تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید - بازم پرحرفی
شاید این جمعه بیاید.شاید
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
 
سه شنبه بیستم آذر 1386 :: 9:33 :: نويسنده : دختر مرداد
سر ذوقم آوردن امروز دوبار آپ کنم

این بچه های باحال که امروز واسه پست قبلی نظر دادن با وبلاگ های محشرشون حسابی حالم جا اومده . نطقم باز شده!!!!!!!!!!(نیست خیلی بسته بوده!)

این رو نازیلا نوشته ...بخونش ... جان من خیلی خیلی نیست؟وبلاگشم لینک کردم . همون که نوشتم معرکه است

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زنی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون می خندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?

اصلا صفحه نظرات رو باز کن خودت ببین

حالا اگه یه موقع خدایی نکرده ....حالا دری به تخته ای خورد و .... به طور بی سابقه ای توهم هوس کردی یه نظری ...چیزی....نه نه نه من اصلا راضی به زحمت نیستم ! شما و این حرفها؟

اصلا بیخیال این حرفها رو

جاتون خالی دیروز لابلای خطهای کتابهای درسی که ذهنم گریزی به خط و خیال می زد باز با استاد گیتارم حرف می زدم ... می خوام بهش بگم تا کنکور که ۴ ماه بیشتر نمونده حجم تمرین گیتارم رو کم کنه که بیشتر درس بخونم . بعدش حسابی می چسبم به گیتار...هزارتا برنامه دیگم دارم واسه بعده کنکور - هزارتا که نه ولی یه چندتایی هست!

توخیالات خودم با استادم حرف می زدم اون می گفت خوشبحالت که از زندگی جلویی نسبت به من - آخه من و استاد گیتارم همسنیم - یه جورایی من نسبت به همسن هام ظاهرا از مراحل فرود و سقوط زندگی جلوترم - یعنی بقیه اینجوری می گن و از این خوشبحالت های مرغ همسایه غازه زیاد از همسن و سالام می شنوم - استاد من دانشجوی کارشناسیه رشته موسیقی دانشگاه تهران - تو زندگیشم جز موسیقی کار دیگه ای نداشته - ظاهراْ اینجوریه- کلی هم موفقه تو کارش که هم درسشه هم عشقشه هم زندگیشه هم شغلشه هم......(همهچیزش همینه)

من دیوونه خودم و به هزارتا (هزارتا که نه ...) هنر و کار و عشق و درس و .... اوه ه ه ه آلوده کردم تو هیچکدوم هم اونجور که دلم می خواسته موفق نبودم

بچه گیها عشق درس انقدر که به زور و لج ولجبازی غیرقانونی ۵ ساله برم مدرسه - عشق ریاضی - معلم کلاس سوم ابتدایی هنوز منو میبینه میگه تو یه روزی ریاضیدان میشی!!!!(زهی خیال باطل) بعدا می گم چرا اینجوری فکر میکنه .از ۱۲-۱۰ سالگی عشقه نقاشی انقدر که... بماند . بعدهم که مهندسی مواد و کار کارخونه و پروژه بالابردن استحکام سیمان و ساخت سیمان کامپوزیتی و دنبال اذیت و آزار مدیرای کارخونه و دعواهای مفصل اخراج بعد از سه سال و شعر و ادبیات و یک سال عضو انجمن ادبی و مخالفت خانواده و اعتیاد به اینترنت و بلای خانمان سوز عشق اینترنتی که ... اینم بماند ازدواج زودهنگام ۱۸ سالگی و شروع ماجراهای متاهلی یه دعوتنامه برای اعتکاف و شروع فاز جدید مذهبی : دوسال کنکور الهیات علوم قرآن و حدیت . جلسه های تفسیر قرآن . بحث و جنجال با عالم و آدم که بالاخره سفید چیه سیاه کیه و مخالفت خانواده و شروع مطالعات سیاسی : از انقلاب فرانسه تا سازمانهای جاسوسی بریتانیا ام آی پنج و ام آی شش و هولوکاست تا این گروهکهای اسمشو نبر (ولدمورت نه ها !) ادامه انحطاط روحی روانی تا مرز از هم پاشیدن خانواده و ۶ ماه مشاوره روانشناسی خانواده و ناامید کردن روانکاو(خودشم یه کم خل شد!) تو اوج نا امیدی ها نمی دونم چجوری جور شد یه سفر سوریه و اونجا خود عمه (س) شفام داد انگار

حالام که افتادیم تو خط موسیقی و گیتار و نقاشی و شعر و قرآن و نماز و مدیریت بازرگانی (ارشد) و ورزش....علت مرگ خانم زهرا بنی یعقوب هم که هنوز نفهمیدم چی شد!

اینجور که من نوشتم سنم و بالای ۴۰ تخمین می زنید نه؟ اینها موازی هم بوده اکثرا -در نتیجه من ۲۳ سال بیش ندارم خیلی هم کم نیست . گاهی احساس پیری می کنم - هرچی باشه ۵ ساله متاهلم

ولی چه فایده - تو دنیای امروز باید تو یه شاخه حرفه ای باشی - متخصص باشی نه عین العان من از خودت یه اژدهای هزارسر (هزارتا هم که نه!) بسازی

آخه شما بگین از کدومش بزنم ؟ همه رو به اندازه هم دوست دارم . استاد گیتارم که چیزی نگفت

شما هم که اصولا عادت ندارین چیزی بگین

فعلا که در سفریم مثل همه . به یه جایی می رسه دیگه

دیگه داره ساعت ۲ می شه . برم خونه نمازم و بخونم - ناهارم و گرم کنم - رادیو هم که روشنه - کتاب و گیتار و دندون پزشکی باید برم - کتابفروشی - ظرفهای دوروز نشسته ! ... کار زیاده

حالا خوبه جدیدن دیگه تو خونه پای کامپیوتر نمشینم....آخی دلم براش تنگ شده سه هفته است روشنش نکردم

آخه شرمنده پر حرفی کردم یه عکس از گوینده های رادیو جوان که من جز فرزاد حسنی هیچکدوم و نمی دونم کدومن.

خدایی اگه می دونین بگین

التماس دعا



 
درباره وبلاگ

چه انتظار عجیبی
تو در میان منتظران هم . عزیزمن . چه غریبی
همین ببین که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه تلاشی
همین نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...




پيوندها