انقدر جا خوردم که یادم رفت چی می خواستم بنویسم....................................آهان!!!!
العان ۱.۲۰ دقیقه شبه . داشتم واسه سحری غذا درست می کردم. مثل همیشه خیلی چیزا رو تو ذهنم مرور می کردم و با خودم یا شخصیت های خیالیم(که روزی وجود داشتن و حالا با خاطرشون زندگی می کنم) حرف می زدم. حتی بحث می کردم! به یه نتیجه جالب رسیدم که قبلا نرسیده بودم و خواستم زود اینجا بنویسم که خودم یادم نره!
ولی با دیدن قالب جدید وبلاگ انقدر جا خوردم که..............
البته باید بگم که از این قالب زیاد خوشم نمی یاد
این یه جمله رو می خواستم بنویسم توضیحش باشه واسه فردا:
به نارضایتی هام راضی ام! کمبودها و نداشته هام رو می شناسم و همه چیز و قبول می کنم !
این یعنی خیلی خوب این یعنی جمعی از تخیل و واقعیت یعنی فصل مشترک زندگی مادی و رویاها
یعنی خوشبختی چیزیه که باید در من بوجود بیاد نه در محیط!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باور کنید همین قدر که شما از این چرت و پرت ها می فهمید خودمم می فهمم!
ولی به هرحال یه جورایی حرف ضمیر ناخودآگاهمه! باید بنویسمشون و بعدن بهش فکر کنم یا راجبش با خودم بحث کنم
تا بعد