم تشکری کرده باشم هم خواهش کنم اگر بازم سری به من می زنن یه بار دیگه آدرس وبشون رو بنویسن

دنبال یه آهنگی از فریدون فروغی می گردم دانلود کنم ولی فعلا چیزی پیدا نکردم همون آهنگ همیشه غایب

درعوض مطالب خوبی راجبش یافتیدم که اگر خواستین بخونین اینجا رو کلیک کنین

دیگه ... امشب هم طبق روال تنهام و نمی دونم تا کی ولی ...شادم (تنهایی و گیتار و درس ! چه شود) اگر بتونم شر تلفن رو از سر خودم کم کنم خیلی خوب می شه تنهاییم هم کامل می شه - حداقل یه ساعت با مامانم تلفنی حرف زدم - بیشتر از نیم ساعت با دوستم عاطفه ... دو سه دقیقه ای ها که دیگه حساب نیستن

یه عکس جالب دیدم - شمام ببینین

التماس دعا

عید قربان

 



سه شنبه بیستم آذر 1386 :: 9:33 :: نويسنده : دختر مرداد
سر ذوقم آوردن امروز دوبار آپ کنم

این بچه های باحال که امروز واسه پست قبلی نظر دادن با وبلاگ های محشرشون حسابی حالم جا اومده . نطقم باز شده!!!!!!!!!!(نیست خیلی بسته بوده!)

این رو نازیلا نوشته ...بخونش ... جان من خیلی خیلی نیست؟وبلاگشم لینک کردم . همون که نوشتم معرکه است

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زنی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون می خندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?

اصلا صفحه نظرات رو باز کن خودت ببین

حالا اگه یه موقع خدایی نکرده ....حالا دری به تخته ای خورد و .... به طور بی سابقه ای توهم هوس کردی یه نظری ...چیزی....نه نه نه من اصلا راضی به زحمت نیستم ! شما و این حرفها؟

اصلا بیخیال این حرفها رو

جاتون خالی دیروز لابلای خطهای کتابهای درسی که ذهنم گریزی به خط و خیال می زد باز با استاد گیتارم حرف می زدم ... می خوام بهش بگم تا کنکور که ۴ ماه بیشتر نمونده حجم تمرین گیتارم رو کم کنه که بیشتر درس بخونم . بعدش حسابی می چسبم به گیتار...هزارتا برنامه دیگم دارم واسه بعده کنکور - هزارتا که نه ولی یه چندتایی هست!

توخیالات خودم با استادم حرف می زدم اون می گفت خوشبحالت که از زندگی جلویی نسبت به من - آخه من و استاد گیتارم همسنیم - یه جورایی من نسبت به همسن هام ظاهرا از مراحل فرود و سقوط زندگی جلوترم - یعنی بقیه اینجوری می گن و از این خوشبحالت های مرغ همسایه غازه زیاد از همسن و سالام می شنوم - استاد من دانشجوی کارشناسیه رشته موسیقی دانشگاه تهران - تو زندگیشم جز موسیقی کار دیگه ای نداشته - ظاهراْ اینجوریه- کلی هم موفقه تو کارش که هم درسشه هم عشقشه هم زندگیشه هم شغلشه هم......(همهچیزش همینه)

من دیوونه خودم و به هزارتا (هزارتا که نه ...) هنر و کار و عشق و درس و .... اوه ه ه ه آلوده کردم تو هیچکدوم هم اونجور که دلم می خواسته موفق نبودم

بچه گیها عشق درس انقدر که به زور و لج ولجبازی غیرقانونی ۵ ساله برم مدرسه - عشق ریاضی - معلم کلاس سوم ابتدایی هنوز منو میبینه میگه تو یه روزی ریاضیدان میشی!!!!(زهی خیال باطل) بعدا می گم چرا اینجوری فکر میکنه .از ۱۲-۱۰ سالگی عشقه نقاشی انقدر که... بماند . بعدهم که مهندسی مواد و کار کارخونه و پروژه بالابردن استحکام سیمان و ساخت سیمان کامپوزیتی و دنبال اذیت و آزار مدیرای کارخونه و دعواهای مفصل اخراج بعد از سه سال و شعر و ادبیات و یک سال عضو انجمن ادبی و مخالفت خانواده و اعتیاد به اینترنت و بلای خانمان سوز عشق اینترنتی که ... اینم بماند ازدواج زودهنگام ۱۸ سالگی و شروع ماجراهای متاهلی یه دعوتنامه برای اعتکاف و شروع فاز جدید مذهبی : دوسال کنکور الهیات علوم قرآن و حدیت . جلسه های تفسیر قرآن . بحث و جنجال با عالم و آدم که بالاخره سفید چیه سیاه کیه و مخالفت خانواده و شروع مطالعات سیاسی : از انقلاب فرانسه تا سازمانهای جاسوسی بریتانیا ام آی پنج و ام آی شش و هولوکاست تا این گروهکهای اسمشو نبر (ولدمورت نه ها !) ادامه انحطاط روحی روانی تا مرز از هم پاشیدن خانواده و ۶ ماه مشاوره روانشناسی خانواده و ناامید کردن روانکاو(خودشم یه کم خل شد!) تو اوج نا امیدی ها نمی دونم چجوری جور شد یه سفر سوریه و اونجا خود عمه (س) شفام داد انگار

حالام که افتادیم تو خط موسیقی و گیتار و نقاشی و شعر و قرآن و نماز و مدیریت بازرگانی (ارشد) و ورزش....علت مرگ خانم زهرا بنی یعقوب هم که هنوز نفهمیدم چی شد!

اینجور که من نوشتم سنم و بالای ۴۰ تخمین می زنید نه؟ اینها موازی هم بوده اکثرا -در نتیجه من ۲۳ سال بیش ندارم خیلی هم کم نیست . گاهی احساس پیری می کنم - هرچی باشه ۵ ساله متاهلم

ولی چه فایده - تو دنیای امروز باید تو یه شاخه حرفه ای باشی - متخصص باشی نه عین العان من از خودت یه اژدهای هزارسر (هزارتا هم که نه!) بسازی

آخه شما بگین از کدومش بزنم ؟ همه رو به اندازه هم دوست دارم . استاد گیتارم که چیزی نگفت

شما هم که اصولا عادت ندارین چیزی بگین

فعلا که در سفریم مثل همه . به یه جایی می رسه دیگه

دیگه داره ساعت ۲ می شه . برم خونه نمازم و بخونم - ناهارم و گرم کنم - رادیو هم که روشنه - کتاب و گیتار و دندون پزشکی باید برم - کتابفروشی - ظرفهای دوروز نشسته ! ... کار زیاده

حالا خوبه جدیدن دیگه تو خونه پای کامپیوتر نمشینم....آخی دلم براش تنگ شده سه هفته است روشنش نکردم

آخه شرمنده پر حرفی کردم یه عکس از گوینده های رادیو جوان که من جز فرزاد حسنی هیچکدوم و نمی دونم کدومن.

خدایی اگه می دونین بگین

التماس دعا



دوشنبه نوزدهم آذر 1386 :: 10:45 :: نويسنده : دختر مرداد
دیشب این سعید(پورمحمودی)و وحید(جلیل وند) غوغا کردن تو این برنامه سپید مثل شب

با موبایلم ضبط کردم چند بار گوش دادم

مدینه و مسجد پیامبر و گریه های این دوتا و... واقعا خیلی خیلی ... خیلی اند!

وحیدجلیل وند

دنبال عکس سعید هم هستم پیدا کنم حتما می ذارم تو وبلاگ

حالا یه شعر بخونیم بهتره بقیه حرفها باشه واسه بعد

ناجی

بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته ست که به انتظار نشسته

ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم

عاشقم عاشق ترینم بگو که اینو می دونم
حالا که از عشقت دیوونم بگو که با تو می مونم

ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم

می خواهم از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم

می خواهم اون چشمای دریایی ت آیینه کنم
با نگاه توی چشمات دردم و تازه کنم

تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خستم
بی تو من تنهای تنها دل به خلوت تو بستم

ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم



یکشنبه ششم آبان 1386 :: 21:20 :: نويسنده : دختر مرداد
ببینید

ببینید

اگر خودتون رو دوست دارید ببینید

اگرم هم دوست ندارید فقط از خودتون خوشتون می یاد ببینید

اگر حتی از خودتون خوشتون هم نمی یاد که دیگه حتماْ ببینییییییییییییییییییییییید

برنامه سینما ماورا  فردا

تکرارشه فیلم راز ساخت

استرالیا شبکه ۴

مستنده  حتماْ ببینیدددددددددددددددددد

یادتون نره

سایت فیلم راز رو هم ببینید .

هر لحظه از فیلم بدونید با اینکه ظاهره این چیزها شگفت انگیزه و واقعا حس می کنید داره اتفاقی تو دنیا می افته و ای داد بیداد باز ماها عقبیم. یادتون نره خیلی کاملتر و اصیلتر از این حرفها رو ۱۴۰۰ سال پیش ۱۴ تا ابر انسان به نام مکتب اسلام بارها و بارها و گفتن و تشریح کردن.

کلمه به کلمه این علم جدید رو با قوانین و احادیث اسلام چک کنید

خیلی جاها ناقص می گن این ها - اشتباه می کنن ما مسلمونها خوب می فهمیم

مثلا می گن فقط خودتون باید نیت صحیح داشته باشین یا شکر گذاری کنید یا قناعت کنید ... و ذهن دیگرون هیچ تاثیری روی ذهن و زندگی شما نداره ولی مطمئن باشین چند سال دیگه فیلم راز ۲ رو می سازن

میان می گن: اوهوم اوههوم (یعنی صداشونو صاف می کنن!) ببخشید اشتباه شد . تا می تونید واسه دیگرون دعا و شکر کنید این بازتاب انرژی مثب به زندگی شمارو بیشتر می کنه . اصلا چطوره ترجمه قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و ... با شرط برداشتن نام اسلام از اونها در دانشگاه ها تدریس کنید . فقط به عنوان منبع دروس متافیزیک . بدون برداشت سیاسی. هرجا هم خدا نوشته بود خط می زنیم می نویسیم روح کیهان . نیروی مافوق ذهنی. ضمیر ناخودآگاه

تعجب نکنید همین فردا تکرار این برنامه از شبکه ۴ رو ببینید . می فهمین من چی می گم!

وقتی نگاه می کردم تو دلم می گفتم یعنی آقا دارن این برنامه رو می بینن؟ از این جور چیزها خوششون میان یا ناراحتن. واقعا اگر مردم همه این بحث ها رو قبول کنن مقدمات ظهور به طور خیلی جدی تر فراهم نمی شه؟ چرا مسلمونها یه برنامه اینجوری درست نمی کنن و به همه دنیا صادر نمی کنن؟



جمعه چهارم آبان 1386 :: 14:5 :: نويسنده : دختر مرداد
بازم یه خواب عجیب دیدم. با اینکه می دونم هر وقت از این خواب ها می بینم بعدش یه اتفاقی می افته ولی سعی می کنم فراموشش کنم . آخه تو زندگی من همیشه یه اتفاقی می افته چه خواب دیده باشم چه ندیده باشم. عادت کردم که مدام خودم و برای یه حادثه یا ماجرا آماده نگه دارم. البته خودم اولین عامل این جریانات هستم چون همیشه تو ذهنم یه نقشه هایی هست که باید عملی کنم و....اینجوریه که زندگی من تا این روز هیچوقت یکنواخت نبوده . بچگی هام همه چی تو ذهنم بود ولی با گذشت زمان روی محیط اثر می ذارم. نمی دونم تونستم خوب بیان کنم یا نه

ولی در کل هیچوقت نتونستم آدمهایی که حوصلشون از زندگی سرمی ره رو درک کنم . من همیشه وقت کم دارم . حتی اگر واقعا هیچ کار جدیدی نباشه که تنوع داشته باشه . خیلی راحت تو فکر و خیالام غوطه ور می شم و این دنیای بی مرز و پر رمز و راز منه .از بچگی به آدم خیلی صبور وپر حوصله معروفم . می دونی چرا؟ چون مثلا تو یه مهمونی که بزرگترها گرم صحبت می شدن و در عین اینکه بچه ها رو یادشون می رفت و در عین حال حواسشون بود که جم نخوری - شیطنت نکنی - هیچ حرکت اضافه نکنی که خدایی نکرده آبروی مامان و بابا بره ... (دیدین تو این شرایط بعضی بچه ها واقعا دیوونه می شن . حقم دارن طفلکی ها!) من یه گوشه می شستم و ساعتها جیک نمی زدم . همه کیف می کردن چه بچه صبوری! حتی به نظر می آمد حرفهای اونها رو گوش می دم. گاهی هم گوش می دادم واقعا!

ولی خوب یادمه که اینجور مواقع به جای اینکه شروع به نق و نوق و حرکات اضافی و .. بکنم که می دونستم آخر شب تو خونه عواقب خوبی نداره . خودم و تو تخیل و دنیایی ذهنیم غرق می کردم و از اینکه کسی نمی بینه و نمی فهمه من دارم چکار می کنم کیف می کردم. گاهی انقدر از تخیلات خودم هیجان زده می شدم که قلبم به طپش  می افتاد! مثلا اون موقع ها با خواهر بزرگم روابط خوبی نداشتم . یعنی اون با من از بچگی خوب نبود... بگذریم . من تو دنیای خودم یه خواهر داشتم که خیلی مهربون تر و خوشگل تر بود . اسمشم زهرا بود . هروقت که می خواستم و اراده می کردم پیشم بود . اونو تو لباسهایی می دیدیم که خودم آرزو داشتم داشته باشم ولی مامان خوشش نمی اومد که برام تهیه کنه-چون دمده بود! - اولها فقط تو مواقعی که واقعا حوصله ام سر می رفت زهرا می آمد ولی به مرور کامل تر شد - بعد از یه مدتی یادمه که اون بال داشت و پرواز می کرد . می رفت بالای آسمون و هرچی اونجا می دید برام تعریف می کرد اونم با جزئیات! جالب اینه که من بزرگ می شدم ولی او همیشه همونجوری و همونشکلی بود . چشم های سبز با موهای طلایی ! بعدها با من به مدرسه هم می آمد . ولی خوب چون همیشه تو مدرسه دوستهای زیادی داشتم زهرای بیچاره رو کاملا فراموش می کردم . تا اینکه یه بار حسابی شاکی شد . منم ازش به یکی از دوستهام گفتم . هیچوقت یادم نمی ره . کلاس پنجم ابتدایی بودم انقدر دوستم مسخرم کرد و ریشخندم کرد که نگو و نپرس منم همش اطراف و نگاه می کردم و می ترسیدم زهرا ناراحت بشه . ولی بعد از چند روز انگار حقیقت تو سرم کوبیده شده باشه تازه متوجه شدم که این زهرا چیزی جز تخیل پوچ من نیست و کلی غصه می خوردم . هم از اینکه نکنه اونجوریکه دوستم واقعا می گفت من دیوونه باشم . و دوم اینکه چرا باید این موضوع رو به کسی می گفتم تا زهرا انقدر دلخور بشه که دیگه هیچوقت نیاد. عجیبه این موضوع رو به کلی فراموش کرده بودم. البته زهرا دیگه نیومد چون من نخواستمش همون سال برادر خوب من محمد بدنیا آمد که جای همه نداشته هام رو برام پر کرد. حالا دیگه اون نقش اول تمام تخیلات من بود . تو تنهایی حرفهایی باهاش می زدم و که راز بودن و کسی نباید می فهمید . اون هم خوب گوش می کرد ولی جلوی بقیه ادای بچه های نوزاد و در می آورد که نفهمن اون چقدر باهوشه و همه چیز و می فهمه. مامانم همیشه از طرز بچه خوابوندن من تعجب می کرد . انقدر برای بچه شیرخواره حرف می زدم تا خوابش می برد.! العان محمد ۱۵ سالشه. گاهی حس می کنم من مسئول روحیه و طرز برخورد خاص اون هستم. از بس که از اول چرت و پرت تو گوش بچه خوندم. می دونیند محمد هرچی بزرگتر شد خیلی خیلی شبیه من شد(از نظر رفتار) آروم - مودب-عشق کتاب - همیشه تو فکر- درس خون- گیج - همیشه تو هپروت - شلخته(یه نقل قول دائم از مامانم همیشه می گه : این دوتا بچه انگار اصلا توی دنیای دیگه زندگی می کنن) . محمد از من خیلی شدید تره. من همیشه روابط اجتماعی خوبی داشتم ولی اون اصلا . حتی دوست صمیمی نداره. من خیلی پر حرف بودم و هستم ولی اون اصلا احل حرف زدن نیست. باتنها کسی که تو زندگی بیشتر از چهارتا جمله حرف می زنه آبجی الهه است و بس . مامانم همیشه شاکی میشه . می یاد گوش وایمیسته ببینه بچه ای که از صبح تا شب لام تا کام حرف نمی زنه چی به من میگه که یه ساعت یه ریز حرف می زنیم و خسته نمی شیم. اونها درک نمی کنن. من و اون دنیای مشترکی داریم . ولی من خیلی نگرانشم. حتی با مشاورم درمودش صحبت کردم. گفتم که خودم رو مسئول می دونم . من بجای اینکه اون رو به دنیای واقعی نزدیک کنم با رفتارم باعث شدم فقط به من متکی باشه و از من الگو بگیره . با این فرق بزرگ که من زن هستم و اون مرد. اون ایجوری تو جامعه شکست می خوره. بقیه خانواده علیرغم علاقه زیادشون به محمد با رفتارشون فقط اونو از خودشون دور کردن. وقتی حالتهاش رو به روانشناسم گفتم گفت اصلا خوب نیست . به زودی دچار مشگل بزرگی می شه . گفت باید بیاریش ببینمش . ولی بابای من کلا با اینچیزها مخالفه. من خودم پنهان از اونها مشاوره می رفتم. گفت حداقل باید تلفنی صحبت کنم باهاش. چندبار برنامه ریزی کردم ولی نشد. بازهم باید امتحان کنم. باید بیاد خونه ما و از اینجا به مشاوره زنگ بزنیم. ولی آخه وحید هم نباید بفهمه. من خوب می دونم که برای محمد بیشتر مسائل عادی زندگی یه جور راز حساب می شه و هیچ کس نباید بفهمه .

اصلا چیز دیگه ای می خواستم بگم ببین چقدر حرفهای پرت گفتم. آخه محمد تنها موجود واقعا گرانبهای زندگی منه. تنها چیزی که محبت اصیل رو در من زنده می کنه. حتی به پدر و مادرم همچین احساسی ندارم.

امروز تو ذهنم یه سناریوی کامل اجرا شد. اولش رو خودم شروع می کنم ولی خیلی زود انگار از اراده من خارج می شه - تا حدی که خودم از اتفاقی که می افته تعجب می کنم! (یاد اون بابا نیافتادین که واسه خودش جک تعریف می کرد می خندید - می گفت اینو تاحالا نشنیده بودم!!!!) امروز به سن پیری رفته بودم . حداقل بیست سال آینده. و وحید عاشق یه دختر جوون شده بود و من خودم اون دختر رو براش گرفتم و تمام سعی ام کردم که خوشبخت باشن . بعد تمام جزئیات که چطور همه تعجب می کنن و ازم توضیح می خوان و من به هیچکس حرفی نمی زنم . فقط به محمد گفتم که وحید هیچوقت تکیه گاه من نبود . تمام عمر یه بار به دوش من بود و حالا من این بار رو به دوش یکی دیگه می ذارم و یه نفس راحت می کشم . بعد یه دفعه خودم از حرف خودم جا خوردم. به نظرم بی انصافی بود . نه اینجورام نیست . اون به خاطر من خیلی رنج ها رو تحمل می کنه. اگرچه نتیجه خاصی نمی ده تلاشش . خیلی خلاصه گفتم این فیلم ذهنی رو -من دقیقا یک ساعت و نیم تموم تو این فکر بودم و اصلا متوجه گذشت زمان نشدم.با جزئیات تمام دیدم انگار که فیلم دیده باشم. چهره خودم و وحید - خونمون- و همه آدمها

و جالب اینه که بچه ای نداشتم. تو رویاهای من درباره آینده هیچوقت بچه ای نبوده.

با اینکه حس قوی درمورد سه تا بچه دارم که حتی چهرشون رو بارها در رویا دیدم ولی درآینده دور اونها وجود ندارن نمی دونم چرا.

اسمشون رو و تمام خصوصیات رفتارشون رو می دونم.حتی بیماری ها و... اوه بیخیال

 

 فقط یه جمله و تمام:

آیا دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب که در پشت بام  قدم می زند سلام کنم؟

حس می کنم که وقت گذشته است...



جمعه بیست و هفتم مهر 1386 :: 9:36 :: نويسنده : دختر مرداد
 

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

يه دکتر اصفهاني زنش ميميره روي سنگ قبرش مي نويسه : آرمگاه زري همسر دکتر ر حيمي مختصص زنان و زايمان، مطب: خيابان جلفا کوچه سوم پلاک 20 ساعات پذيرايي: 16 الي21

رشتيه به زنش ميگه : کجا بودي ؟ چرا دير اومدي ؟زنش ميگه : يه مرتيکه عوضي راه افتاده بود دنبالم ، خيلي يواش ميومد

خدايي قشنگ بود دلم نيومد ننويسم از هموطن هاي اصفهاني و رشتي معذرت مي خوام . شما ببخشيد

برادرم چند دقيقه پيش يه اس ام اسي فرستاد كه بعد از چندين سال سومين شب قدر شب جمعه شده . از اذان مغرب تا نميه شب چهل بار دعاي فرج رو بخونيد كه فردا صبح آقا بياد

اگر راست باشه تا خود صبح مي خونم . اگه اينجوري مي ياد .... هرچند از عاقبت خودم مطمئن نيستم ولي...به خاطر بچه هاي فلسطين و عراق به خاطر هرچي بدي تو دنياست ... خيلي چيزا كه سرنوشت من توشون گم مي شه

از همينجا مي گم: از ته دلم: الهم عجل لوليك فرج................................

بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد

دعا كبوتر عشق است بال و پر دارد

بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب

كه روزگار بس فتنه زير سر دارد

بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا

ز پشت پرده غيب بر ما نظر دارد

حرف مثل همیشه برای گفتن زیاده ولی چه فایده از این همه گفتن و گفتن....

یه شعر بخونید که خوندنیه !


اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم!
قیصر امین پور



شنبه بیست و یکم مهر 1386 :: 23:54 :: نويسنده : دختر مرداد
دوشنبه شد
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیــا برای از تو نوشتن مرا کم است
این شعر رو توی وبلاگی دیدم خوشم اومد
امروز دوشنبه است !
مثل روزای دیگه اومدم سرکار و وسط کار رو بارها یه گردشی هم تو شبکه می کنم!
همکارم رفته ماموریت منم تنهام و این خیلی خوبه
بعد از ظهر کلاس گیتار دارم . این از اونم بهتره
البته امروز همه چی اونهمه هم خوب نیست
باید برم ختم عصری
یکی از فامیلهای دورمون که سالم سالم بود و یه دفعه سکته کرد و مرد
دیگه ....
دیروز فیلم گیس بریده رو دیدم . انصافا فیلم خوبی بود
فیلم راز کوکب رو هم گرفتم ولی امروز فکر نکنم وقت بشه ببینم
به خاطر اینکه دیدم حسین پناهی بازی کرده گرفتم
دو تا کاست هم خریدم یدونه همایون شجریان یکی هک افتخاری که اسماش یادم نیست
درگیری ذهنی خاصی ندارم امروز خدارو شکر
به جز همون چیزای همیشگی
من لیسانسم مهندسی مواده - گرایش سرامیک
سه سال هم کارخونه کار کردم ولی اومدم بیرون
العان کارم ربطی به رشته ام نداره
یه سال فوق تو همین رشته شرکت کردم که کلا پشیمون شدم
دو سال هم الهیات گرایش قران و حدیث فراگیر شرکت کردم
به هنر و ادبیات و تاریخ و فلسفه و زبان انگلیسی هم علاقه دارم
ولی بهم می گن مدیریت بخون
به نظر شما سال دیگه چه رشته ای شرکت کنم؟
منتظرم ها یه چیزی بگین
 

 



 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها