تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید.شاید - از سبزه به روزبه تا شیطان ...
و امروز اولین روز باقی عمر من شد...

0

وقتي از كنار سبزه ها رد مي شم تو خيابون سبزه هاي توي باغچه ها و بلوار ها رو مي گم يواشكي بهشون دست مي كشم كه باهاشون حرف بزنم ، توي دلشونو بخونم ، آخه سبزه ها كه مثل آدمها نيستن هزار تا رنگ و رو داشته باشن . تا زنده ان سبزن ، اگر سبز نبودن بدون كه مردن

سبزه هاي خيس و تر و تازه صبح شنبه آخر فروردين ، پر از انرژي هاي خوب لطافت، تازگي و از همين حرفهاي كليشه اي عشقولانه راستي چقدر بده كه همه كلمه هاي خوب كليشه شده  ولي تا وقتي منفي بافي كني انگار كه داري حرف جديد مي گي شايد چون هميشه (چقدر قيد!) حرفهاي منفي مشتري بيشتري دارن

به هر حال كليشه باشه يا نباشه ، باورداشته باشي يا نه ، باهاشون حرف زدم . آروم با دست لمسشون كردم و از طريق ذهنم بهشون گفتم : مي دونم ذكر و نمازتون رو به هم مي زنم ولي خواهش مي كنم با من حرف بزنيد ، رازتون رو به من بگين

فكر نكن عين فيلمها و كارتونهاي تخيلي و توشيجان مي خوام بگم صدايي شنيدم كه باهام حرف زد نه

همين طور كه بي خيال سبزه ها از خيابون رد مي شدم با خودم گفتم : ببين سبزه ها تا مي تونن شادن و سبزن و رشد خودشون رو دارن حالا تو هر وضعيت و موقعيتي كه سبز بشن براشون فرق نداره فقط كافيه فرصت رشد بهشون داده بشه . اونها كار خودشونو مي كنن . فكر كن اگه اونهام مثل آدمها مي خواستن با هم بحث كنن كه تو جات بهتره تو لب جدولي تو آفتاب بيشتر مي گيري ؛ خوش به حال اونايي كه تو پاركن نه بابا پارك چيه خبر نداري اونها كه تو دشتن ! من افسردم بيشتر از پنج سانت نمي تونم رشد كنم! اوا خواهر شنيدم گوسفند و گاو ميارن نسلشون و ور مي داره از رو زمين !!!!...برو تا آخر !

نه نه مطمئنم اين جنگ و جدالاي بي خردانه و ناشكري ها خاصه ما آدمهاي به اصطلاح اشرف مخلوقاته . اين موجودات قشنگ و فروتن وقت اين هذيان گويي ها رو ندارن . اونها سرشون خيلي شلوغه . مدام مشغول كارن ! شغلي هم جز ذكر و تسبيح حق و بهترين بودن ندارن . اونها بهشتشون تو همين دنياست . قدر هر لحظه زندگي رو مي دونن ...

خلاصه تا برسم اداره واسه خودم حسابي بافتم و خجالت كشيدم از سبزه ها كه به بهانه فكر و خيال و سختي و كار و مشكل، درس و گيتار رو ول كردم به امون خدا ، خدا ، خدايا چقدر تو ماهي ! بگو بگو جان الهه دوست داري چجوري صدات كنم ؟الارحم الرحمين ؟ بازم بخشيديم ؟ دمت گرم ، مثل هميشه شرمندتم الارحم الرحمين من . الارحم الرحمين الارحم الرحمين الارحم الرحمين ..................31/1/87

***

1

قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است

يازده بار شمرديم و يكي باز كم است

اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است

عرق شرم زمين است كه سرباز كم است

شنبه شب زنگ زدم رادیو جوان که این شعر رو برای سپید مثل شبی ها بخونم . نمی دونین چه حس خوبی داشتم ، منتظر بودم صدای پیغامگیر رو بشنوم و بعد از صدای بوق بخونم ولی یهو یکی گوشی رو برداشت گفت الو بفرمائید نمی دونم چرا لال شدم یهو !!! دوباره گفت الو که قطع کردم کلی هم حالم گرفته شد.....

2

می خواستم یه خبر خیلی خیلی خوش (برای خودم ) رو تو آپ جدید بنویسم که شادیم رو باهاتون قسمت کنم ولی قسمت نشد که قسمت بشه ! دوست مهربون چندین و چند سالم تقریباً داشت نامزد می کرد ولی به هم خورده انگار L تا این لحظه حتی جرعت نکردم بهش زنگ بزنم خوب می دونم این جور موقع ها دوست داره تنها باشه و از اینکه به دیگرون جواب پس بده متنفره آخه طفلی بار اول نیست که این بلا سرش می یاد ... یواش یواش هممون داریم خرافاتی می شیم آخه حدود چهار سال پیش یه نفر بهش گفت که بختش رو بستن و هم خودش هم من و بقیه حسابی به ریش یارو خندیدم (خانوم بود البته ریش نداشت ! می شه گفت به تاتوی ابروهاش خندیدیم !) همون خانومه با ابروهای تاتو کرده گفت 25 هزار تومن میگیره که یه دعایی بهش بده قبلش البته 6-7 هزارتومن گرفته بود و بهش دعا داده بود. چی بگم خواهر ! این رفیقم از اول از ترشیده شدن می ترسید  و از همون موقع که دوتامون مجرد بودیم هروقت خانوم مجردی رو میدید که سنش از سی گذشته دستهاش یخ می زد و با ترس می گفت الهه آدم خیلی راحت ترشیده میشه !! من همیشه می گفتم بهتر ببین چقدر مستقلن مگه چی کم دارن فکرش و نکن و از همین حرفها...  بر عکسش من همیشه این دخترهای هول رو که تند تند شوهر می کردن مسخره می کردم و تو رویای خودم واسه مرد ایده آلم هزارتا شرایط و خصایص طراحی می کردم ... سرت رو درد نیارم کار قسمته یا انرژی و امواج فکری و قدرت جاذبه و تلقین یا هرچی که هست قسمت من شوهر کردن قبل از تموم شدن 18 سالگی و دوست مهربون و پاک سرشتم دیگه داره وارد 27 سالگی میشه و برای چندمین بار نامزدیش بعد از جواب بله بهم می خوره . اون شبی که به اصطلاح همشهری های من" پاگیره "بود رفتم امامزاده و از ته دل براش دعا کردم که هرچی به صلاحشه همون بشه ... خدا رو چه دیدی حتماً صلاح و مصلحتی درکاره ... راضی هستیم به رضای خدا ... نباشیم چه کنیم؟

3

رادیو جوونیهاش حتماً این آهنگ رو از رادیو جوون زیاد شنیدن :

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

..........

خیلی بعید بود ولی سی دی هفته عاشقی با صدای روزبه نعمت الهی رو تو یکی از کلوپ های شهر خودمون پیدا کردم ... صداش خیلی خیلیه ... آهنگ ها هم انصافاً خوب کار شده ولی به جز دوسه تا از شعرها ، بقیه ترانه هاش از نظر معنی و کیفیت خود شعر راضیم نمی کنه

آخه حیف نیست اینها با این حنجره ها بعضی چرت و پرت هارو می خونن که همچین سروتهی نداره بدبختی ردیف و قافیه و وزن آنچنان هم نداره . فکر کنم سروده خواهرشه آخه بیشتر ترانه ها اسم شاعرش مسرور نعمت الهیه !

یاد شادمهر عقیلی افتادم که با اون همه استعداد و صدای خوب چطور تو هجو ترانه های مزخرف گم شد و دیگه پیدا نشد . من یه روزی عاشق صداش بودم مخصوصا اون ترانه که اون وقتها از تلوزیون پخش می شد : اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت ولی ...

بعضی کارهای اخیرش رو حتی دوست ندارم یه بار تا آخر بشنوم .

می گن اینجور خواننده ها محض مشروعیت و ایجاد اعتبار تو آلبوم های اولشون یکی دوتا ترانه مذهبی و وطن پرستی و ... می خونن و بعد که کارشون میافته رو قلطک (املاش درسته ؟!)می زنن به جاده خاکی

آقایون گرامی حنجره طلا ! خودتون میدونید و صداتون و تارهای صوتیتون! ولی مگه این علیرضا عصار بی نظیر آلبوم به آلبوم غنی تر و بهتر و نمونه تر کار می کنه کم طرفدار و کشته مرده داره ؟ تازه همیشه چندتا ترانه شاد و پر هیجان جوون پسند هم داره مثل : خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم ......

به هر حال که من از صدای این روزبه خان خیلی خیلی خیلی ام و حیفم میاد نکنه ...

***

4

اگه تا اینجا رو خوندی حتماً فهمیدی اصلاً قصد خلاصه گویی و تمرین کم حرفی و این جور کارها رو ندارم ...باباااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم پره بذارررررررررررررررررر بگم

چونه عالی مستدام !

5

خواهران خدمتکار بینوایان (خواهران روحانی مسیحی) روز و شب در راه وظیفه خویش که سودمنترین و دشوارترین شکل احسانی است که من دیده ام زحمت می کشند. لازم نیست به رم بیائید تا آنها را ببینید. پیری و بینوائی در همه جای جهان است و همه جا هم می توان خواهران خدمتکار بینوایان را با کیسه و زنبیل خالیشان دید. رخت های کهنه تان را در زنبیلشان بگذارید، قد و اندازه اهمیتی ندارد! هر قد و اندازه ای بکارشان می آید . چیزی از پس انداز خود در صندوق اعانه خواهران بریزید اگر چه یکشاهی باشد باز در خور است و باور کنید هرگز پولی را به جایی مطمئن تر از این نسپرده اید . آنچه را که در صفحه دیگر همین کتاب نوشته ام به یاد آرید : چیزی را که نگه می دارید از دست میدهید و آنچه را که می بخشید برای همیشه نگه می دارید. از آن گذشته شما هیچ حق ندارید که این پول را برای خود نگه دارید مال شما نیست . پول از آن شیطان است که با دفتر و دستک خود روز و شب در پس کیسه های زر نشسته است و سرگرم خرید و فروش روح مردم است .سکه پلیدی را که در دست شما می گذارد مدت بس درازی در چنگ خود نفشارید هر چه زودتر آن را از خود دور کنید وگر نه این فلز نفرین شده بزودی انگشت شما را می سوزاند و در خونتان راه میابد و اندیشه تان را آلوده می سازد  و قلبتان را سخت می کند. آن را در صندوق اعانه خواهران بگذارید و یا در نزدیک ترین گنداب رو بیندازید که جای واقعی اش همانجاست. پول روی هم انباشتن به چه درد می خورد؟ به هر صورت آن را از دست شما بیرون می کشند. کلید دوم گاوصندوقتان در دست مرگ است...

...

مگر شما شیطان را دیده اید ؟ خوب بله ! روی یکی از برج های کلیسای نتردام ایستاده وبه جان پناه آن تکیه داده بود. بالهایش را به هم آورده و سرش را میان دو دست گرفته بود . گونه هایی فرورفته داشت و زبانش از میان لبهای پلیدش آویخته بود. با سر و رویی عبوس و اندیشمند پاریس را زیر پای خود نگاه می کرد. خشک و بی حرکت مانند سنگ . تقریباً از هزارسال پیش آنجا ایستاده بود و چنان به پاریس خود چشم دوخته بود که گویا نم توانست نگاه خود را از آنچه می دید برگیرد. آیا این همان بالاترین دشمن، همان قهرمان سترگ شر در نبرد جاوید نیکی و بد ی بود که نامش جان مرا به هنگام کودکی از وحشت لبریز می کرد؟

با تعجب نگاهش کردم با خود می گفتم  چهره اش از آنچه می پنداشتم بسیار کمتر زشت است و من در زندگی چهره هایی بسی زشت تر از او شناخته ام... پیر و خسته به نظر می رسید خسته از پیروزی های آسان خسته از دوزخ خویش

تو ای ابلیس پیر ! اگر نیک بنگریم شاید وقتی که در دنیای ما کارها در مسیر بد جریان میابد تقصیر همه از تو نباشد . آری هرچه باشد این تو نبودی که جهان ما را زندگی بخشیدی ، تو نبودی که درد و مرگ را میان آدمیان رها کردی. تو به وقت آفرینش با بال زائیده شدی نه با چنگال . خداست که تو را شیطان کرد و در دوزخ خود سرنگون کرد تا نگهبان نفرین شدگان باشی. اگر کار خود را دوست می داشتی هزار سال اینجا در طوفان و باران بر قله یکی از برج های نتردام نمی ماندی. یقین آن کس که با بال آفریده شده شیطان بودن بر او ناگوار است. تو ای فرمانروای تیرگی ها! برای چه آتش های کشور زیرزمینی خود را خاموش نمی کنی و نمی آیی تا مانند یک بورژوای ثروتمند که جز خوردن و نوشیدن و روز تا شب پول های خود را روی هم چیدن آرزویی ندارد با ما در یک شهر بزرگ زندگی کنی ؟ چرا رباخوار یا صاحب یک سیرک دوره گرد نمی شوی که جانوران بی دفاع آن در پس میله ها ی آهنین از گرسنگی میمیرند؟ یا برای تغییر آب و هوا چرا نزد آلمانی ها نمی روی و برای ساختن آخرین گاز زهر آلود خود کارخانه تازه ای برپا نمیکنی؟ ... و اینک در ازای رهنمایی هایی که کرده ام اجازه می خواهم چیزی از تو بپرسم . برای چه زبانت را اینطور بیرون آورده ای؟ من نمی دانم در دوزخ این کار را به چه معنایی می گیرند ولی در کمال احترام باید بگویم که پیش ما این کار نشانه تحقیر و مبارزه جویی است. خوب قربان برای چه کسی همیشه زبانت را بیرون می کشی؟ ...

کتاب نامه سان میکله نوشته" دکتر اکسل مونته" ، پزشک سوئدی که دوران جنگ جهانی دوم زندگی می کرده رو تازه خوندم . یعنی خوندنش رو تموم کردم. این بخش رو علامت زده بودم که حتماً براتون بخونم ! ببخشید بنویسم (چه فرقی می کنه؟)

می خوام یه مورد به پیشنهاد های دکتر مونته به شیطان اضافه کنم :

جیگرم چرا نمی یای طراح این مانتوهای جدید LLL بشی . هم راحته هم پول توشه ! فقط تا می تونی پوشش رسمی خانومها رو شبیه لباسهای زیر و لباس خواب و ... طراحی کن. هم فرت فرت می خرن و می پوشن هم با یه کاسبی قانونی و مجاز با یه تیر به بیشتر از هفتصد میلیون هدف می زنی . چون خانومهای دل نازک و مهربونی که آزارشون به مورچه نمی رسه و خدایی نکرده نامه اعمالشون زیادی پاکه با پوشیدن یه مانتوی آنچنانی و چرخ زدن تو خیابونها در هرلحظه حق دست کم صد نفر رو زیر پاهای مامانی و عریانشون له می کنن ...

( شرمنده اگه یه جوری نوشتم ولی جدا فکر می کنم مسئله حجاب در انظار عمومی اصلا مسئله شخصی نیست و کاملاً حق الناس حساب می شه . از همونها که اگه حتی شهید بشیم ازش نمیگذرن اون ورا که هممون می ریم! اگه حرف و بحثی داری نظر بذار باهات می بحثم!!)

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

6

خیلی بال بال زدم که برم نمایشگاه کتاب ولی هنوز نمی دونم قسمت میشه یا نه ! انگار کتاب باید مارو بطلبه(گرچه من بودجه ای برای خرید ندارم امسال به عشق رادیو جوونی ها می خوام برم !)

7

از باغ مي برند چراغانيت كنند

تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار

تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند

اي گل گمان مكن كه به جشن مي روي

شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي برند كه زنداني ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند

8

از همه مهربونها و با معرفتهایی که برام کامنت گذاشتن خیلی خیلی دستتون بی بلا!

بعدن میام دونه دونه دستبوسی به عمل می آورم از ایشان.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط دختر مرداد  |