بی مقدمه سلام
همه حرفهایی که می گم از دید خودمه ، تو ممکنه نظر دیگه ای داشته باشی
رادیو جوونی ها همونجوری هستن که انتظار داری باشن
از این که به خودت رنج و مشقت وارد کردی که ببینیشون پشیمون نمی شی
اصلاً تو ذوقت نمی خوره
چون اونها همونی هستن که میشنوی
متواضع و گرم و صمیمی، هم با همدیگه و هم با شنونده ها
به هم که میرسن همدیگه رو بغل می کنن و می بوسن انگار چند وقته که همو ندیده باشن
ساده لباس می پوشن همونجور که ساده حرف می زنن تو رادیو و ساده برنامه می سازن - یه جوری که حس می کنی عضوی از خانواده تو هستن یا تو عضوی از خانواده اونا هستی یا ...
سعید پور محمودی (عکس اول) شیطون و سرحال - ساده و مثبت در عین اینکه چشماش از یه شادی غمناکی خیسه . اعتماد به نفس خوبی ام داره
با حامد جوادزاده رفته بودن یه گوشه حرف می زدن ولی دوربین من ولکن اونها نبود(عکس پایینی)

تازه وارد (پارازیتی) شل و وارفته برنامه اجرا می کرد اون چند روز - حالا واسه ابتکار بود یا واقعاً پنچر شده بود نمی دونم

باز هم سعید پور محمودی . هم برنامه اجرا می کرد و حواسش هم به همه جا بود....

لارنس (امین) نبی الهی - سردبیر پارازیت - اصلاً فکر نمی کردم اینقدر جوون باشه

و...
محبوب ترین شخصیت رسانه ای من در حال حاضر بعد از وحید جلیل وند:
حامد جواد زاده
داره کتاب منو امضا می کنه
قد بلند - تیپ رسمی - از دور اخمو - جدی - خیلی مردونه(شاید یه کم مغرور) به نظر میاد
اما این برداشت تا قبل از اینه که باهاش حرف بزنی
به محض صحبت کردن با یه آدم متواضع و خوش برخورد مواجه میشی که می خواد خیلی با حوصله جواب همه رو بده چون از اون مدل آدمهاست که سعی می کنه همه رو راضی نگه داره - صداش زیاد به چهرش نمی خوره ولی به نگاهش چرا !
وقتی حرف می زنه همون صدایی رو میشنوی که ساده و خالصانه سر برنامه سپید مثل شب شبهای ذی الحجه پای تلفن با وحید جلیلوند گریه می کرد و حسی داره که توصیف کردنی نیست ( نمی خوام غلو کنم ولی خوب چیزی نیست که بتونم در غالب واژه بگم)
هر بار که نمایشگاه کتاب می اومدم کمتر از پنجاه هزار تومن خرید نمی کردم
اینبار بودجه نداشتم . یه کتاب ۱۲۰۰ تومنی رو با تخفیف ۱۰۰۰ تومن خریدم (همین که تو دست آقای جواد زاده می بینی) که بیشتر از تمام کتابهایی که می خواستم بخرمم و نتونستم برام ارزش پیدا کرد
وقتی سردبیر محبوبم کتابم رو تو دستش گرفت و خوشش اومد و تمجید کرد و بعد شاید حدود ۱۰ دقیقه باور نکردنی راجب کتاب و شریعتی و برنامه و حالا هرچی با من صحبت کرد . سخت بود که مکان و فضا رو درک کنم و روی حرفهاش تمرکز کنم
سخت بود که سعی کنم درونش رو از دریچه نگاه و سیاهی رنگ چشمهاش (از اون مدل که تفاوت مردمک و عنبیه رو متوجه نمی شی) بخونم و حس نکنم این منم که دارم خونده میشم ... که سعی کنم با سختی شخصیت سردبیر محبوبم رو بشناسم و ناخوداگاه حس کنم که دارم شناخته میشم...(می دونم گستاخیه - شاید بعدا این قسمت رو پاک کنم)
بعد وقتی میرسی به شهر و دیار و خونه ات ساعت ۸ شبه . میدوی رادیو رو روشن کنی سربزنگ اذان مغربه بعد از اذان - سعید پورمحمودی می خواد یه چیزی رو که سردبیر تو گوشش زمزمه کرده رو یادش رفته بگه دوباره می گه یه کتاب کوچیک زرشکی رنگ در مورد دکتر علی شریعتی با ریز مشخصات ... بعد هی با خودت میگی نه نه نه امکان نداره اون کتاب رو خریده باشه ...
بعد حس می کنی در فضا معلقی ... رفته بودی تاثیر بگیری از کسایی که نزدیک به هفت ماهه باهاشون زندگی می کنی یا تاثیر بذاری؟
بعضی موقع ها نفس عمیق کشیدن سخت ترین کار دنیا میشه
که چشمهات رو ببندی و نفس عمیق بکشی و هی بگی خدایا کمکم کن نباید این همه مهم باشه . این یه وهمه یه پنداره ... یه هیجان زودگذره ... فقط یه برنامه رادیوویی همین و بس...
خدا همیشه همین دور و ور هاست
تو برنامه فردا شب که صدات رو پخش می کنن که یه متن از دفترهای سبز شریعتی رو خوندی
دیگه به خودت مسلط شدی که ...
مثل رسم همیشگی دنیا تو شروع می کنی و تموم میشه
تو تموم میشی و شروع میشه
نمی دونم نای حرف زدن ندارم
سپید مثل شب میره ...
و من ؟
و من
من
آخر غربت دنیاست مگه نه؟ بر سر دوراهی آشنا شدن
خدایا باش ... مثل همیشه نزدیک... فقط یه برنامه رادیویی بود دیگه
زندگی هنوز ادامه داره دیوونه
هرچند یه صدایی که سعی می کنی جدیش نگیری نجوا می کنه : الهه یه بار دیگه ظرفت ترک برداشته نشت می کنه : احتیاج به تعمیر اساسی داری

