
تا چشم در نگاه تو دوخته ام - درخت برایم معجزه می کند و دریا بستر کرامات من می شود
بابلسر ۱۴/۳/۸۷ الهه
وقتی رقص برگها گواه وزش باد می شود - من چگونه از خنده های تو به وجود خدا پی نمی برم؟
مشهد -۱۶/۳/۸۷ الهه
آنقدر چله نشستم و دخیل بستم که دیشب دختر سلاله آسمان ها به خوابم آمد عاقبت
چه آمدنی بانو ؟!
حرفهایم در بطن ذهن خشکیدند
وقتی جای انگشتهایم را برصورتت کبود دیدم
و در زخم پهلوی تو خنجر به خون آغشته من بود آنگاه که بی هوا چشم در چشم شیطان خنده شهوت سرداده بودم و یا شاید جدید ترین مد روز را پوشیده و ...
یا لیتنها
یافتنم قاتل دختر رسالت را
خونشش سالها به دستهایمان می خشکد و ... امان از رفیق ازلی ناباب ... امان از فقر شعوری ... امان از احتیاج حیوانی
.
.
.
از گفتن معذورم ای کلمات
افکار مرا شطرنجی کنید
مشهد - حرم یار - ۱۶/۳/۸۷ الهه